بابا گوریو

قبلا از کتاب باباگوریو نت برداری کرده بودم و حیفم اومد که همه نت ها رو پاک کنم. به همین دلیل فقط همه نت ها رو به یک پست منتقل کردم و حجمش زیاد شد.

کتاب "باباگوریو" نوشته بالزاک نویسنده بزرگ فرانسوی برای بار اول در سال 1835 منتشر شده است.

"اگر کسی به صحبت بعضی طبقات مردم پاریس گوش بدهد خواهد دید که حرف هایشان بی معنی است و معلوم است که فکر این اشخاص به قدری کوتاه است که محرک و عامل اصلی تفکر آنها حمق و نادانی است و تنها هنری که دارند این است که کلمات را با حرکات و آهنگ خیلی موثر ادا می کنند و با اشارات دست می خواهند مطلب خود را به طرف بفهمانند. کلمات عامیانه هم که به کار میبرند با یکدیگر فرق دارد. موضوع اصلی صحبت این اشخاص شوخی و مسخره است که آن هم بیش از یک ماه دوام ندارد. یک واقعه سیا*سی، یک محکمه عدلیه، یک آواز کوچک، حرکات یک بازیگر تئاتر، همه اینها موضوعاتی است که ذوق و استعداد این اشخاص چیزی از آن مطالب و حرفها به صورت مسخره می سازد و سپس آن را مانند گلوله توپ به یکدیگر پرتاب میکنند و به هم پس میدهند."

 

"پاریس کثیف ترین جاهاست، فقط تفاوت اینجاست که اگر کالسکه باشید مرد درست و امینی هستید ولی اگر پیاده رفتید دزد محسوب می شوید. اگر از استیصال دست به چیزی بردید شما را در میدان کاخ عدلیه مثل یک موجود خارق العاده به مردم نشان خواهند داد، اما اگر یک ملیون دزدیدید شما را در سالن های شهر راه می دهند و شما نمونه فضیلت خواهید بود. آری ما سی ملیون به ژاندارمری و عدلیه می دهیم که حافظ این نوع اخلاق باشند... آیا بهتر از این هم می شود؟"

"این را بدانید که زن عاشق همان قدر که قادر است انواع خوشی و لذت ها را از خود ابداع کند، همان قدر هم قدرت دارد که شک و تردید را به انواع مختلف به خود راه بدهد. وقتی معشوق بخواهد او را ترک کند چنان به سرعت معنی یک حرکت او را حدس می زند که حتی اسب ویرژیل که می توانست با بوییدن ذرات از راه دور عشق را احساس کند چنان قدرت عمل نداشت."

"

آنچه را مربیان اخلاق گرداب قلب انسانی نامیده اند، چیزی نیست مگر خیالات گول زننده و حرکات بدون اراده انسانی، که محرک آن نفع شخصی می باشد و بس. این پست و بلندی ها، که موجب این همه گفتگوها و سر و صداهاست، این تغییرات ناگهانی، فقط ناشی از محاسبه ای است که خود برای لذت و آسایش خویش ایجاد کرده ایم. همین که راستینیاک دید که لباسش آبرومند است، دستکشهایش تمیز است و کفش هایش تازه است، تمام آن تصمیمات مربوط به فضیلت و تقوا را از یاد برد. جوانان جرئت ندارند در آیینه وجدان خود را ببینند مخصوصا وقتی که بی عدالتی در آن منعکس باشد، در صورتیکه مردان پخته جرئت اینکار را دارند. فرق بین این دو مرحله عمر همین موضوع است."

"این نوع مکالمات ابلهانه و یکنواخت مبتدیان همیشه به نظر زن ها لطیف و پسندیده می آید و بی ارزشی آن فقط موقعی محسوس است که شخص  آنها را با سردی بیان کند. حرکت و لحن صدا و نگاه یک جوان است که ارزش بی اندازه ای به آن می بخشد. "

 

"هیچ گاه در این زمانه اراده های خلل ناپذیری نمی توان یافت که تسلیم فساد نشوند؛ مردانی محکم و ثابت قدم نمی توان دید که جزئی انحراف از راه راست به چشم آنها جنایت محسوب شود. "

 

"بدانید از وقتی صاحب بچه شده ام خدا را شناخته ام. وجود خداوند در همه جا هست چون که خلقت دنیا عمل اوست. من با دخترهایم همین حال را دارم. فقط دختر هایم را بیش از آنکه خدا دنیا را دوست می دارد، دوست دارم. زیرا که دنیا بهتر از خدا نیست در صورتی که دختر هایم از من زیباترند."

 

"چیزی که قابل ملاحظه است، قدرت نفوذی است که احساسات دارا می باشند. یک فرد هرچند خشن باشد، همین که محبت زیاد و علاقه حقیقی ابراز کرد، برق مخصوصی از وجود او می جهد که قیافه او را تغییر می دهد، به حرکاتش جان می بخشد و به صدایش زنگ مخصوصی می دهد. غالبا یک شخص ابله، تحت تاثیر محبت فکری را در اعلی درجه فصاحت اظهار می دارد و اگر زبان نتواند منظور را ادا کند از حرکاتش شخص احساس می کند که وی در یک دایره نورانی در جنبش است. در این موقع در صدای این مرد، در حرکات او، چنان قدرت نفوذی دیده می شد که گویی هنر پیشه بزرگی روی سن بازی می کند. ولی آیا احساسات لطیف ما جز شعری است که از اراده ما تراوش کرده باشد؟"

 

"آمال و آرزوهای شخص در محیط کوچک به همان اندازه محیط بزرگ بر آورده می شود. ناپلئون دو بار شام نمی خورد و نمی توانست از یک محصل طب که در کاپوسن انترن است، بیشتر معشو*قه داشته باشد. خوشبختی ما همیشه در وجود خود ماست، تفاوتی نمی کند که در سال یک ملیون فرانک تمام بشود یا یکصد لویی، درک واقعی خوشبختی در درون خود ماست."

 

"سهولت غلبه بر مشکلات همان قدر مایه شوق آدمی است که صعوبت آن. تمام احساسات عشقی انسان به طور یقین، ناشی از یکی از این دو علت است و دوام آن نیز بسته به این علت هاستو سراسر ملک عشق بین این علل تقسیم شده است. شاید این تقسیم در نتیجه مسئله مهم حالات درونی شخص است که حاکم بر جامعه است . اگر چه اشخاص مالیخولیایی به داروی ناز و کرشمه احتیاج دارند ولی احتمال دارد که اشخاص عصبانی و جوشی اگر این ناز و کرشمه زیاد به طول بیانجامد، از کوره بدر روند و معشوقه را ترک کنند."

 

"این در طبیعت زنان است که ثابت کنند هر چیز محال، ممکن الوقوع است."


   + گل - ۳:٤٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩

یک تجربه خاص

امروز ظهر که بعد از راهپیمایی صبح سعی می کردم پسرک رو بخوابونم و او هم بد خلقی می کرد و نمی خوابید، نمی دونم چرا یک دفعه یاد شعری افتادم که در دوران بارداری برای پسرم ساخته بودم و برایش زمزمه می کردم اوایل دنیا اومدنش هم شعر رو می خوندم ولی بعد فراموشش کرده بودم انیگار، اونو خوندم و پسرک ناگهان آرام گرفت! لبخند زد و همراه با قسمتهای مختلف شعر شروع کرد به خندیدن و در نهایت هم با همان شعر خواب رفت!!!

شاید واقعا از دوران جنینی صدای من و ریتم این شعر رو به یاد داشته است! شاید هم یک اتفاق ساده بوده. از دوران بارداری که مطالعه می کردم خیلی از این تئوریهای مربوط به ارتباط با جنین و آموزش او را خوانده ام ولی تا حالا امتحانش رو اینجوری پس نداده بود.

   + گل - ۳:۱٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٩ دی ۱۳۸٩

و سیاره کوچک ما غرق شادی می شود !

پسرک را برای چک آپ ماهانه بردیم دکتر، صدای اضافه قلبش صدای بیگناه تشخیص داده شد، وزنش که دو ماه گذشته ثابت مانده بود، 400 گرم بالا رفته، قدش هم به حد نصاب قد در یک سالگی رسیده است و من و شازده کوچولو آن قدر خوشحال شدیم که نگو... باری از دل آدم برداشته می شود وقتی خیالش از سلامتی بچه راحت می شود.

خدا را هزاران مرتبه شکر.

بعد دکتر، شام خانوادگی را بیرون خوردیم، خرید کردیم و برای کامل شدن جشن، جوجه تا این ساعت هنوز بیدار است و در بغل من!!!

   + گل - ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢۸ دی ۱۳۸٩

روز طوفانی!!

قبل از ظهر: پسرک رو می گذارم توی روروئک تا برم از آشپزخونه خوردنی براش بیارم، یک دفعه از توی آشپزخونه نگام میافته که دو تا پاش تو هواست و سرش یک وجبی زمین!!! پای چپش را تکیه داده بود به میله روروئک و تلاش می کرد که بیاد بیرون!

نتیجه اخلاقی: روروئک وسیله به درد نخوری است، تا هشت ماهگی که دکترش اجازه استفاده رو نداد و حالا بعد سه هفته که ازش بیشتر به عنوان صندلی غذا استفاده کرده، باید بازنشستش کنیم.

بعد از ظهر: ببر کوچولو توی هال مشغول بازی با قاشق محبوبش بود، رفتم به مرتب کردن آشپزخانه، و در همون حال هم با او دالی موشه بازی می کردم. برای یک دقیقه رفتم پایین و وقتی اومدم بالا یک جفت چشم سیاه از کنار اپن آشپزخونه زل زده بود به من و می خندید! هم خنده ام گرفته بود و هم ترسیده بودم، اومدم دیدم پیشی پشمالو گنده که اتفاقی کنار مبل افتاده بوده شده پلکان و آقا تشریف آوردن بالا!

سر شب: با ماشین اسباب بازیش کنار میز وسط حال بازی می کرد که ماشین از دستش افتاد، منتظر بودم که مثل همیشه غرغر کنه که اسباب بازی رو بهش بدم ولی اینبار با اعتماد به نفس، درحالیکه دستش رو تکیه داده بود به مبل خم شد و ماشینش رو برداشت، صاف شد و به بازی ادامه داد!!

امروز روز شلوغی بود با سه کار جدید، خدا فردا و فرداهایش را برای ما ختم به خیر کند.

   + گل - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

کتابخوانی

خیلی قبل تر ها کتاب که می خوندم، از قسمتهایی که به دلم می نشست یا منو به فکر وا می داشت یادداشت بر می داشتم، بعدترش هر وقت به آن یادداشتها مراجعه می کردم هم آن کتاب برایم تداعی میشد و هم مکاشفه ای داشتم از درون خودم که چرا در اون زمان این جمله به دلم نشسته! یادمه که مثلا "تهوع" سارتر را سه بار خواندم و اینقدر این کتاب منو گیر انداخت که هر بار یه جاهاییش به یادداشتهایم اضافه می شد.

یه کمی بعد از اون خیلی قبل تر ها، کتاب می خوندم ولی یادداشت بر نمی داشتم، آخه کتاب خوندنم محدود شده بود به مدت زمان نشستنم در سرویس اداره.

حالا حدود یک سالی بود که هر چه خوانده ام درباره بچه یا مربوط به بزرگ کردن بچه یا برای بچه یا ... بوده، از هفته قبل تصمیم گرفتم کتاب خواندن برای خودم را هم دوباره شروع کنم. کتابهایی که شاید الان به کار بچه نیاید ولی مسلما با تاثیری که روی من می گذارد بر او هم اثر دارد و به علاوه بزرگتر که شد و خودش رفت سراغ این دست کتابها هم من می دونم که چه می خواند و هم حرف داریم برای گفتن و هم ... اصلا بی خیال، اگه به هیچ کار جوجه هم نیاید می خواهم برای خودم بخوانم.

اینجوری شد که رفتم سراغ کتاب "باباگوریو" که خیلی وقت بود بدون خوانده شدن در کتابخانه خاک می خورد. می خواهم باز هم یادداشت بردارم و اینبار یادداشت هایم را اینجا بگذارم تا اظهار نظر های شما را درباره اش داشته باشم.

   + گل - ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩

قدم می زنیم!!

بعد از نزدیک یک ماه تمرین ایستادن، امروز ببر کوچکمان در حالی که دست به مبل داشت شروع کرد به قدم زدن!! تا به حال همچین کاری نکرده بود در ضمن اینکه مثل روزی که دست زدن رو یاد گرفته بود، همراه من از انجام یک کار جدید هیجان زده شد! (خودتون که حتما می دونید معمولا مامان و بابا ها بیشتر ذوق کارهای جدید بچه رو می کنن تا خود بچه!!) ذوق می زد و میخندید و بازهم می رفت. البته هنوز نمی تونه تعادلش رو وقت ایستادن خوب حفظ کنه برا همین دستش رو از مبل یا دست من ول نمی کنه.

الهی قربون این راه رفتنت برم. امیدوارم زودی دویدنت رو ببینم.

   + گل - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

فرایندی از نوع دیگر!!

امروز رکوردی گذاشتیم در مورد طولانی ترین زمان غذا خوردن جوجه!!! یک ساعت و پانزده دقیقه طول کشید تا پسرک یک پیاله سوپ، چند قاشق ماست و یک خرما بخورد!! قبلا سریع تر و راحت تر می خورد به نظرم اون زمان برای خوردن هیجان زده بود و می خواست تجربه کنه ولی حالا...

تازه دارم متوجه می شم که مامانا منظورشون از غذا دادن به بچه چیه! به نظرم فنجها رو باید به جایی ببریم، کار سختیه که از دسترس پسرک دور نگهشون دارم. تازه نگرانم که بهشون آلرژی هم داشته باشه. من قفس پرندگان دم پارک ساعی رو دوست دارم، شاید ببریمشون اونجا.

 

   + گل - ۳:٤٦ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩

پرستار بچه نمی خوام!!

یه وقتایی چه قدر همه چیز گره می خوره!! شب رو تا صبح نخوابیده باشی، صبحش سرت و نصف فک پایینت درد کنه، بعد جوجه هم تصمیم بگیره همون روز بهونه گیری کنه، قبل ظهر زمین هم بخوره و دندونهای نصفه نیمه لبش رو زخمی کنه، یک ساعتی گریه کنه بعدم با سختی خواب بره، مهمون ناخونده هم یهویی بخواد برات بیاد و دقیقا وقتی بیاد که با صدای زنگ جوجه رو بیدار کنه تازه هدیه هم برات دو تا فنج بیاره که نمی دونی بودنشون برا جوجه خوبه یا نه، بعدم که میره به خاطر صدای اونا دیگه جوجه نخوابه، بعد آش و لاش می شی، بعد ساعت 7 میشه و همسرت میاد و به عنوان دلداری اون همه خستگی می گه می خوای پرستار بچه بگیریم که کارت کمتر بشه؟!!

نه واقعا پرستار بچه نمی خوام، می خوام که یادت باشه من با همه کارهای خونه و تنهایی تو این شهر غریب و روزی 12 ساعت با این جوجه بودن بهم سخت می گذره، می خوام یادت باشه که میشه بعد خوابوندن پسرک تو هم پیشش نخوابی، می خوام یادت بیاد که میشه مثل قدیمترها گاهی با هم کتابی ورق بزنیم حتی اگر شده به خاطرش نیم ساعتی از خوابمون بزنیم، می خوام ...

پی نوشت 1: کسی هست که بتونه برا من توضیح بده چرا آقایون می گن که وقتی خسته هستن حتی اگه نخوان هم خوابشون می بره و کاری هم نمی تونن دربارش انجام بدن؟

پی نوشت 2: همه این اتفاقها دیروز افتاد ولی انگار قرن ها پیش بوده!!

پی نوشت 3: گاهی دلم برا خودم می سوزه، گاهی برا پسرک که مامان خوبی نداره گاهی برا همسرم که می دونم داره بیشتر از توانش کار می کنه و حاضر نیست کارش رو عوض کنه. شده مثل فیلم عروس خورشید که درست نمی دونی دلت برا کی باید بسوزه!!!

پی نوشت 4: دوستی یه بار برام نوشت که از خلاصه نوشتنم خوشش میاد، نمی دونم اگه این پست رو بخونه چی می گه!!

   + گل - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩

آرزوها!!

خیلی سال پیش وقتی که من هنوز دور و بر ازدواج هم نبودم، یکی از اقوام می گفت بعضی از خانمها همه خواسته هاشون رو به همسرشون نمی گن و همین باعث می شه که همسر محترم بعد چند سال دچار این توهم بشه که اونها به هرچه که خواستن رسیدن! اون زمان با خودم فکر کردم خوب چرا نیازهاشون رو به شوهرشون نمیگن تا بهتر درک بشن و در ضمن احتمال رسیدن به رویاهاشون هم بیشتر بشه!!! ولی حالا که بعد حدود سه سال که از ازدواجم گذشته، خودم هم یه سری از خواسته هام رو که می دونم در حد توان زندگی فعلی ما نیست به شازده کوچولو نمیگم، فکر می کنم شاید او هم چند سال بعد ادعا کنه که منو به همه آرزوهام رسونده.

نکته احساسی: این جوری به قضیه نگاه کنم که مهمترین خواسته من بودن با شازده کوچولوی سیاره ام بوده و من مطمئنا به خواسته ام رسیدم.

   + گل - ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ دی ۱۳۸٩

رستاک!

از قبل دنیا آمدن جوجه و در دوران بارداریم، خیلی کم موزیک گوش کردم، فقط یک سری آهنگهای موتسارت و گهگداری هم یک کاست قدیمی از امین الله رشیدی. این شیوه بعد تولد پسرک هم ادامه پیدا کرد و من و او مثل قبل دنیا آمدنش با همون آهنگهای بی کلام قر می دادیم و استراحت می کردیم و ... ولی دو سه ماهی است که سی دی "همه اقوام من" گروه رستاک به خانه ما اضافه شده، حالا گاهی موزیک رقصمون، گاهی موسیقی وقت نهارمون و گاهی هم فقط موسیقی متن خونمون آهنگهای زیبای محلی این سی دی است و ما هر سه مان آهنگهایش را دوست داریم.

کتاب "تاثیر موتسارت بر کودکان" را خوانده ام و می خوانم، به نظرم می رسد همان تاثیری که در این کتاب از موسیقی محلی بر موتسارت شرح داده شده است را می توان در موسیقی شاد بومی کشورمان هم جستجو کرد. فعلا که ما سوای تاثیرات درونی این موسیقی بر روان، کیفش را می کنیم .

   + گل - ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٩

ای جانم مریضی...(2)

از صبح تا حالا اندازه دو برابر یه روزی که یه عالمه مهمون داشته باشم، ظرف شستم!! این هم از مزایای پرستاری کردن همسر؛ جامعه ذکور محترم وقتی بر یه کاری تمرکز می کنند، کلا از بقیه کارها مرخصی می گیرند، دیروز هم روز پرستاری از من و نگهداری از جوجه بوده نه ظرف شستن دیگه!! ولی خودمونیم ها، هنوز هم مزه استراحت دیروز زیر دندونمه!

   + گل - ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

نخود نخود هر که رود اتاق خود!!

پسرک از دو سه شب قبل در اتاق خودش مستقل می خوابد، البته چند بار در طول شب سر می زنیم که رویش عقب نرفته باشد ولی کلا خیلی خوب با قضیه کنار اومد. صبحی حدود ساعت 5 بود که حس کردم بیدار شده، بعدم دیدم صداش داره میاد، یه کمی منتظر شدم و یواشکی کله کشیدم دیدم با گربه محبوبش سرگرمه و دوباره داره می خوابه! فقط یه کمی زود رفتم که روش رو بپوشونم، منو دید و دادش در اومد. موندم تا دوباره خواب رفت.

در این باره خیلی فکر کردم و مطالعه کردم، جدا کردن پسرک کار ساده ای نیست، شاید سخت ترین قسمت برای خودم باشد که حداقل شبی یک بار باید برای شیر دادن از جای گرم بلند شم و برم پیشش! ولی ما به این نتیجه رسیدیم که این کار برای مستقل شدن جوجه خوبه و زمانش هم مناسبه. جوجه می دونه که ما چه قدر دوستش داریم و همیشه همیشه مواظبش هستیم.

   + گل - ٢:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

ای جانم مریضی...

از بعد از دنیا اومدن پسرک، شکر خدا اصلا مریض نشدم، یه بار هم که سرما خوردم خیلی حاد نبود و همون جوری در حین کلنجار رفتن با جوجه در عرض چند روز بهتر شدم ولی جای همگی خالی از پریشب بد جوری ناک اوت شده بودم، طوری که دیروز شازده کوچولو مرخصی گرفت و خونه موند. حالا چرا می گم جاتون خالی: همه مامانها می دونن که خیلی مزه می ده که از صبح از جات بلند نشی و همین جوری دراز کش بمونی و بتونی بدون در نظر گرفتن جوجه هی بخوابی! یکی هم هی برات خوردنیهای خوب خوب بیاره و هر بار هم آخ گفتی قربون صدقه ات بره!!

دلم برای مریض شدن هم تنگ شده بود! قربون شازده کوچولوی عزیزم برم، کلی کیف داد بعد مدتها لوس شدن برا شوور قلب

   + گل - ۱:۱۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٩

چی فکر می کردیم، چی شد!!

چند وقته که گاهگاهی به این موضوع فکر می کنم که چه قدر وضعیت الان زندگیم با اون چیزی که در 18 سالگیم درباره 10 سال بعدم فکر می کردم تفاوت داره. می دونم که این موضوع درباره خیلی ها صدق می کنه. من از زندگی فعلیم راضیم، همسر مهربانی دارم که دوستم داره و خیلی خوب میدونم که به خاطر من و زندگی مشترکمون از بعضی از آرزوهاش دست کشیده و همه جوره داره برای زندگیمون تلاش می کنه. پسر کوچولوی سالم و آرامی هم دارم که تازگی ها داره زندگیمون رو خیلی تغییر میده. ولی باز هم گاهی به این موضوع فکر می کنم که اگه رویاهای قدیم خودم رو دنبال کرده بودم الان کجا بودم و چه می کردم.

   + گل - ٥:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ دی ۱۳۸٩

دست دست!!

پسرکم بعد از مدتها تلاش مامان جون و باباجونش که خیلی مشتاق دست زدن او بوده اند، بالاخره از روز جمعه دنیا را به شنیدن صدای دستهای مبارکشان مهمان کرده اند!! ولی خوب طول میکشه تا مامان و بابا جون بشنوند!

   + گل - ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩

گردونه رو بچرخوون!!

یادش به خیر چه برنامه لوسی بود این "گردونه رو ..."!!

چه رازی است در پس پرده این چرخ گردون من نمی دونم. قبلا تو وبلاگ شازده کوچولو خونده بودم که به اجسام گردان علاقه مند بوده (وقتی همسن الان پسرک من بوده!) و حالا ببر کوچک ما هم عاشق همه چیزهایی است که گرد باشند و بچرخند، از جمله ماشین لباسشویی، تایر ماشین های در حال حرکت، عروسکی که به سر نخی بسته شده باشد و ...

چرایش را نمی دانم، شاید از همین جاست که این مردان کوچک یاد می گیرند که در آینده هم عاشق چرخیدن آن توپ فوتبال شوند!

   + گل - ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩

غر غر و دیگر هیچ!!

گاهی یه برخورد نه که بد، نه چندان دلچسب چه راحت می تونه گند بزنه به یه بعد از ظهری که می تونست دلپذیر باشه!!!

میری پیش مثلا دکترت که مثلا درباره مشکلت که چون برای بار اول برات پیش اومده نگرانشی باهاش مشورت کنی، و اون هم بدون در نظر گرفتن اینکه تو اگه واقعا احساس نمی کردی مسئله مهم باشه احمق نبودی که با یه بچه فسقلی، اونم دقیقا وقت خوابش!! نصف شهرو بکوبی بری  پیش اون، ویزیت آنچنانیش رو  پرداخت کنی و قیافه نه چندان جذابش رو در دهه هشتم زندگیش ببینی، یه جوری باهات برخورد می کنه که انگاری یعنی تو مگه خنگی که نمی فهمی مسئله مهمی نیست!!!

یکی نیست بگه خوب عمو اگه همه قرار بود خودشون تشخیص دردشون رو بدن، وجود حضرت عالی به چه دردی می خورد؟

بگذریم اینو اینجا نمی نویسم که فقط غری بزنم (که البته اون هم هدف هست!) می نویسم که خودم یادم باشه گاهی یه برخورد سرد من هم میتونه همین جوری حال یکی دیگه رو بگیره، روز یکی رو خراب کنه و شاید هم کلا دیدگاهش رو درباره من عوض کنه.

صرفنظر از آدمهایی که گویی برای گرفتن پاچه این و اون دوره دیدن و مدرک دارن، برا هر کسی کار سختیه که حال سگی خودشو سر این و اون خالی نکنه، ولی همیشه جای تلاش هست.

   + گل - ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩

رفتن یا نرفتن

خیلی ها بهم میگن قدر روزهای بودن با پسرک رو بدون، حالا که هنوز نرفتی سر کار و او هم مهد نمیره دنیایی دارین که بعدها افسوسش رو می خوری و ... خودم هم گاهی فکر می کنم که این احتمالا تنها دوره ای است که من و پسرم تمام روزها را از صبح تا شب با هم میگذرانیم و سعی می کنم ازش استفاده کنم، ولی باز هم گاهی تنهایی و بیکاری و روزی 12 ساعت سر کردن با یک جوجه نیم وجبی و این که متوجه بشی هنوز هم باید حداقل یکی دوماهی منتظر بمانی!! کلافه ام می کند. هوس میکنم که زودتر برم سرکار. که روزی چند ساعتی به کاری غیر از امورات پسرک بپردازم. (هرچند احساس می کنم فکرم دیگر تا زنده باشم از او فارغ نمی شود.) احتمالا برم سرکارم، دلم برای این روزها تنگ می شود. ولی علی الحساب دو تا مورد هست: اولا اصلا دلم دلتنگ شدن برای این روزها را می خواهد و ثانیا مدتی طول می کشد تا من دلتنگ این روزها شوم و همان هم غنیمت است!!

   + گل - ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; شنبه ۱۱ دی ۱۳۸٩

یک جمعه معمولی خوشایند

گاهی روزها چه قدر دلپذیر می شوند، شب که فکر میکنی میبینی جوجه از صبح راحت صبحانه و نهار و شام خورده، بهانه گیری نکرده، حموم کرده و راحت و بی دغدغه خوابیده. شووی گرام تا می توانسته در انجام کارهای عقب افتاده خانه کمک کرده، ظهر برای نهار چیزی نبوده ولی همون عدسی ساده که تنها نهار مشترک بعد یک هفته بوده چه قدر مزه داده، به کارهای کوچک مانده رسیدی، کلاهی که برای پسرک می بافتی تمام شده و چه قدر هم خشگل شده!! و ...

و بعد به این فکر می کنی که چه قدر عوض شده ای، اگر قبلا کمی رسیدگی به خودت، خواب تا دیر وقت صبح، کمی مطالعه و شاید هم کمی گردش را از الزامات یک جمعه مناسب می دانستی، حالا با اتفاقات کاملا متفاوتی خوشحال می شوی!! رخدادهایی که خیلی هم به خود خودت مربوط نیست.

شاید هم به عنوان زنی متاهل که بچه هم دارد، خود خود دیگر چندان معنایی هم ندارد!

   + گل - ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

تنهایی

چرا گاهی با وجود حضور پررنگ پدر و پسر در خانه، باز هم احساس تنهایی می کنم؟

   + گل - ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

کودتا

از روز سه شنبه پسرک در اقدامی خود جوش مکیدن پستونک رو ترک کرده!! هر وقت به ترک این عادت فکر می کردم، احساس می کردم کار سختی است. یک بار هم تلاشم در شش ماهگی جوجه بی ثمر ماند ولی حالا...

نمی دونم چرا و چه جوری این تصمیم رو گرفت ولی من که خیلی راضیم.چشمک

   + گل - ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٠ دی ۱۳۸٩

ها جستم و وا جستم!!

چند وقت قبل از نمایشگاه کتاب کودک کتاب " ها جستم و وا جستم" از خانم شعبان نژاد رو برای پسرک خریدیم. یکی دو بار تا حالا بیشتر برایش نخوندمش ولی حسابی بهش علاقه مند شده و با دقت گوش میده و کتاب بیچاره رو گاز می گیره!!! به نظرم بعد کتاب "قیافه های بامزه" که پسرک خورد و تمومش کرد، این کتاب مقتول دومه!!! دیگه باید عادت کنم که از هر کتابی دو یا چند نسخه براش بخرم!

   + گل - ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩

ببر کوچولو

بچه ببر کوچک ما دنیایی دارد وسیع و هر زمان که دوست داشته باشد، مرا هم در بخش کوچکی از این دنیای بزرگ و شگفت انگیز سهیم می کند. برای همین لحظات اندک و همین سهم کوچک هم سپاسگزارش هستم.

   + گل - ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩

غیبت صغری

همه جای دنیا آدما وقتی مشکل دارن میرن خونشون تا آرامشی پیدا کنن و استراحتی بکنن. تو دنیای وارونه ما،‌تو خونه خودت که هستی برات مشکل به وجود میاد و برای حل شدنش چاره ای نداری جز رفتن!!

پسرک مریض شد، برای بهبود احوالش چند وقتی رو من و او از شازده کوچولو دور شدیم و رفتیم ولایت،‌این شد که نبودیم، حالا بازهم برگشتیم.

هرچند که کسی نپرسیده بود کجا بودین!!‌ولی خوب زن باشی تو ایران هم بزرگ شده باشی به طور ناخودآگاه عادت می کنی به توضیح دادن!!‌احتیاجی به سوال کردن دیگران هم نیست.

   + گل - ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ دی ۱۳۸٩