یک سال بعد...

-پدر و پسر در حال بازی هستند حول موضوع گاو و شیر و... آمده میگه مامان یه چیزی بگم ناراحت نمیشی؟ گفتم نه! گفت میشه تو جای گاوه باشی؟؟منم شدم گاو بازی.بعد یه مدت از بازی از منم سوال میپرسه منم ماما کردم.میگه خوب حرف بزن.گفتم نمیشه هم گاو باشم هم حرف بزنم که!!میگه اگه گاو من باشی میشه!!

-پسر خسته ام روی مبل خواب رفت بیدارش کردم که دستشویی بره تو دستشویی میگه حالا که بیدارم کردی باید مسواک و نخ دندونم بکنم؟ گفتم میزنی؟ میگه شماچه جور صلاح میدونی؟؟؟ هیچی دیگه فرستادمش بدون مسواک و نخ دندون بخوابه دیگه!!بچه چند سالی یه بار اینجوری هندونه زیر بغل مامانش میزاره آخه...

بچه بزرگتر شده و خیلی وقته به اصطلاح جوجه پیله میکنه که نگو و من بزرگ شدم ولی همه اینها معنیش این نیست که دیگه کار جالبی نداره یا حرف عجیبی نمیزنه فقط آمدیم به شهر مادری و من تنبل تر شده ام...

   + گل - ٧:۳۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٤

دیانت و انسانیت- طاعون

سالها پیش کتاب طاعون آلبر کامو را خواندم. آن وقت ها هلاک خواندن رمانهای فلسفی  بودم. می خواندم و فکر می کردم. دوباره می خواندم و باز هم فکر می کردم. سه باره می خواندم و نوشته ها را در ذهنم می جویدم...

طاعون داستان شهری است طاعون زده. چند نفر در این شهر کمر همت می بندند به مبارزه با طاعون و کمک به انسانها. یکی پزشکی است بی دین که معتقد است به انسانیت. یکی کشیشی است خدا ترس که تلاش می کند روح و جسم مردم شهرش را با هم نجات دهد و چند نفر دیگر که همه با همه تفکراتشان در این کتاب بررسی می شوند.

جاهایی است در این کتاب که در قالب مکالمات این آدمها با هم مدل تفکر هر کدامشان نقد می شود. مکالمات همه شان را دوست دارم. مکالمات کشیش و دکتر را هم.

امروز دیدن بانویی که خیلی راحت از دیدن زنی بچه به بغل ایستاده در اتوبوس روی خود را برگرداند و حاضر نشد صندلیش را به او تعارف کند مرا بد جوری یاد این مکالمات انداخت. تعاریف ما از الزامات اخلاقی، انسانی و دینی بسیار با هم متفاوت است. بسیار...

   + گل - ۸:۳٩ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤

و پنج سال گذشت...

یک وقتهایی وقتی بعد از اداره پسرم را میبرم کلاس و بعد حدود ساعت هفت و نیم با هم میرسیم خونه؛ و غذا هم نداریم و خانه هم ترکیده؛ لباس عوض نکرده میرم سراغ شام؛ هنوز پدر و پسر مشغول جنگ پیش از تعویض لباس هستند چیزکی می پزم و یک کمی هم جمع و جور می کنم و شام آماده می شه و می خوریم و کمی کارهای خانه و کمی  کارهای قبل از خواب و مسواک و ورزش و ... و بالاخره بچه ساعت نزدیک 10 که میرود توی تختش، تازه انگار بعد از نزدیک به 15 ساعت می نشینم. تازه یه وقتایی بعد از خوابیدن اون سری به نت می زنم یا چند صفحه از کتابی می خوانم و کمی با همسرم گپ میزنم و و و ...

دیشب با خودم فکر می کردم اون آدم پنج سال پیش نیستم که نیستم. در این شکی نیست...توانم زیاد شده. بیشتر می دوم و کمتر غر می زنم. من همون آدمی هستم که وقتی ساعت 4 از سر کار می اومدم مامانم غذایم را آماده می کرد و نهایت اقداماتم در بعد از ظهر کلاس زبان و گاهی باشگاه و بقیه هم خواندن کتاب بود. نه... من اون آدم نیستم.

   + گل - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤

بچه جان یه کم شجاع باش...

برای خیلی از بچه ها حرف زدن و بازی کردن در جمع بزرگان کار بسیار ساده ای است. کاری که نیاز به تشویق ندارد تازه گاهی باید کنترل هم بشود که بچه چقدر شلوغ می کنی.

ولی...

پسرک ما از اون گروه نیست. جوجه در جمع غریبها باید صبر کند؛ محیط را بشناسد؛ آدمها را بشناسد بعد تازه مخاطب قرارش بدهند و چیزی ازش بپرسند تا صحبت کند.

جوجه را برده بودم نمایشگاه کتاب کودک؛ غرفه رادیو نمایشگاه مثل همه نمایشگاه ها فعال بود و هر بچه ای که دوست داشت می رفت بین برنامه هایشان شعر یا سوره ای می خواند. آقا و خانم جوان و خوش صحبتی هم مسئول غرفه بودند. بعضی از غرفه ها را دیده بودیم که به پسرم گفتم میخوای تو بری شعر بخونی پشت بلند گو؟ سریع گفت نه. که انتظارش رو داشتم. گفتم اگه شجاعتتو جمع کنی و بری یه شعر بخونی یه جایزه داری. میگه: مامان مهربون باش من خجالت می کشم نمیخوام برم شعر بخونم. گفتم باشه نرو. بیا بریم بقیه کتابها رو نگاه کنیم. پا به پا شد و گفت ولی من ماشین جدید می خوام.

بغلش کردم و گفتم جایزه ماشینی اگه شجاع بشی داری ولی اگه هم نخوای شعر بخونی من حرفی ندارم ولی جایزه هم نمی دم. پسرک سبک و سنگینی کرد و بر خلاف انتظار من رفت به غرفه. (دست من رو تو دستش نگه داشت البته)کل شعر ای ایران رو اونجا خوند حاضر جوابی مجری رو هم کرد و اومد که بریم. از اونجا که اومدیم بهش می گم اولش یه خورده نگران بودی ولی وقتی صداتو از بلندگوهای سالن شنیدی خیلی کیف کردی نه؟

گفت نه!!! اصلا کیف نکردم. من فقط به خاطر جایزه شعر رو خوندم.

حالا دارم فکر میکنم خوب شاید یه بچه ای یه جور دیگه است. ولی شایدم بعضی روحیات اکتسابیند. و باید تقویت بشن.

همونجا بچه های کوچک تر و بزرگتری رو دیدم که با خنده می اومدن شعری می خوندن و میرفتن. بعید می دونم که هیچ کدوم با وعده جایزه اومده باشن. بچه ها خیلی با هم فرق می کنن.

   + گل - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳

برنامه ریزی می کنیم...

با وبلاگ خانمی آشنا شدم به نام مسیحا. حکایت از مطالعه در خصوص آموزش برنامه ریزی به پسرم شروع شد که به سرنوشت مادرش دچار نشه. ایشون در وبلاگش بسیار خوب درباره برنامه ریزی توضیح داده. البته مشخصه که خودش این کاره است. و به عنوان کسی که ماهیگیری بلده داره تلاش می کنه که به دخترش آموزش بده.

برای من کار سخت تره. چون واقعیت اینه که خیلی آدم منظمی نیستم. برنامه ریزی کردن برای کارهای روزمره هم جزو عاداتم نیست. این هفته مطلبی در وبلاگ ساز نارنجی خوندم که به نوعی راه کارهای برنامه ریزی رو بیان کرده بود. (اصل مطلب اینجا) از اونجا فکر کردم به عنوان اولین گام سعی کنم برای کارهایی که به نوعی فقط خودم متولیش هستم برنامه ریزی کنم و بعد تلاش کنم این موضوع را به خانواده هم تعمیم بدم.

اول صبر کردم تا اون ذوق و شوق اولیه بخوابه!! (البته این موضوع هم از تذکرات جالبه نویسنده وبلاگ ساز نارنجی است!) بعد به عنوان اولین قدم از برنامه آشپزی شروع کردم که به درست یا غلط در 95 درصد مواقع خودم متولی امر هستم و در استثنائات 5 درصدی باقیمانده هم باید در انتخاب نوع غذا با همسر محترم همفکری کنم تا ایشون زحمت طبخ رو بکشند.

نشستم و برنامه نوشتم(به شرح ادامه مطلب). برنامه منطبق است بر نیازهای خانواده ما و با توجه به علایق اصلی خانواده ما. تصمیم دارم شب سر فرصت با همفکری جوجه پیشنهاداتی هم برای دسرها یا شیرینی و کیکی که گاهی آخر هفته با هم می پزیم به لیست اضافه کنم.

پی نوشت: برای ساز نارنجی حتما کامنت می گذارم ولی اینجا هم بنویسم که بسیار از شیوه نویسنده اون وبلاگ خوشم اومد. خیلی دوستانه و صمیمانه آنچه را که انجام میده و راه حلی شده برای منظم تر شدن زندگیش در دنیای بی نظم ما با همه شریک شده. ممنونم از مسیحا.

  ادامه مطلب  
   + گل - ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳٩۳

زمستان نامه...

خانواده کوچک ما در فکر یه کوچ است.

نه کوچی بزرگ  به غریبستان، کوچ کوچکی به همین نزدیکی به سرزمین مادریمان. سبک و سنگین کردیم با همسر و به این نتیجه رسیدیم در کوتاه مدت مطمئناً مزایای رفتن به ماندن می چرپد. در بلند مدت به احتمال زیاد!! این شد که رفتنی شدیم.

حالا من مانده ام و اموراتی که از حدود عمل خودم خارج است. داستان نامه های اداری است و طول کشیدن کارهای اداری و عدم امکان برنامه ریزی!!!

همه اینها در کنار داشتن جوجه ای چهار سال و نیمه که می خواهیم تا حد امکان تحت تاثیر نامشخصی ها قرار نگیرد و تا می شود زندگیش روال ثابت و پایدارش را داشته باشد. در کنار نامشخص بودن زمان جابجایی و مشکل شدن انجام برنامه ریزی چند ماهه و نیاز به آماده کردن زندگی و بچه و...

خلاصه قصه ایست ماههای پایانی سال 93

همیشه معتقد بودم و هستم که تغییر می تواند سرچشمه رخدادهای خوب باشد. می تواند یعنی بالقوه اش را دارد. بالفعل درآوردنش کار خودمان است.

آرزو می کنم سال آینده سال لبخندهایمان باشد و شادیمان از نتایج تصمیمات.

- پی نوشت: نوشته بودم درباره پول توجیبی دادن به جوجه ام. با اینکه به نظر خودم فلسفه را برایش گفته بودم و فکر می کردم متوجه منظورم شده ولی انگار اشتباه می کردم. پسرک در یه اسباب بازی فروشی هواپیمای جنگی دید که دوستش داد ولی وقت اسباب بازی نبود. گفت از پولهای خودم می خرم. قیمت هواپیما بیشتر از پولی بود که جمع کرده بود به علاوه اینکه کیف پولش هم نبود. گفتم من بهت پولشو قرض می دم. ولی هواپیما پیش من امانت بمونه تا وقتی پولت به این اندازه برسه. قبول کرد. صبوری کرد تا پولش به اندازه بشه و بارها شمرد و حساب کرد. صبح روزی که پولش به اندازه شده بود بهش گفتم پس پولها رو بده به من برو هواپیماتو از فلان جا بردار. پولها رو داد یه لحظه مکث کرد و بعد زد زیر گریه که: حالا که کیف من خالی خالی شد... تو گفتی پولهات اینقدر شد هواپیماتو می دم نگفتی همه پولامو بدم تو....

دوباره از اول همه چیز رو توضیح دادم و سعی کردم برای تمام شدن پولهاش همدردی کنم و گفتم مثل این می مونه که همه پولهاش رو داده به فروشنده. میگه ولی تو اون روز این قدر پول ندادیا!! (من با تراول پرداخت کردم و او داشت اسکناس به من می داد!!) خلاصه مادری که من باشم زیر بار پس دادن پولها نرفتم و پسرک بعد کمی غر پذیرفت که پولهایش تمام شده و باید از اول پول جمع کنه!!

بعد این روز دوباره من به این فکر کردم که با وجود بزرگ شدن پسرم هنوز هم بسیار محتمل است که متوجه استدلال من نشود و همین باعث دعوا و بحثمان شود.

پی نوشت دو: "بزن به چاک" را نمی دانم جوجه کجا شنیده بود و چه جوری برای خودشت تعبیر کرده بود که دیدم وقت ماشین بازی دارد ضمن سناریوی تخیلی به یکی از شخصیتها می گه که :"بزن به چاک" بعد به یکی دیگه می گه: "چاک فرار کن اون می خواد با تویوتا بزنه بهت"!!

   + گل - ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳

این روزهایمان...

1- دارم سعی می کنم که طی یک فرایند آموزشی بخشهایی از مدیریت مالی را به کودک یاد دهم. دراین راستا چند وقتی است که پسرک روزهای جمعه پول تو جیبی می گیرد. حالا دیروز:

- مامان، تو هفته ای یه بار اون روز که تعطیله به من پول میدی؟

- بله، هر هفته

- این هفته چون دو روزش تعطیله پس باید دو تا پول بدی!! پول امروزم کو؟

2- بچه دارد چند تا عکس از پدرش را که مال 6 سال قبل است و یکی از دوستان بابا برایش فرستاده نگاه می کند. بعد عکس دومی:

- بابا چقدر اینجا بچه بودی!!!!

و راست می گفت جناب همسر در این شش سال بسیار تغییر کرده!! (اصلاً هم ربطی به اینکه زنش به فکرش بوده یا نه نداره!!)

3- طی فرایندی مجبور به جابجایی کلاس شطرنج پسرم شدیم. روز اولی که رفتیم برای تعیین سطح در موسسه جدید، خانمی آمد و کمی با پسرم بازی کرد و کلاسی را برایش تعیین کرد. طی صحبتهامون متوجه شدم که معلم کلاس آقا است. از در موسسه که بیرون آمدیم پسرک گفت من از اینجا خوشم نیومد. اینجا نریم.کلی تو در و دیوار زد و حرفهای عجیب و غریت بهم زد و ایرادات عجیب گرفت تا شب که پیش باباش داشت می گفت شاید مامان بد فهمیده باشه و معلم کلاسم همون خانمه باشه، اون وقت فهمیدم دردش چیه. 

یه جلسه هم کلاس رو امتحان کرد ولی نهایتاً زیر بار کلاس با معلم مرد نرفت!!

4- این روزها گاهی پسرکی داریم بسیار مهربان و مستقل و به فکر مادر و پدر و گاهی این پسر می رود و پسرک غر غروی مدعی و متوقعی به جایش می آید که هیچ کس از عهده راضی کردنش بر نمیاد. ولی در هر دو حالت بسیار مشتاق خندیدن و خنداندن است. این روزها گاهی به زور هم شده کل خانواده باید بخندند...

5- رابطه ام با پسرم دارد به تکامل خوبی میرسد. با هم می توانیم یک روز پرکار خوب را بیرون از خانه بگذرانیم. 

6- رابطه عاشقانه مادر و فرزندی بسیار قوی ادامه دارد و من گاهی لذت می برم و گاهی کلافه میشوم. 

7- در مهد بچه ها خودشان تصمیم گرفته اند که خواهر و برادر هم باشند و پسرک با یکی از بچه های کلاس برادر شده و دختری هم از کلاس دیگر خواهرش شده اند. حالا روزها برایم از خواهر و برادرش و کارهایی که کرده اند تعریف می کند و بعد هم ذکر می کند من دوستای دیگری هم دارم ها... این دو تا خوب خواهر و برادرم هستند...

   + گل - ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳

ما و مریضی و مادرانگی...

یک هفته قبل مریض شدم اساسی... دفعه قبل که اینجوری مریض شده بودم پسرکم شاید دو ساله و خورده ای بود.

اینبار که مریض شدم، اوضاع به همان سختی دو سال قبل بود شاید هم کمی سخت تر. بعد من هی با خودم فکر کردم یعنی بزرگ شدن بچه به اندازه دو سال نباید هیچ تاثیری در میزان درگیری والدین داشته باشد، آیا؟

بعد به این فکر کردم شاید اشکال از منه. شاید به اندازه کافی به پسرک متکی بودن به خودش را یاد نداده ام، شاید زیاد سرویس داده ام و شاید بچه را بیش از اندازه به خودم وابسته کردم.

یک هفته گذشت، مریضی خوب شد، و من همه آن داستانها را فراموش کردم و مثل قبل با بچه ام رفتار می کنم!!!!!!!!

   + گل - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳

مرز محبت تا کجاست؟

قبول دارم که پسرم لوس شده است. البته به قول یکی از دوستانم بچه ای که هیچ فامیلی دور و برش نیست لازم است که همه محبتی را که لازم دارد از من و پدرش بگیرد و این مقداری قضیه را سخت تر می کند. شاید اگر هر روز یا یک روز در میان مادر بزرگی میدید خاله ای عمویی دایی... اون وقت بخشی از محبت مورد نیازش رو از اونها می گرفت و اینقدر هم ادا در نمی آورد.

دم در مهد صبحها ما به قول مدیر مهد مناسکی داریم... بچه را بغل می کنم، می بوسم، ناز می کنم، دوست دارم می گم، به هم می گیم که چه قدر دلمان برای هم تنگ می شود و کمک می کنم تا کفشهایش را بپوشد و پایین پله ها منتظر می مانم تا همه پله ها را بالا برود و 10 بار به هم خداحافظ می گوییم.

در بین مناسک ما هم کلاسیهای جوجه هم می آیند، هم سن پسرم هستند ولی مادر اصلا وارد مهد هم نمی شود، بچه می آید و مستخدم مهد کمک می کند تا کفشش را بپوشد و بعد هم کیفش را می گیرد دستش و می رود به امید خدا!!

نگرانم که پسرم را بچه ای لوس بار می آورم که بعدها ضربه اش را بیش از همه خودش خواهد خورد.

پی نوشت برای مامان آرشیدا:

مثل همیشه نمی تونم براتون کامنت بگذارم. همیشه از خواندن درباره دختر گلت لذت می برم. یه بخشی از مشکلی که داریم با بچه ها اقتضای سنشون هست. ولی من همیشه با پسرک با تشویق کارم بهتر جلو میره. به جای اینکه بگم اگه بدرفتاری کنی اجازه نمیدم کارتون ببینی، اگر بگم به شرط اینکه امروز عصر خوش اخلاق باشی وقتی رفتیم خونه اجازه می دم کارتون ببینی. احتمالاً بهتر جواب می گیرم

جمله همون جمله است فقط از یه طرف دیگه بهش می گم.

خوب باشین و همیشه شاد

   + گل - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳

اسم بازی به سبک پسری چهار سال و نیمه!!

پدر داشت با جوجه (راستی پسرک به من گفته بهم نگو جوجه؛ خوشم نمیاد!!) به قول پسرک اسم بازی می کرد. اینجوری:

- بابا "بی" بگیم.

بعد خودش تندی می گه: بی ام و

- چند تا کلمه دیگه پدر و پسر گفتن تا دوباره نوبت به پسر رسید:

-بی شعور!

بابا ساکت مانده بود احتمالا داشت فکر می کرد چه واکنشی داشته باشه که پسرک ادامه داد:

- می دونی یعنی چی؟

- نه؛ نمی دونم

- مثل همونه که بگیم یه چیزی نمک نداره دیگه؛ بی شور یعنی شور نیست بی نمکه!!!

پی نوشت:

نمی دونم همه مادرها با پسرهای چهار سال و اندیشون دست به گریبانند یا فقط داستان ماست. این روزها احساس می کنم چند تا بچه مختلف تو خونه داریم. یه پسر آروم و خوش اخلاق که گپ می زنه و بازی می کنه و شاید نیم ساعت برای صحبت کردن کنارت باشه، یه پسر آتش پاره که روی مبلها بپر بپر می کنه و معلق می زنه، آکروبات بازی می کنه و توپ به گلدونها شوت می کنه زمین هم می خوره سفت ولی بی خیال بلند می شه و میره پی بازی. یه پسر نق نقو که حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداره و مدام میخواد کارتن ببینه،یه بچه لوس و متوقع که هرکاری دستور داد باید انجام بشه و اگر انجام نشه قشقرق راه میندازه و اگر دستش موقع رد شدن به پهلوی کسی بخوره مثل کسی که بزرگترین جراحت تاریخ بهش وارد اومده رفتار می کنه و احتمالا همسایه ها احساس می کنن مادر بچه به چه شیوه ظالمانه ای در حال شکنجه بچشه!!!

حالا ما یه روزهایی یکی از این بچه ها تو خونه داریم و مصیبته که اگه نوبت بچه آخریه باشه!! و یه روزهایی همه این بچه ها هر کدام چند ساعتی مهمان ما هستند!!! خلاصه داستانی دارم نگفتنی... یه روزهایی واقعاً کلافه می شم و دیگه نمی دونم چکار کنم

   + گل - ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳
← صفحه بعد