مشتی!

پسر کوچولومون رو آخر آبان بردیم مشهد، مشتی کردیم و آوردیم. این اولین سفر با پسری بود. (البته ولایت رفتن رو حساب نیاوردم!) سفر رفتن با جوجه هم داستانی دارد؛ هیچ چیز مثل گذشته نیست. تقریبا برای هیچ چیز نمیشه از قبل برنامه قطعی ریخت و برای همه چیز هم باید برنامه داشت!!!!

   + گل - ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

ایستادن

ببر کوچکمان دیروز برای اولین دفعه به تنهایی دست به مبل گرفت و ایستاد! هرچند پاهایش مثل آهوهای تازه دنیا آمده می لرزید ولی تلاشی که می کرد واقعا دیدنی بود. از بعد اینکه مشهد چهاردست و پا را یاد گرفته، رشد مهارتهایش خیلی سرعت گرفته!

   + گل - ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

کتاب خواندن پسرم!

"پیشی پیشی جان چه نازی"  این روزها کتاب مورد علاقه جوجه است، خیلی دوست دارم بدونم از نگاه کردن به تصاویر این گربه ها یا شعرهایی که براش می خونم چی دستگیرش می شه، ولی هر چی که هست مشتاقانه به این کتاب نگاه می کنه و از خودش صدا در می آره، با خودش جابجاش می کنه و با خوشحالی از بین همه اسباب بازیهاش می ره سراغ اون!

   + گل - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

مارک اسباب بازیها

پسرک علاقه عجیبی به مارک وسایل دارد، منظورم مارکی است که مثلا کنار عروسک ها یا پتو و ... وصل می کنند. وقتی یکی از عروسکها رو بر می دارد اول می رود سراغ پشت عروسک (بی ادبانه: در کونش!!! به من چه مارک عروسک رو اونجا وصل می کنن!) و یه خورده با اون بازی می کنه و بررسیش می کنه بعد شاید بره سر وقت خود عروسک شاید هم نه! من می گم در آینده بازرگان می شه، شازده کوچولو می گه قراره تو کارخونه لیبل سازی کار کنه!

   + گل - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

چرا؟

چرا خیلی از چیزها را در زندگی راحت می پذیریم ولی یه چیزهایی رو نه؟

چرا خیلی راحت قبول می کنم که فلان دوست دیر جوابم رو بده چون دستش بند بوده، مامانم هرقدر که دوست داره بهم زنگ بزنه چون نگران می شه، خواهرم هر وقت دوست داره غر بزنه چون حوصله نداره و ... ولی هربار به این موضوع بر میخورم که شازده کوچولوی من وقتی خسته است خیلی راحت و در هر شرایطی خواب میره و به این سادگیها هم بیدار نمیشه (چه توپ در بره، چه من و پسرم با هم گریه کنیم و داد بزنیم...) اون وقت ناراحت می شم، دمغ میشم، کفرم در میاد، ربطش می دم به این که بی توجهه و...

حالا هم که سعی می کنم درک کنم بازهم تاثیر چندانی نداره. من سعی میکنم ناراحت برخورد نکنم ولی هنوز هم ناراحت می شم!!!

   + گل - ٢:٥٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

تکامل

یکی از ماجراهای جالب بچه داشتن و البته نگهداری شخصی از بچه، اینه که متوجه مراحل تکاملی هر کاری که بچه می کنه میشیم. جوجه یکی دو هفته قبل در حال یادگیری چهار دست و پا رفتن بود، این قدر تلاش می کرد برای یادگیری نحوه جابجایی دست و پاش و این قدر این تلاش جذابه که گفتنی نیست. ولی این لذت مثل لذت دیدن فیلم های جشنواره ای که فقط بعضی ها قدرت درک زیباییش رو دارن و مخاطب عام نداره!! با این تفاوت که اینجا فقط مادرا قادر به درک عمق این معجزه زیبا هستن J (حالا شاید هم تا حدی پدران! اینو گفتم که کسی دلگیر نشه!)

حالا دیگه کاملا مسلط شده و خیلی راحت دور میزنه، میشینه و خودش به تنهایی به اتاقها سرکشی می کنه. پروژه این روزها بلند شدنه! به هر چیزی که بشه آویزون میشه که بیاد روی پاهاش ولی پاهاش که هنوز قدرت ندارن مثل پاهای بچه آهوهای تازه به دنیا اومده می لرزند و او هم مصره که با همین وضع هم بایسته!!!

   + گل - ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

پستونک خوبه یا بد؟

داستان پستونک خوردن پسرک هم قصه ای است، خیلی کوچولو بود شاید فقط چند روزه که مامان من برای بار اول بهش پستونک دادن، دکترش هم گفت خوردن پستونک نه فقط ضرر نداره که می تونه از خوردن دست هم جلوگیری کنه برای همین جوجه وقت خواب پستونک خور شد. حالا بماند که این وسط ها چه قدر اطرافیان اظهار نظرهای متفاوتی کردند... یکی می گفت این که دیگه پستونک رو ول نمی کنه، یکی می گفت کار خوبی کردی هم بچه راحت تره هم خودت، بعضی ها هم جوری برخورد می کردند که انگاری ظلم وحشتناکی در حق بچه کردم!!! یه باری سعی کردم پستونک رو از جوجه بگیرم ولی فعلا که موفق نشدم و خودم هم چون هنوز ضرری توش نمی بینم و شازده کوچولو هم باهام موافقه، فعلا بی خیال شدیم، پسرک هم از مکیدن پستونک لذتی می برد J

   + گل - ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٠ آذر ۱۳۸٩

موضوع بحث

نمی دونم می خوایم اینجا دقیقا چی بنویسیم، من و شازده کوچولو از خیلی قبل ازدواجمون یه db داشتیم که حرفهای نگفتنی رو اونجا برای هم می نوشتیم،(هر چند که باید اعتراف کنم مدتهاست که سراغش نرفتیم!) پسرک هم دفتری داره که از قبل از به دنیا اومدنش گهگداری چیزی براش توش می نویسیم. حالا چی می مونه برا نوشتن اینجا؟

به نظرم دوست دارم اینجا مثل یه دفتر خاطرات خانوادگی باشه، فعلا من و شازده کوچولو توش بنویسیم و بعدها پسرک هم به جمع نویسنده ها اضافه بشه. اینجا شاید آرشیو خانوادگی ما باشه که از چیزهای خیلی عادی مثل یه بعد از ظهر جمعه تا مسائل مهمی مثل دندان در آوردن پسرک توش ثبت بشه.

   + گل - ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩

معارفه

من و همسرم سه سال پیش ازدواچ کردیم، و حدودا دو سال پیش زندگی مشترکمون رو شروع کردیم. (وقتی تو کشور ما جای نامزدی مراسم عقد می گیرند، به نظر من آدم از همون موقع ازدواج کرده !!) از قبل عقدمون که با هم کتاب شازده کوچولو رو خونده بودیم، من گل بودم و همسرم شازده کوچولوی سیاره کوچک ما که بعدا شد خونمون. ولی حالا که چند ماهیه یه عزیز کوچولو وارد زندگی دو نفره مان شده، هنوز نمی دونم او را در سیاره مان به چه نامی صدا بزنیم!! برای فعلا همون اسامی زیبای جوجه، پسرک، عزیز دردونه و ... کاربرد دارند تا یا ما یا خودش بعدا اسم بهتری پیشنهاد بده!!! پیشنهاد هم می پذیریم J هرچند که فکر نمی کنم وبلاگ ما به این زودی خواننده ای پیدا کنه!

   + گل - ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩

شروع داستان

مدتهاست که به فکر نوشتن هستم و این نوشتن از امروز به فردا، از فردا به اول ماه، از اول ماه به فلان سالگرد و ... موکول می شود. اول به فکر بودم که یه چیزی شبیه ماهنامه یا هفته نامه خانوادگی درست کنم و کلی به این فکر کردم که ماهنامه باشه؟ دو هفته نامه باشه؟ اسمش چی باشه؟ و... می خواستم ترکیبش درست باشه، شکلش شبیه یه هفته نامه واقعی باشه ایده اول از Geller yeller که تو سریال friends شنیدم به ذهنم رسید. ولی این قدر بالا و پایینش کردم که آخر حوصله خودم هم سر رفت!!! بعد تصمیم گرفتم شروع کنم و به مرور بهترش کنم ولی همون هم از شهریور تا حالا انجام نشد، تا بعد که تصمیم گرفتم شاید اصلا یه وبلاگ گزینه مناسب تری باشه.

قصه طولانی شد. ولی نوشتن این وبلاگ اگه واقعا شروع یه کار طولانی مدت باشه (که فقط زمان می تونه اثبات کنه!) احتیاج به این قصه بود!!

   + گل - ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩