پسر بزرگی که قهر و آشتی می کند...

پسرک می رود سراغ کمدی که قرار است یاد بگیرد نباید بهش دست بزند، پدر محکم و آمرانه میگوید: نه!! پسرک آنا می زند زیر گریه و بابا بابا گویان راهی بغل من می شود. چند دقیقه بعد که هنوز اشک هایش درست و حسابی خشک نشده و کنار من نشسته، پدر باهاش بادکنک بازی میکند وقتی بازی حسابی برایش هیجان انگیز می شود و صدای خنده اش خانه را پر میکند، ناگهان بلند می شود میرود پیش بابا و بغلش می کند و سرش را میگذارد بیخ گردنش. بعد هم که بابا کیفور است بر میگردد سر جایش و بادکنک را میدهد به پدر که بازی را ادامه دهد!!

پی نوشت: بازی اینجوری است که از بادکنک های باقیمانده تولد جوجه خان یکی را باد می کنیم ولی درش را نمیبندیم و میدهیم دست پسرک. او بادکنک را رها میکند و با پرواز بادکنک دور اتاق ذوق میزند. (بار علمی بازی صفر است ولی پسرم یه دل سیر میخندد!!)

   + گل - ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠

کتاب شناس می شویم و حرص در میاریم...

جوجه خان کتابهای تاتی را دوست دارد. فعلا دو جلد را بیشتر برایش نخوانده ام. چند شب قبل وقت خواب دراز که کشید و من شروع کردم به خواندن یکی از تاتی ها یهویی بلند شد و از اتاق رفت، من هم که فکر کردم هنوز می خواهد بازی کند و تصمیم به خواب ندارد صدایش می کردم. یک کمی بعد یکی از تاتیها به بغل برگشت، کتاب را داد به من و پیشم نشست. کتاب را باز کردم. اونی نبود که من داشتم از حفظ برایش می خواندم دوباره بلند شد و راهی شد اینبار با تاتی درست برگشت.

قربونش بشم، وروجک خان. گاهی بدجوری کفر در میاورد. این روزها مدت زمان نق زدنش خیلی زیاد تر شده. امروز صبح یک ساعت کامل گریه می کرد. هیچی هم نمی خواست جز اینکه بغل من شود. من هم کار داشتم و باید از خونه می اومدم بیرون امکان بغل کردن اونو نداشتم. گریه کرد تا ساعت 7:20 که از خونه اومدیم بیرون. بعد آروم شد ونزدیکای مهد تو بغلم خواب رفت.

رفتارهاش در حال تغییر است. مدل گریه کردنش، بهانه گیریهایش و ... نمی دونم از عوارض مهد رفتنه یا برای چند ماهه دشوار یک سالگی است. کتاب "همه کودکان تیز هوشند اگر..." توضیح داده که 12 تا 15 ماهگی رفتارهای تند از بچه ها سر می زند. امیدوارم گذرا باشد. تجربه ای اگر دارید خیلی خوشحال میشم که راهنماییم کنید.

پی نوشت: کتاب "همه کودکان تیز هوشند اگر..." نوشته میریام استاپرد و ترجمه سهراب سوری است. کتاب مفیدی است که از تولد تا سه سالگی برای هر سنی فعالیت هایی را برای کمک به جوانب هفت گانه رشد عنوان کرده است. به علاوه راهنماییهایی در زمینه اسباب بازی و ... هم در این کتاب می توان یافت.

   + گل - ۳:٤۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

نمایشگاه کتاب

دیروز بعد از کار رفتیم نمایشگاه. اگه فرصت کردین و سری به نمایشگاه زدین، زیر زمین شبستان غرفه نهاد کتابخانه های عمومی کشور حتما سر بزنید. می تونید معرفی نامه ای برای عضویت رایگان در یکی از کتابخانه های عمومی به انتخاب خودتون بگیرید. (شماره ملی حتما یادتون باشه)

   + گل - ۳:۳۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

اونوره دو بالزاک

اونوره دو بالزاک در شهر تور در سال 1799 متولد شد و در پاریس به سال 1850در گذشت.

پدر و مادرش به مسائل مذهبی و فلسفی علاقه داشتند و اونوره نیز از این علوم بی بهره نماند. وی عقاید فلسفی خود را بعدا در مجموعه کتبی که به نام "کمدی انسانی" معروف است گنجاند.

تا سن سی سالگی زندگی پر ماجرایی داشت و به هر کاری دست زد. پدر و مادرش مایل بودند که او وکیل عدلیه بشود ولی تمایل خود او به ادبیات بود. سالیان متمادی در وضعی سخت به سر برد ولی هیچ گاه مایوس نشد، بلکه با پشتکاری فوق العاده و شهامتی عجیب به کار پرداخت. در واقع باید گفت که نبوغ بالزاک در پشتکار باورنکردنی اوست چنان که، در طول نوزده سال، سالی دو هزار صفحه نوشته است.

مهمترین واقعه زندگی خصوصی بالزاک مناسبات او با زنان است. نخست با مادام برنی طرح دوستی ریخت که برای بالزاک در حکم مادر و معشوقه هر دو بود. هر چند این زن دو برابر سن بالزاک سن داشت ولی نفوذ او چه در رفتار و چه در آثار بالزاک بسیار بود. سپس روابط بد عاقبتی با مارکیز دو کاستری داشت و نهایتا پس از هفده سال نامه نگاری عاشقانه با مادام هانسکا ازدواج کوتاه مدتی داشت که با مرگ بالزاک به اتمام رسید.

وجه امتیاز بالزاک از سایر نویسندگان فرانسه این است که وی از تشریح جزئیات فروگذار نکرده است. بیشتر سعی او متوجه بیان اوضاع و احوال اجتماع نیمه اول قرن نوزدهم پاریس و سایر شهرهای فرانسه و دهات آن کشور بوده است و می توان گفت که هیچ نویسنده ای به اندازه او در این باره اهتمام نورزیده است.

بالزاک چنان با اشخاص داستانهای خود سرگرم بوده که بنابر گفته معاصرانش بین دوستان زنده خویش و اشخاصی که مخلوق فکر او هستند تمیز و تشخیص نمی داده است. گفته می شود که بعد از آنکه طبیبان از معالجه او عاجز می مانند و دم مرگ گفته است:" اگر بیانشون اینجا بود مرا معالجه می کرد." (بیانشون محصل طبی است که در داستان باباگوریو و سایر داستانهای بالزاک یکی از قهرمانان خیالی اوست.)

نفوذ بالزاک در زمان خودش و بعد از آن بسیار بوده است. درست گفته اند که رمان جدید از بالزاک پیروی کرده است. در واقع او راه را برای نویسندگانی از قبیل فلوبر، گونکور، آلفونس دوده، امیل زولا، موپاسان و عده بیشمار دیگری گشوده است. او خود را "ناپلئون ادبیات" می نامید.

پی نوشت: معرفی بالزاک برگرفته از مقدمه کتاب باباگوریو نوشته مترجم کتاب آقای ادوارد ژوزف است.

   + گل - ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٠

بیگانه

اگر بچه ندارید و یا بچه بزرگی دارید، خواندن این کتاب کامو یک روز وقت میخواهد. آن وقت همه هفته بعد را درگیر خواهید بود تا فکرتان را از آن آْزاد کنید!! کامو درباره این رمانش چنین می نویسد:

"دیرگاهی پیش بیگانه را در جمله ای خلاصه کردم که تصدیق می کنم بسیار شگفت نما و خارق اجماع است: در جامعه ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر می آورد که محکوم به مرگ شود. مرادم از آن گفته جز این نبود که قهرمان کتاب محکوم می شود زیرا در بازی همگانی شرکت نمی کند. بدین معنی او با جامعه ای که در آن میزید بیگانه است. اگر آدم از خودش بپرسد مورسو (قهرمان داستان) از چه باره در بازی همگانی شرکت نمی کند، پاسخش ساده است: مورسو از دروغ گفتن سرباز می زند. دروغ گفتن نه تنها آن است چیزی را که راست نیست بگوئیم بلکه همچنین، و به ویژه، آن است که چیزی را راست تر از آنچه هست بگوئیم و در مورد دل انسان بیشتر از آنچه احساس می کنیم بگوئیم. این کاری است که همه مان هر روز می کنیم تا زندگی را ساده گردانیم."

رمان با یک جمله ساده شروع می شود: "امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمی دانم."

بعد به وکیلی که برای پرونده قتل برایش تعیین کرده اند، میگوید: "همه موجودات سالم مرگ کسانی را که دوست دارند کم و بیش آرزو می کنند." و این جمله مسیر پرونده را تغییر می دهد. بعدتر به بازپرس پرونده که ازش می پرسد به خاطر کارش پشیمان است؟ جواب می دهد: "به جای پشیمانی حقیقی احساس یک جور دلخوری می کنم."

به نظر مورسو آدمی که تنها یک روز زندگی کرده باشد می تواند صد سال به آسانی در زندان زندگی کند و این آدم در نزدیکی زمان مرگش به نتایج فلسفی جالبی میرسد و احساس اطمینان و سعادت می کند.

   + گل - ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

من و شازده کوچولویم...

خستگیم را گلوله می کنم یه گوشه دلم، چیزهایی را که می خواهم و می دانم نمی شه تلنبار می کنم یه گوشه دیگه دلم جلوش هم تیغه می کشم. غم و غصه زندگی خواهرم رو که بهم میگه اون یکی گوشه دلم قایم می کنم. درد تنهایی مادرم، غصه آینده پسرم، ناراحتی نامشخصی آینده شغلیم و ... را میگذارم اون یکی ور دلم. به روی خودم نمیارم و وقتی شازده کوچولو خسته از یک روز کاری میاد خونه یک ماسک خندان میذارم جلوی ویترین. به خودم می گم نمی خوام خسته ترش کنم. گفتن حرفهایی که او هم کاری درباره شون نمی تونه بکنه فایده ای نداره جز گرفتن باقیمونده رمقش.

شب که آروم کنارم خوابیده و صدای نفسهاش رو میشنوم ولی خودم به خاطر هزارو یک فکری که مثل زندانیهای فراری تو ذهنم جولان میدن و این ور و اون ور می رن نمی تونم بخوابم، یه فکر دیگه هم به همه اون دغدغه ها اضافه میشه: من و شازده کوچولویم داریم از هم فاصله میگیریم.

   + گل - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

یک سال پیش در چنین روزهایی...

پیش نوشت: این نوشته مال دو سه روز قبل از تولد جوجه است ولی فرصتی برای گذاشتنش روی وب پیدا نشد. حالا با چند روز تاخیر چون این فکرها برایم مهم بودند پست می شود.

این روزها خاطرات پارسال چنین روزهایی رو مرور می کنم. اگه تصمیم گرفته بودم که سزارین کنم، پسرم امروز به دنیا می آمد!! ولی من صبر کردم. هم من و هم پسرم تا جوجه خان چند روز بعد خانه و چشم ما را روشن کنند.

این شبها نیمه های شب که بیدار می شوم و میروم تا به پسرم سری بزنم به این فکر می کنم که پارسال این موقع چشم انتظار دیدن چهره اش بودم و شب تا صبح نمی تونستم راحت بخوابم وروجک لگد میزد و میغلطید و من با چند تا بالشت تا خود صبح درگیر بودم و حالا گاهی نیمه شب بیدار میشود و داد میزند و وقتی میروم لبهای خشکش نشان میدهد که آب می خواهد. آبش می دهم و بوسی بر چهره اش می کنم و دوباره می خوابانمش. پارسال برای آرام کردنش گاهی جایی را که نمی دانستم کجایش است نوازش میکردم و حالا گاهی انگشت من رو در دست میگیرد و خواب میرود و من دلم نمی آید که دستم رو دربیارم.

پی نوشت: همسرم پارسال هم مثل امسال، این شبها رو راحت تا صبح می خوابید و گهگاهی خر و پفی می کرد!!!

   + گل - ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

من و من!!!

پسرم آلرژی فصلی دارد که با توجه به هوای تهران تشدید میشود. هر روزی که هوا یه کم بدتر می شود قبل از اعلام سازمان هواشناسی سرفه های پسرک به اطلاع ما می رساند که حد آلاینده ها کمی بالاتر رفته است.

حالا که حال جوجه چند روزی است خوب نیست، باز من و شازده کوچولو به این فکر می کنیم که ماندن در تهران به صلاح هست یا نه. شاید رفتن از این شهر با وجود درگیری های کاری که ایجاد می کند به خاطر فوایدش برای سلامتی پسرم به صلاح باشد.

این روزها بدجوری در اولویت بندی کردن کارها و مسائل زندگیم مانده ام.

این روزها دلم برای خیلی چیزها تنگ می شود.

این روزها نمی دانم چه کار باید بکنم که در آینده مطمئن باشم که بهترین کار را انجام داده ام.

این روزها گاهی بدجوری به خودم شک می کنم.

این روزها گاهی با آنچنان اطمینانی درباره بعضی موضوعات اظهار نظر می کنم که خودم هم باورم نمیشود.

این روزها گاهی کلافه می شوم از دست پسری که نق نقو شده به خاطر دندان در آوردن و همه نق هایش هم باید توی بغل من زده شود و نه هیچ جای دیگری.

این روزها از دیدن پسری که دور خانه تند قدم میزند و با صدای شیرین و قشنگش حرفهایی میزند که حتی یه کلمه اش را نمی فهمم، اشک شوق می ریزم، دلم مالامال می شود از عشق و باز هم باورم نمی شود که من مادر این فرشته ام. که اصلا من مادرم!!!

این روزها لحظاتی هست که از دست همسرم گفری می شوم، آنقدر که دلم می خواهد سرش داد بزنم یا با چند تا غر جانانه وجدانش را بترکانم. و این کار را میکنم.

این روزها کمی بعد از آن لحظات بالا، آنچنان دلتنگ همسرم میشوم و آنچنان غرق در حس عشقی که نسبت به او دارم که به سمتش بال می زنم.

این روزها عجیب در تضاد خودم مانده ام!

این روزها حال من خوب است ولی تو باور مکن!!

   + گل - ٥:٤٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠

طاعون

طاعون نوشته آلبر کامو است.

کتاب داستان شهری است که ناگهان به بیماری مهلک طاعون دچار میشود و مردم شهر در آن قرنطینه میشوند. اشخاصی شروع به انجام امور برای بهبود اوضاع شهر و کنترل بیماری میکنند که از این بین چهار نفر شخصیتهای اصلی هستند: یک پزشک که معتقد است به شرافت؛ کشیش که به خدا اعتقاد دارد؛ عاشقی که معشوقش بیرون از شهر است و به خاطر اعتقاد به عشق تلاش می کند و در ابتدا داستان همه تلاشش را برای فرار از شهر و پیوستن به معشوق انجام میدهد. نهایتا مردی که کسی چیز زیادی درباره او نمیداند و اعتقاد دارد به تقدس بدون مذهب.

بخشهایی از کتاب که مکالمات این چهار نفر با هم را نشان میدهد و موشکافانه عقایدشان را بررسی میکند بسیار جذاب است. جدای از آن عقاید تک تک این افراد به علاوه عده دیگری از شهروندان این شهر در برابر فاجعه حلاجی و نقد میشود بدون آنکه اصراری در درست و غلط نشان دادن هیچ کدام باشد. کسانی که فاجعه را به نفع خود میدانند، کسانی که بدون هیچ چشمداشتی در مهار بحران همراهی می کنند بدون آنکه چندان هم دیده شوند. کسانی که در بدترین شرایط هم تابع قانون هستند و...

 بخش انتخاب شده از کتاب قسمتی از مکالمه پزشک (ریو)، عاشق (رامبر) و مقدس بدون مذهب (تارو) است قبل از تصمیم عاشق به ماندن در شهر.

رامبر: میدانید دکتر که من خیلی درباره تشکیلات شما فکر کرده ام؟ اگر من با شما نیستم به این علت است که دلائلی برای خودم دارم. گذشته از آن فکر می کنم که من سهم خودم را انجام داده ام. من در جنگ اسپانیا شرکت کرده ام.

تارو پرسید: در کدام صف؟

- در صف مغلوبین. اما بعد از آن کمی فکر کرده ام.

تارو گفت: درباره چه؟

- درباره جرات. حال می دانم که انسان لیاقت کارهای بزرگی را دارد. اما اگر لایق احساس بزرگی نباشد، برای من جالب نیست.

تارو گفت: میتوان گفت که انسان لیاقت همه چیز را دارد.

رامبر: نه قادر نیست که مدت درازی رنج بکشد یا خوشبخت باشد. پس به هیچ کار پر ارزشی قادر نیست.

همدیگر را نگاه کردند. بعد گفت: ببینم تارو، شما قادرید که از عشق بمیرید؟

- نمی دانم اما گمان میکنم که حالا نه!

- همین! اما روشن است که شما قادرید در راه یک اندیشه بمیرید و من از آدمهایی که در راه اندیشه می میرند خسته شده ام. من به قهرمانی عقیده ندارم، میدانم که آسان است. به این نتیجه رسیده ام که کشنده است. آنچه برای من جالب است این است که انسان زندگی کند و از آن چیزی که دوست دارد بمیرد.

ریو: رامبر، انسان اندیشه نیست.

رامبر: اندیشه است. از آن لحظه ای که از عشق رو گردان می شود، اندیشه ای است کوتاه و ما دیگر لیاقت عشق را نداریم. تسلیم شویم دکتر، صبر کنیم که چنین لیاقتی پیدا کنیم و اگر واقعا ممکن نباشد بی آنکه نقش قهرمان بازی کنیم به انتظار نجات عمومی باشیم. من دورتر از این نمیروم.

ریو با حالت خستگی ناگهانی که در چهره اش پیدا شده بود برخاست و گفت: شما حق دارید رامبر، کاملا حق دارید و به هیچ قیمتی من دلم نمیخواهد شما را از آن کاری که میخواهید بکنید و به نظر من درست و خوب است منصرف کنم. اما با وجود این باید به شما بگویم اینجا مساله قهرمانی در میان نیست بلکه شرافت در میان است. این عقیده ای است که ممکن است خنده آور جلوه کند ولی یگانه راه مبارزه با طاعون شرافت است.

رامبر با لحنی که ناگهان جدی شده بود گفت: شرافت چیست؟

- من نمیدانم به طور عام شرافت یعنی چه. اما در موقعیت من عبارت از این است که کارم را انجام دهم.

رامبر با خشم گفت: من نمی دانم کار من چیست. شاید واقعا من در اینکه عشق را انتخاب کرده ام در اشتباهم.

ریو روبروی او ایستاد و گفت: نه، شما در اشتباه نیستید.

رامبر با حالت اندیشناک آنها را نگاه می کرد. گفت: من فکر می کنم که شما دو نفر در این ماجرا چیزی را از دست نمیدهید. طرف خوبی را گرفتن آسانتر است.

ریو خارج شد. تارو هم دنبال او رفت، اما در لحظه بیرون رفتن گوئی تصمیمی گرفت، برگشت و گفت: میدانید که زن ریو در چند صد کیلومتری اینجا در آسایشگاه بستری است؟

رامبر با حیرت تکانی خورد. اما تارو رفته بود.

پی نوشت: می دانم که طولانی شد. هم معرفی کامو و هم معرفی کتاب طاعون. بگذارید به این حساب که کامو یکی از نویسندگان محبوب من است و از بین نوشته هایش هم طاعون را بیشتر از همه دوست دارم.

   + گل - ٦:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠

آلبر کامو

آلبر کامو در سال 1913 از پدری الجزایری و مادری اسپانیایی به دنیا آمد. سراسر دوران کودکیش را با این مادر (پدر در سال 1914 کشته شده بود) در یک محله فقیر نشین الجزیره به سر برد.

باید اهمیت فراوانی برای مادر اسپانیایی او قائل شد. این نژاد تشخص و اصالتی در محرومیت دارد و گردنکشی در برابر مرگ. کامو خیلی جوان بود که شروع به نوشتن کرد. 22 سال بیشتر نداشت که مجموعه مقاله های پشت و رو را درباره این چهره دو گانه اشیا فراهم آورد. سبک او با پختگی استادانه ای که داشت همه را به حیرت انداخت.

دنیا در نظر او نه تفسیر شده بود و نه قابل تفسیر. او نه مسیحی بود نه مارکسیست و نه هیچ چیز دیگر؛ آلبر کامو بود فرزند خورشید و فقر و مرگ. آیا روشنفکر بود؟ آری اگر روشنفکر کسی باشد که خود را قسمت می کند: از زندگی لذت می برد و زندگی کردن خود را می نگرد. هنرمند بود؟ بی شک. هر چند که خودش در آن شک دارد. در 23 سالگی دستخوش این احساس صریح است که دیگر در هنر کاری برای انجام دادن نیست. فقط عمل باقی می ماند و ماجرا.

در سال 1957 جایزه نوبل میگیرد. دلیل آن ارزش آثار او است و نیز شخصیت خود او. و همچنین علاقه آکادمی سوئد به این که در برابر نفاق اندوهبار الجزایر محبت خود را به یک الجزایری بی کینه و بی عیب نشان دهد.

در سال 1959 لاستیکی که می ترکد او را بر روی یکی از جاده های فرانسه می کشد. این زندگی کوتاه سخت آکنده بود. نه شکافی در آن بود و نه دروغی. شاید لازم باشد اینجا یادآوری کنیم که: آنانکه خدایان دوستشان دارند جوان می میرند. خدایان دیگر چندان چیزی نداشتند که به کامو بدهند.

پی نوشت: مطالب برگرفته از مقاله آشنایی با آلبر کامو اثرآندره موروا است که در ابتدای کتاب طاعون ترجمه رضا سید حسینی آورده شده است.

   + گل - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

کتاب نویسی...

مدتهاست که تصمیم گرفتم نوشتن درباره کتابها رو جدی بگیرم و سرو سامانی بهش بدم. دانش کم من از وب باعث میشه که نتونم درست وبلاگم را دسته بندی کنم. فقط صفحه ای درست کردم که عنوان کتابها در آن هست و به مرور اسامی کتابها و نویسنده هایی رو که درباره شون مینویسم به آن اضافه می کنم. عنوان صفحه هست: "کتابهایی که قبل از مرگ خوانده ام".

در این وبلاگ هم درباره کتابهایی از لیست آمازون تحت عنوان "1001 کتابی که قبل از مرگ باید خواند" مینویسم و هم درباره دیگر کتابهایی که خواندم و دوست داشته ام و دلم میخواهد درباره شون با کسی صحبت کنم.

نوشتن را از یکی از محبوب ترین نویسندگان خودم شروع می کنم. آلبر کامو

   + گل - ۸:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠

برای پسری که امروز یک ساله شده است...

پیش نوشت: این متن دیروز نوشته شد ولی این قدر گرفتار بودم که امروز گذاشته شد روی وبلاگ

پسرم امروز ساعت 5 صبح یک ساله شد.

یک سالی که خیلی سریع گذشت ولی الان که بهش فکر می کنم انگار قرنها پیش بود که منتظر ورود عزیز دردانه ام بودم.

پسرکم؛ در تمام مدت این یک سال شاید به نظر خیلیها این فقط من بودم که از تو مراقبت میکردم و بهت آموزش می دادم ولی من و تو میدانیم که این موضوع کاملا دو طرفه بوده. خیلی وقتها که دلم گرفت توی این یک سال کنارت نشستم و برایت حرف زدم و تو با اون چشمهای قشنگت بهم خیره شدی یا صداهایی درست کردی که برای من از هر دلداری شیرین تر بود. حضورت باعث شد که مشکلات رو آسونتر بگیرم. حضورت باعث شد از خیلی مسائل راحت تر بگذرم؛ حضورت اینقدر سرشارم کرد که به خیلی از موضوعات بی مورد فرصت فکر کردن هم نداشتم و حالا چه قدر خوشحالم. حضورت باعث شد کم کم ارتباطم رو محدود تر کنم به آدمهایی که واقعا برایم مهم هستند و دور خیلی از حاشیه ها رو خط قرمز بکشم. من از تو با اون همه تلاشی که برای غلط زدن می کردی پشتکار رو یاد گرفتم، از رفتن و با هر بار زمین خوردن دوباره بلند شدنت استقامت را خوب فهمیدم. از پناه آوردنت به خودم وقتی که باهات بداخلاقی می کردم به عمق معنای عشق پی بردم و هر بار با لبخند زیبایت سیراب شدم. عزیز ترین عزیز زندگیم؛ ورودت زندگیم را برای همیشه و به شکلی بی بازگشت تغییر داد و من هر لحظه از این تغییر را دوست دارم.

پسرک گلم؛ آرینم تولدت مبارک

پی نوشت 1: اصلا شاید هم پسرم هیچ وقت این وبلاگ را نخواند!!

پی نوشت 2: به نظرتان اشکالی دارد یه مامان که خیلی هم در مامان بودنش غرقه از بازگشت به وزن قبل از بارداریش ذوق بکنه؟ از چند روز قبل که به وزن قبل از بارداری رسیدم از خوشی هر روز صبح می پرم رو ترازو!!

پی نوشت 3: از همه دوستانی که به یاد ما بودن و تولد جوجه ام رو تبریک گفتن خیلی خیلی ممنون.

   + گل - ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠

کارمند میشویم!!

انگار داستان خوش گذشتن شنبه هفته قبل خیلی زود لو رفت!! یکشنبه بهم زنگ زدن و گفتن که نامه ام اومده و فردا یک هفته میشود که من دوباره کارمند شده ام!! اینبار با پسرکی کوچک که به من وصل است و خیلی زود آرامش روزهای خانه رو از دست داده.

   + گل - ٦:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠

جدایی نادر از سیمین

مهد رفتن پسرک خوب شده، بی بهونه میمونه مهد و دیگه به حضور من احتیاجی نیست ولی خبری از نامه گز.ینش من که شروع به کارم منوط به اونه، نیست!!! نتیجه اخلاقی: یه مادر بیچاره صبح باید بلند شه جوجه خان رو ببره اونور شهر مهد (چون اگه چند روز نره مهد، دوباره مهد رفتن یادش میره) بعد یه خورده سرکار باشه تا باز با فسقل خان برگرده خونه. حالا این مامان در اولین روز برای اینکه خیلی هم بیچاره نباشه چه کار می کنه؟ بله... میره سینما!!! چند وقت قبل مامان آرمان جون از تئاتر نوشته بود و من فکر کردم یه چند سالی رو باید بی خیال تئاتر و سینما بشم انگاری... نگو که خیلی زود موقعیتش پیش اومد!!

صبح شنبه ساعت 10 به نظرتون چه کسایی میرن سینما؟ دو تا آقای مو جو گندمی (که من نفهمیدم خوابیدن یا فیلم دیدن!!) 5، 6 تا دختر در دو گروه، یه زوج جوان، یه خانمی که بعد از شروع فیلم اومد و مادری که فینگولویش رو گذاشته مهد!!

قبل از فیلم هم خودم رو بردم هله هوله خریدم و که وقت فیلم دیدن فکم بیکار نماند. بعد حدود 10 سال تنهایی سینما رفتن هم جالب بود. قبلا دخترک دانشجویی بودم در شهری غریب حالا مادری که همسرش سر کار است.

فیلم خوب بود، تنهایی فیلم دیدن هم کیف داد، وقتی داشتم از سینما میومدم بیرون داشتم به این فکر میکردم میشه یه روزهایی مرخصی گرفت و بعد گذاشتن پسرک به مهد بازهم رفت سینما!! مثل فرار کردن از مدرسه میمونه!! فقط دفعه بعد میگم که شازده کوچولو هم فرار کنه!!!

   + گل - ٤:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠