من و ناله های دیگری...

آه میکشد و میگوید، خسته شدم، هیچی این زندگی رو دوست ندارم، به  هیچی این زندگی دلم خوش نیست، از دست شوهرم خسته ام، بی ملاحظه است و... لازم نیست تا آخر حرفها را گوش بدم، تقریبا 8 سال است که مداوم شنیده ام، گیرم در فواصل زمانی متغیر ولی موضوعات و حرفها تکراری اند. می گوید و می گوید و من در ذهنم یاد این جمله کتاب "چراغها را من خاموش می کنم" می افتم که: "مردم نظرت را که می پرسند، نمی خواهند نظرت را بدانند، می خواهند که تو نظرشان را تایید کنی!" و من می گویم: راست میگی، حق داری و تو که تقصیری نداری و... آخر سر هم یه آه دیگه میکشه که: ببخش اعصاب تو رو به هم ریختم ولی باید با یکی صحبت می کردم و خداحافظی می کند. و من اصلا نمیگم که: خوب میشد جای دوره کردن این حرفها برای من، یه قلم و کاغذ برداری و برای خودت بنویسی، کاری که من هم وقتی دلم میگیره یا زندگیم به میلم نیست (که برای همه پیش میاد!) انجام میدم. هیچ وقت نمیگم که توی هر زندگی مشترکی هم روزهای خوب و خندان هست و هم روزهای ابری و دلگیر و آدم همونطور که روزهای خوبش رو برای خودش نگه می داره روزهای خاکستری رو هم نباید سریع با دیگری تقسیم کنه. تا حالا نگفتم که: بی انصافی نکن، هنوز یک ماه نشده از سفر 10 روزه ای با همسرت برگشتی که من هم آرزویش را دارم ولی نمیتونم برم و توی مدت اون سفر شاید دو سه روزی یکبار زنگی میزدی و احوالی میپرسیدی. همیشه جلوی خودم رو گرفتم که بهت نگم: اگه اوضاع این قدر بده، چه جوری به فکر سرمایه گزاری و پس انداز پول مشترکتان با همسرت هستید و نگران بالا و پایین شدن نرخ ارز. (شاید هم من یه ایراد فکری دارم که اگه مشکلی تو رابطه ام داشته باشم نمیتونم به مسائل جنبی مالی بپردازم!!) تا حالا هیچ کدام اینها را نگفتم و همه این هشت سال شنیدم و شنیدم ولی حالا دلم میخواد بگم: من هم توی زندگیم روزهای بد داشتم و دارم، ولی زودی زنگ نمیزنم بدبختیهامو هوار کنم سر تو!! من حالا دیگه بچه ای دارم که تمام انرژی ام رو لازم داره و وقتی برام نمیزاده که بعد از شنیدن 45 دقیقه آه و ناله تو کمی خلوت کنم و آرامشم رو دوباره پیدا کنم. من پسر کوچکی دارم که ساعت 2 بعد از ظهر مثل خیلی از بچه های کوچک دنیا خوابه و با صدای تلفن بیدار میشه و اصلا هم فایده ای نداره که تلفن رو بکشم که تو موبایلم رو میگیری و من باید کلی دنبالش بگردم تا پیداش کنم و بعد داد بزنم تا تو صدام رو بشنوی و پسرک حتما از صدای اون هم بیدار میشه. می خوام اینها رو بگم ولی وقتی طرف اون ور سیم خواهرت باشه، گفتن خیلی خیلی خیلی سخت تر از شنیدن میشه.

   + گل - ٤:٥٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

من و پاهایم!!

یه تشک پنبه ای کلفت که به اندازه کافی نرم باشه رو میگذارم روی پام، یه بالشت میگذارم روش، پسرم رو می خوابونم روش، پیشی محبوبش رو میدم بغلش و پتویی هم میکشم روی پاهاش و بعد برای حداقل نیم ساعت نقش گهواره را برای این محموله نمیدانم چند کیلویی بازی می کنم!! این کار را هر روز و روزی سه بار انجام میدم و بعد که به ساعت 12 شب می رسیم یک سوال تکراری میپرسم که: چرا پاهای من اینقدر درد می کنه؟؟ بعد هم قرص کلسیم و مولتی ویتامینم رو می خورم و در حالیکه هنوز هم به درد پاهایم فکر می کنم می خوابم!!!

   + گل - ٤:۳٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

یه کار جدید!!

این سه چهار روزه که نبودیم، من و پسرم هر کدوم یه کار تازه انجام دادیم!!

کار پسرک مهم تره، پس اول اون: پسر کوچولوی من روز شنبه که 10 ماه و یک هفته اش بود، سه قدم رو به تنهایی برداشت، و امروز هم یه بار دیگه این کار رو تکرار کرد. البته ریسک رها کردن دستش رو برای رسیدن به مهر نمازی که من همیشه از دستش قایم می کنم انجام داد!!!!

و اما من: روز پنج  شنبه نرم افزار فوتوشاپ نصب کردم و تو این چند روز از سولماز جون مامان آقا پارسا، درست کردن تقویم رو یاد گرفتم و یه تقویم با عکس پسرکم درست کردم که وقتی برای عید میریم ولایت به مامان بزرگها هدیه بدیم... خیلی کار تمیز و آنچنانی نشد، ولی خوب من که نمی خواستم تو مسابقه شرکت کنم!!! خیلی کار جالبیه، اگه تا حالا انجام ندادین، حتما انجامش بدین و بعد همه سال از دیدن چهره بچه ها روی تقویم رومیزیتون لذت ببرید. کار سختی نیست، حتی برای یکی مثل من که تا روز جمعه شکل و شمایل محیط فوتوشاپ رو هم ندیده بودم. از اینجا می تونید آموزشهای فوق العاده روان سولماز جون رو ببینید و توی صفحات آخر هم یه ورژن کاملا آماده تقویم رو گذاشته که اگه فرصت ندارین، فقط کافیه عکس بچه های گلتون رو توش بزارین و بدین چاپ...

دستش درد نکنه این مامان زحمت کش. من که خیلی هم از کار کردن با فوتوشاپ لذت بردم و هم از نتیجه کارم!

   + گل - ۳:٠۸ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٩

دندان بعدی هم تشریف آوردن!!

بله... بالاخره بعد چند شب و چند روز که من و شازده کوچولو و البته بیشتر از همه جوجه عزیزمون رنج کشیدیم، دندون ششم هم رونمایی شد. امیدوارم چند روزی پسر کوچکم بتونه استراحت کنه تا نوبت دندونهای بعدی. در واقع امیدوارم تعطیلات عید صرف در آوردن دندون نشه!

   + گل - ٦:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

چه میکنه این ببر کوچولو...

این روزها، یه بازی که با پسرم میکنم اینه که وقتی می خواد قدم بزنه و منو مجبور می کنه که دستشو بگیرم باهاش راه برم، یه توپم میزارم جلوش که شوت کنه!! اولها خیلی براش سخت بود، نمی تونست درست شوت کنه، یا پاش از توپ رد می شد یا خیلی پاش رو می آورد بالا و میگذاشت روی توپ و بعد نمی تونست غلش بده، ولی حالا... بعد از فقط چند روز... بیاین ببینین چه می کنه... تکنیک فردی و حرکت پا به توپ در اندازه های مسی! بازی سازی و خلاقیت هم رو دست ژاوی!! و کلی هم خوشحال میشه از این توانایی. به نظرم این بازی اثر زیادی روی هماهنگ کردن حرکات بچه داره.

پی نوشت: هدف از نوشتن این متن فقط معرفی یکی از بازیهای این دوران پسرم بود واگر نه علاقه چندانی به یادگیری فوتبال یا پیگیریش توسط پسرم ندارم. (از اوضاع فوتبال تو کشور خودمون خوشم نمیاد) شازده کوچولو هم هرچند نتایج فوتبال رو پیگیری می کنه ولی خوشبختانه مثل خیلی از آقایون معتاد به تماشای فوتبال نیست و خیلی وقتها فقط نتایج رو از اخبار میشنوه.

   + گل - ٥:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸٩

دزد و کتاب!!

تقریبا دو سال و نیم پیش بود که یه بار یه جناب دزد ضبط ماشین ما رو دزدید. از اون جایی که من و شازده کوچولو خیلی سخت گیر نیستیم، حدود شش ماه یا شایدم بیشتر ضبط جدید برا ماشین نخریدیم و توی این مدت هر بار که سفری می رفتیم توی راه کتاب می خوندیم. (همین جا از چشمهای بیچاره مون معذرت خواهی می کنم!!)

چند تا کتاب یادگار اون دوران هستند برای من که یکیشون "گل صحرا" خاطرات مدل معروف واریس دیری است. این کتاب رو حتما بخونید تا بدونید عده ای به نام اسلام چه کارها که نمی کنند و چه بلاهایی که سر دختران بیچاره شون نمیارن. وقت خوندن این کتاب آماده هر گونه شوکی باشید.

"ابله" داستایوفسکی و "قل*عه حیوا*نات" رو هم در همون دوران خوندیم. البته وسطهای کتاب ابله بودیم که برای ماشین ضبط خریدیم و بعد دیگه این کتاب نصفه کاره موند!!! کتاب "قل*عه حیوا*نات" هم چون فعلا با تخلیص!! چاپ می شه کتاب حجیمی نیست و راحت خونده می شه. خوندن این کتاب رو هم اگه اعصابتون راحته و می تونید چند روزی فکر مشغولی داشته باشید بهتون توصیه می کنم.  

پی نوشت: آرزو می کنم حالا که نزدیک سال نو شدیم و سفرهای نوروزی در پیش هست، ضبط ماشینتون رو دزد ببره تا هم اون بنده خدا شب سال نو شرمنده زن و بچه اش نباشه و هم اینکه شماها در طول سفر حسابی کتابخون بشین و آمار مطالعه در ایران بالا بره!!! اگر هم خیلی مواظب ضبط ماشین هستین و امکان دزدیده شدنش نیست یا خواستید به فکر چشمانتون باشین، از اینجا چند تا کتاب صوتی دانلود کنید و تو راه گوش بدین.

   + گل - ٥:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٩

1001 کتاب کودک که باید قبل از بزرگ شدن خواند

این عنوان یکی از کتابهای شرکت آمازون است. من نمی دونم چند تا از این 1001 کتاب توی کشور ما چاپ شده و در دسترس هست. داشتم تو اینترنت دنبال همچین لیستی می گشتم که این سوال برام پیش اومد که گذشته از این لیست، من خودم چند تا از کتابهای یه لیست مشابه به "عنوان 1001 کتابی که باید قبل از مرگ خوانده شود" را خووندم؟ تو سایت جیره کتاب لیستی از 220 کتاب این مجموعه که به فارسی ترجمه و چاپ شده هست. من این لیست رو نگاه کردم و با کمال شرمندگی حدوه 30 تا از این کتابها رو بیشتر نخوندم...

پس ای خدای مهربان حالا حالاها این بنده حقیر رو روی دنیا نگه دار، شاید حداقل به عدد آبرومندانه تری برسم...

   + گل - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

لحظه های خاصی که منو هلاک می کنه!!

پسرم تو اتاق خوابیده، یه حسی منو می کشونه که بهش سری بزنم، می بینم دو زانو رو تخت نشسته و با چشمایی مست خواب ولی نگران اطراف رو نگاه می کنه، دوباره به حالت درازکش درش میارم، هنوز دستم رو از زیر شونه اش بیرون نیوردم که با لبخندی خواب میره!

چه حسیه که حضور آدم به یه فرشته این قدر احساس امنیت بده... کاش می تونستم همیشه اینجوری براش آرامش ایجاد کنم ولی می دونم که نمیشه.

   + گل - ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

پنجمین دندان

بعد از دو سه روز بی تابی و شب بیداری امروز دندان پنجم سر زد و اشتهای پسرک کمی بهتر شد. امیدوارم دندان ششم هم قبل از عید تشریف بیارن و تعطیلات عید راحت و بی دردسر بگذرد.

   + گل - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

اندر حکایت رشد، بزرگ شدن یا صبور شدن من!!

مدتها قبل از اینکه جوجه بتونه بشینه، در مورد بازیهای بچه های 7-8 ماهه کتاب و مقاله می خوندم. یه جایی درباره بازی بچه ها با آرد یا پودر سرلاک و ... خونده بودم و اینکه این بازی برای بچه ها لذت بخشه و فایده داره و ... تصورم یه چیزی در این حدود بود که خودم یه پیش بند می بندم و  یه پارچه پهن می کنم وسط آشپزخونه، جوجه رو میذارم وسطش و توی یه کاسه یه کم آرد بهش می دم و حدود نیم ساعت به من و او حسابی خوش می گذره بعد دست و صورتش رو می شورم، لباسش رو عوض می کنم و پیش بند خودم و پارچه زیر پاش رو میندازم تو ماشین لباسشویی!عین چیزی که تو کتابا می نویسن... خلاصه پسرک بزرگ شد و نشست و دو سه ماه قبل یه روز صبح عزم جزم کردم که بازی رو امتحان کنیم!! همه چیز رو مثل نوشته جلو بردم ولی... پسرک جدای از اینکه آردها رو به خودش و من (حتی موهام!!) پاشید ظرف کمتر از 5 دقیقه با خالی کردن ظرف بیرون از اون پارچه ای که من پهن کرده بودم به بازی خاتمه داد!!!! توی تمام این مدت کم هم من با فشردن دندونهام روی هم سعی می کردم خونسرد باشم و اون همه کثیف کاری رو تحمل کنم. بعد به دلیل اینکه احساس می کنم بچه ها خیلی خوب احساسات ما رو متوجه می شن و ترجیح می دم قیافه ناراحت و معذب من رو فقط برای کارهای بد به خاطر بیاره، کلا قید این مدل بازی های پر از ریخت و پاش رو زدیم و یه مدت رو خودم کار کردم. روز پنج شنبه هفته قبل، یه بار دیگه امتحانش کردیم. این بار پارچه بزرگتری پهن کردم و خودم هم پیش بند نبستم!!! تو کاسه بزرگی یه کم آرد ریختم و دادم دست پسرک، خودم هم برای اینکه خونسرد بمونم دوربین بدست گرفتم و شروع کردم به عکاسی!!! و جوجه لذتی برد که نگین... یه کمی که گذشت دیدم من هم دارم همراه با او و نگاه شگفت زده اش لذت می برم. 5 دقیقه بعد یه کم آب هم به آردها اضافه کردم و واقعا نونوایی شروع شد! بعد به پسرم یه قاشق هم دادم، و بعد تر دو تا تکه یخ هم به مخلوط اضافه کردم. از وسطهای بازیش دست به کار شدم و عصرونه اش رو هم بهش دادم که با توجه به اینکه سرگرم بازی بود بی بهانه خورد. این بار ببر کوچولو بازیش رو با زدن دست های خمیریش به شیشه فر و در کابینتها و کف آشپزخونه تموم کرد ولی من اصلا عصبانی نشدم! در هر صورت می خواستم گاز رو تمیز کنم و تازه جای دستهاش رو در فر خیلی هم قشنگ بود!!!!

بیشتر از نیم ساعت بازی کرد و تمام مدت صورت من رو که این بار اصلا توش تحمل کردن نبود رو دید.

بعد که بهش فکر کردم دیدم چه قدر صبورتر شدم!!

پی نوشت: پسرم امروز برای خواب عصر مهمان من شده و روی تخت ما خوابیده و من در حالی که به چهره ماهش توی خواب نگاه می کنم می نویسم.

خدایا همه این فینگولوهای نازنین رو حفظ کن.

   + گل - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩

آغاز طوفانی ماه یازدهم

امروز پیش از ظهر وقتی با پسرک بازی می کردم، بدون هیچ انتظاری مثل همیشه، گفتم خوب خرسی کجاست؟ که جوجه چهار دست و پا خودش رو رسوند به جناب خرس!! چند وقت بود که توی بازیها اسم عروسک ها رو براش می گفتم ولی هر بار از خودش می پرسیدم هیچ واکنشی نشون نمی داد. خیلی خوشحال شدم و تندی گفتم توپ کجاست؟ رفت پیش توپش و دو دستی زد بهش و بعدم نگاه من کرد که شروع کردم به دست زدن و هورا کشیدن...

یه خورده بعد تر که داشت با یکی از کتاباش بازی می کرد صداش زدم که کتاب وسایل خانه رو بیار تا برات بخونم و پسرک کتاب رو گذاشت زیر دستش و بکشون بکشون آورد پیش من!!!

سر عصری هم که براش بیسکویت آورده بودم و داشت می خورد دهانم رو باز کردم و گفتم به مامانم بده... و او هم با بد بختی یه تیکه از بیسکویت دستش رو رسوند به دهن من... ولی اون تکه بیسکویت خیسیده این قدر خوشمزه بود که فقط یه مادر میدونه و بس...

پی نوشت: کتاب "خانه" یکی از کتابهای سخت پسرم است از مجموعه فرهنگ مصور از انتشارات خانه ادبیات که با عکس وسایل خانه، لباسهای توی کمد و وسایل حمام را نشان می دهد. پسرک چندان علاقه ای بهش ندارد.

   + گل - ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٩

ملاصدرا

یه متنی خوندم توی آرشیو وبلاگ یه مادر فوق العاده که خیلی دوستش داشتم و برا همین اینجا هم میارمش:

"یه متن بسیار زیبا از ملاصدرا :

 خداوند بی‌نهایت است و لامکان و بی زمان ،

 اما به قدر فهم تو کوچک می‌شود و به قدر نیاز تو فرود می‌آید، و به قدر آرزوی تو گسترده می‌شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می‌شود، و به قدر دل امیدواران گرم می‌شود... پــدر می‌شود یتیمان را و مادر. .همسر می‌شود بی همسر ماندگان را.   طفل می‌شود عقیمان را.  امید می‌شود ناامیدان را.   راه می‌شود گم‌گشتگان را.

نور می‌شود در تاریکی ماندگان را. عصا می‌شود پیران را. عشق می‌شود محتاجانِ به عشق را...

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.

 به شرط اعتقاد؛ به شرط پاکی دل؛ به شرط طهارت روح؛به شرط پرهیز از معامله با ابلیس. بشویید قلب‌هایتان را از هر احساس ناروا! و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف، و زبان‌هایتان را از هر گفتار ِناپاک،و دست‌هایتان را از هر آلودگی...

چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند و  بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند

و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند" ."

   + گل - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸٩

مرور کتابهای گذشته

می دونم که هزاران نویسنده خوب توی دنیا هست که من حتی اسمشون رو هم نشنیدم و میلیونها کتاب خوب که تا به حال نخوندم ولی باز هم گاهی از بازخوانی بعضی کتابها لذت می برم چون هر بار یه چیز جدید اون کتاب منو جذب می کنه.

یکی از نویسندگانی که نثر روان و بی تکلفش رو خیلی دوست دارم، خانم زویا پیرزاد هست. کتابهای پیرزاد خیلی راحت جلو می ره و خواننده رو هم با خودش می بره. این روزها بعد از تمام کردن کتاب بابا گوریو (حتما نت هایم رو هم کامل خواهم کرد!) دو کتاب "عادت می کنیم" و "چراغها را من خاموش می کنم" رو یک بار دیگه هم خوندم. این بار که برای بار اول به عنوان یه مادر کتاب رو می خوندم از اینکه پسری پانزده ساله برای دوستش نامه بنویسه و موشکافانه مادرش را بررسی کنه و بگه که دوستش نداره ترسیدم و نگران شدم (چراغها را ...) یا وقتی دختری جواب صحبت قاطع مادر رو این بده که وقتی می خواستین بچه دار شین باید به این چیزها هم فکر می کردین، حسابی می رم تو فکر...(عادت می کنیم).

نکته جالب برام این بود که تا قبل از این، "عادت می کنیم" را به "چراغها را من خاموش می کنم" ترجیح می دادم ولی حالا برعکس!!

از این دو کتاب نمیشه نت برداشت، قصه زندگیست و باید خوانده شود. کلمات قصار با جمله بندی خاص ندارد، آدمهایش، آدمهای زندگی همه ما هستند (یا خود ما!) که می شود کلی ازشان یاد گرفت و از بودن باهاشون لذت برد.

   + گل - ۱:۱٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

بازیها

-        حدود 2 ماه قبل، سه ماشین به جمع اسباب بازی های ببر کوچولو اضافه شد. و بعد مدتها که من و شازده کوچولو ماشین ها رو هل می دادیم و پسرک فقط نگاه می کرد یا با دقت زیاد با انگشت اشاره اش چرخهایشان را می چرخاند و بررسی می کرد، حالا انگار چند روزی است که معاینه فنی خودروها تمام شده و اجازه تردد پیدا کرده اند!! دو سه روزی است که پسرک درست مثل یک پسر کوچولو ماشین را روی زمین جلوی خودش، هل می دهد، جلو و عقب می کند و به گمانم لذت می برد.

حالا از دیشب شازده کوچولو داره ماشین بازی دو نفره رو باهاش تمرین می کنه! وقتی پدر با دهانش صدای ماشین در می آورد، آن چنان با دقت مبهوت پدر می شود که ماشین را کلا بی خیال می شود.

-        بعد از علاقه مندی به همه وسایل گردان، قابل پیش بینی بود که جوجه کوچولو به چرخیدن هم علاقه داشته باشد! یکی از بازیهای محبوب این روزها اینه که بغلش می کنم و جلوی خودم، رو به خودم نگهش می دارم و می چرخم، سرش توی هوا تاب می خوره و از اون خنده هایی می کنه که 4 تا دندون و کل لثه هاش نمایان می شه و ذوق می کنه. (کاش از این کارها وقتی که می خوام ازش عکس بگیرم می کرد!!) بعد که می ایستیم، منو می گیره و سرش رو میگذاره روی سینه ام و من ذوق می کنم!!

   + گل - ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

مازوخیسم حاد!

گاهی توی خیالم با یکی حرف می زنم، یک آشنا، کسی که می شناسمش، یا یه چیزی می گه که شاید مشابهش رو تو واقعیت بارها شنیدم و چیزی نگفتم، یا یه چیزی که من حس می کنم که تو فکرش هست و هیچ وقت نگفته رو تو خیال من می گه و توی همون گفتگوی خیالی دعوامون میشه!! بعد که این مذاکره یه کمی طول می کشه، من اعصابم هم خورد می شه و مثلا همون وقت شازده کوچولوی بیچاره هم از راه می رسه و می پرسه چرا این قدر پکری؟ و من می مونم و توضیحی که ندارم!

   + گل - ٥:۳٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ اسفند ۱۳۸٩