زندگی تلخ و شیرین مادرانه...

سکانس اول: سر  ظهر شنبه- روز تعطیل

پسرکم تازه خواب رفته شروع به سرف می کنه... سرفه میزنه، میزنه، میزنه... بیدار میشه و بالا میاره... به شدت گیج خوابه، تو خواب و بیداری او لباساشو عوض می کنم، ملافه ها رو عوض می کنم، هنوز بهش آب ندادم دوباره خواب میره.

سکانس دوم: از عصر تا شب

جوجه می دود و سرفه می زند، غذا می خورد و سرفه می زند، بازی می کند و سرفه می زند، برج بلند می سازد و سرفه می زند... خدایا مگر من چقدر تحمل دارم؟

سکانس سوم: شب

آرینم را که ظهر خوب نخوابیده، شب زودتر می خوابانم، چند ساعتی می خوابد و در خواب هم سرفه می کند. ساعت حدود دو با سرفه و تنگی نفس بیدار میشه، خیلی دوست داره بازم بخوابه ولی نمی تونه، آخر سر تو حالت نیمه نشسته می خوابونمش و بعد آروم آروم دراز می کشه. خدایا خودت آرومش کن.

سکانس چهارم: صبح

صبر می کنم تا بیشتر بخوابه و کم خوابی شب جبران بشه، بیدار میشه و تقریباً سرحاله. لباس می پوشانم و می پرسم ماشینها رو می خوای ببری با خودت یا هاپو؟ ناگهان ساکت میشه، زل میزنه تو چشام و میگه: مهد، نه....

باید برای پیگیری نامه درخواست انتقالم برم اداره. می برمش مهد و میسپارم که اگه حالش بد شد حتما بهم خبر بدن و میرم. خدایا خودت بهم توان بده.

سکانس پنجم و ششم و هفتم...

توی اداره انگار هیچ کس نمیفهمه توی دل من چی میگذره... هر کس حرف خودش رو میزنه. به نظرشون سرفه زدن یه بچه اصلا موضوع عجیبی نیست و من دارم سخت میگیرم و بچه حتما تا سال بعد خوب میشه و اینجا به نیرو نیاز دارن و ... خدایا خودت بهم توان بده.

سکانس دهم: عصر

یه پسر کوچولوی خندان رو از مربی مهد تحویل میگیرم که میگه خیلی اوضاعش بد نبوده و بقیه بچه ها هم اینقدر سرفه میزدن!! (بقیه مامانها هم روزگاری مثل من دارن؟؟) میریم دَ دَ!!! که من دقیقا نمی دونم کجاست!!! پسرک تو ماشین برای خودش حرف میزنه، آواز می خونه و میخنده. از کنار اتوبوس که رد بشیم بلند میگه: بووو بووو... با دیدن هر نوع ماشین قرمزی ذوق می کنه و کلا عصر خوشی رو می گذرونه. از سرفه ها خبری نیست. قربون آواز خوندنت...خدایا شکرت.

سکانس یازدهم: پیاده رو شلوغ خیابون

جوجه رو بغل می کنم که تو اون شلوغی تنه نخوره. بغل گوشش رو بوس می کنم و براش یواش یواش شعر می خونم و شیطونیش گل می کنه. بلند بلند میخنده و دو نفری تو پیاده رو در حال راه رفتن نیمه کشتیی هم میگیریم... از سرفه ها خبری نیست. قربون اون خنده هات بشم فسقلی... خدایا شکرت.

سکانس دوازدهم: کفاشی

یه جفت کفش خریدم دو سه روز قبلش، برای آقا در حالیکه خودشون خواب تشریف داشتن. از وقتی که بیدار شدن، کفش ها رو به شدت از خودش دور کرد و حاضر نشد بپوشه. یه بار هم با بدبختی پوشوندم با داد و بیداد در آورد. بردم که پس بدم یا عوض کنم. معلوم شد که آقا رنگش رو نپسندیده بودن!!! از همون مدل، رنگ قهوه ایش رو از دست آقای فروشنده قاپید و تا پوشوندم شروع کرد به رژه رفتن و بالا و پایین پریدن و دیگه هم درشون نیاورد! قربون پسند کردنش بشم... خدایا شکرت.

سکانس سیزدهم: لباس فروشی

بغل کفاشی میریم لباس فروشی. از دو سه تا بلوز شلواری که بهش نشون می دم، یه دونه گوجه ای رو بر می داره، از خانم فروشنده هم یه پلاستیک می گیره و لباس رو میگذاره توش و خودش میگیره دستش و داره از مغازه میره دَ دَ!!! قربون این استقلالت بشم... خدایا شکرت.

سکانس چهاردهم: ماشین و برگشت به خونه

حداقل ده دوازده تا پاستیل رو به صورت دو تا دو تا از من میگیره و می خوره، بعد هم تو اوج ترافیک اعلام می کنه که پی پی داره!!!! نمی دونم چند دفعه توضیح می دم که داریم می ریم خونه و یه خورده دیگه باید صبر کنه و چه قدر از آینه براش شکلک در میارم ولی مسیر بدون اشک و گریه به آخر می رسه و من خسته و کوفته با لبی خندان و شارژ با همسرم سلام و علیک می کنم!!!!

   + گل - ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠

به بهانه بیست ماهگی پسرم با سه روز تاخیر...

چقدر فرصتم برای خودم و برای نوشتن کم شده است...

این روزها پسرم خیلی بیشتر به من وابسته شده است. احساس می کنم زمانی که در مهد است به شدت دلتنگ خانه و من و اسباب بازیها و مخصوصاً هاپو می شود. (نمی دانم کدام یکی بیشتر!!) برای همین وقتی عصر با هم به خانه می آییم لحظه ای از من جدا نمی شود. چسب من میشود آن هم چه چسبی... با هم کتاب می خوانیم، با هم بازی می کنیم، با هم شعر می خوانیم، خلاصه که چشم از من بر نمی دارد. مهلت کوچکی هم اگر بدهد به جمع و جور کردن آشپزخانه و درست کردن شام می گذرد. این است که زمانی برای خودم نمی ماند.

فسقل خان اولین جمله رو هفته قبل رو کرد، سه شنبه شب سر شام میگه: دوغ بده!!!! ولی هنوز هم آب کلمه سختی است که به تازگی با مشقت زیاد آآآآ گفته میشود. نمی دونم چرا حرف زدنش کم و زیاد میشه. چند وقت قبل افتاد، ماشین و ... رو رونمایی کرد ولی حالا این کلمات فراموش شده اند و به جایشان خخخخخخ می گوید که یعنی خیار! ققققققق می گوید که یعنی کلاغ! اوم می گوید که یعنی اومد و...

نمی دونم همه بچه ها در این سن عروسک ها رو خیلی جدی می گیرند یا آرین این مدلی است ولی عروسک های محبوبش خیلی برایش جدی وجود دارند. دو شب پیش دیدم یکی از ماشین ها رو گرفته سمت خرسی و اصرار می کنه که بدیر بدیر!! (بگیر!) آخر هم که دید خرسی گوش نمیده آورد پیش باباتی (بابا!!) بلکه بابا بتونه جناب خرسی رو توجیه کنه.

نمی دونم نوشته بودم یا نه که برای شکلات قانون دو تایی گذاشتیم، روزی یک بار دو تا شکلات براش میارم و توی هر دستش یکی میگذارم و با هم میشماریم: یک، دو. چند روز قبل که پایین کابینت شکلات ها دو دو میگفت، رفتم و دو تا شکلات رو بهش دادم بلافاصله دو تا رو گرفت توی یک دستش و اشاره به اون یکی دستش و دوباره: دو دو!!!!! براش توضیح دادم که به کل قد هشتاد و چند سانتیش دو تا شکلات تعلق میگیره نه به هردستش دو تا!!!

دیروز  رفته دستکشهای فر منو پوشونده به دستش، اومده میگه کَ... (کفش!!)

تمام تلاششم برای برداشتن شکلات، ماشین، کتاب و خلاصه هر عکس دیگه ای که توی کتاباش ببینه می کنه. توضیح اینکه اینا عکسه و نمیشه برش داشت هم اصلاً فایده ای نداره J

   + گل - ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠

من و مشکلات نگفتنی!!!

پسرک خوابِ خواب است که آرام و بی صدا میروم گلاب به روتان دستشوئی، بعد از 20 ثانیه صدای گریه اش رو می شنوم، مثل فشنگ از منطقه ممنوعه میام بیرون که قبل از اینکه خواب بعد از ظهرش خراب بشه، به دادش برسم، میرم اتاقشو می بینم خوابه!!!خیالاتی شده ام؟؟

از بس هر بار که من رفتم دستشوئی وروجک ایستاده پشت در به گریه کردن، شرطی شده ام!! او هم که خوابه ناخودآگاهم راحتم نمیگذاره. خیلی براش توضیح دادم که دستشوئیمون در خروجی دیگه ای نداره و من به هیچ طریقی نمی تونم از اون تو غیب بشم ولی فایده ای نداره!!!!

   + گل - ٢:٥٦ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

به مناسبت یک سالگرد

یک منی است که فکر می کند، تصمیم میگیرد، آینده نگری دارد، منطقی است و کلا آدم خوبی است. این من خیلی وقت است که مرا رها کرده و دیر به دیر به سراغ این یکی منِ من می آید. این منی که همه چیز را به هم میریزد. همه برنامه ها را همه تصمیمها را.

بیچاره تقصیری ندارد. خسته شده از بس برای من برنامه ریزی کرده، تصمیم گرفته و آینده نگری کرده و بعد این یکی منِ من زده زیر همه چیز و یه کار دیگه ای کرده.

14 دی ماه برایم سالگردی است. سالگرد روزی که یه آقای متشخص و آرام و متین به یه دختر کله شق شر شلوغ پیشنهاد ازدواج داد.

به این روزها که میرسم با خودم فکر میکنم اگر اون اتفاق نمی افتاد چه میشد؟

چه قدر ساده همه برنامه هایی که برای خودم درست کرده بودم به هم ریخت. همین آقایی که گاهی شاکی می شود که به اندازه کافی تاثیر گذار نیست و نمی تواند حرفش را در جلساتش جلو ببرد، آمد و طی شش ماه همه زندگی من رو زیرو رو کرد. اون زمانها یه دفتری برای خودم داشتم که خیلی منطقی تفاوت هامون رو توش نوشته بودم. یه لیستی بود که حالا بعد از چندین سال وقتی دوباره بهش نگاه می کنم هنوز هم خیلی مواردش درست هست. ولی اون آقا شد عزیز دلم، شد شازده کوچولوی سیاره من و منِ منطقیِ من تنهای تنها موند و رفت اون ته مه های وجودم.

فقط گاهگاهی سرکی می کشد، خودی نشون میده و بهم یادآوری می کنه که او هم هست. که یادم بیاد شاید زندگیم شکل دیگری میشد. که باز هم فکر کنم که چه قدر تصمیم گیری من در تعیین سرنوشتم اثر داشت و چه قدرش تاثیر رها کردن خودم در دست سرنوشت است.

گاهی که این یکی من بهم سر میزند حس می کنم دوستش دارم ولی اگر خیلی ماندگار شود، دو طرف ذهنم گیر میدهند به هم و میزنن به تیپ و توپ هم و این وسط من می مانم درب و داغون. قیافه ام نشان می دهد که چه قدر با خودم درگیرم. آخر هم دهن اون منِ منطقی را میبندم و یه گوشه ای از ذهنم زندانیش می کنم تا دفعه بعدی که دوباره از زندان فرار کند.

   + گل - ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠

آذرماه سخت!!

آذر امسال رو سخت گذروندیم.

اولش که جوجه مریض شد، جون کندیم تا او بهتر شد و پشت سرش خودم مریض شدم. رفتیم سفر که حال و هوایی عوض کنیم، با کلی خستگی از سفر برگشتیم و رفتیم سرکار، هنوز سه چهار روز اول و غرغرهای پسری از تنها شدن ناگهانی تمام نشده بود که دوباره تب کرد، دو روزی درگیر تب بودیم که صبح پنج شنبه تنش دونه دونه ریخت بیرون، با توضیحاتی که قبلا مامان مهراد زحمتش رو کشیده بود و خونده بودم خیلی نگران نشدم و بردمش دکتر و حدسم درست بود همون رزوئلا انفنتوم بود که مامان مهراد اینجا درباره اش کامل توضیح دادن. خلاصه چند روزی درگیر بیماری جدید بودیم تا فسقل خان یه کمی اوضاعش بهتر شد، همسرم مریض شد، او رفت دکتر و به مداوای سینوزیت دوباره عود کرده اش رسید و تازه داروها داشت اثر می کرد که دوباره من مریض شدم... گذاشتم به حساب خستگی و سرماخوردگی ساده و ... سهل انگاری کردم تا درست و حسابی از پا درم آورد!! نتیجه اش شد، دو تا آمپول و یه سرم و دو سه روز خوابیدن توی خونه و پسری که مامانش نمی تونست بغلش کنه و همسری که خودشم مریض بود و میبایست مریض داری هم بکنه!!!!

خلاصه که امروز تازه یه کمی اوضاع بهتر شده. داروها اثر کرده و میشه با مشکلات کنار اومد. خدا رو شکر که آذر هم گذشت. امیدوارم دی برای هیچ کس مریضی توی کوله بارش نداشته باشه!!! در عوض ببارد و ببارد و ببارد.

   + گل - ٧:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢ دی ۱۳٩٠