روح دوست داشتنی خونه ما...

آقا تازگیها دوست دارن یه چیزی (اعم از پتو، ملافه، چادر و ...) رو بندازن روی سرشون و بعد دور خونه راه برن. یکی از روسریهامو دادم بهش که توی دست و پاش گیر نکنه. روسری رو میندازه روی سر و صورتش بعد دستاش رو باز می کنه و عین تصویری که از روح تو فیلمها نشون می دن تند تند راه می ره و صدا میده...کلی از این بازی کیف می کنه. گاهی یکی از ماشینها و یا هاپو رو هم بغل می کنه و همراه خودش می بره. قیافه اش میشه مثل فیلم زنان افغانی در زمان طالبان!!! با خودم فکر می کردم شاید طالبانی ها از یه نظر هایی در 15 ماهگی باقی مانده بودند!!!!!

پی نوشت: جوجه خان دندون 11 رو هم دراورد و انگار باید به زودی منتظر آخرین آسیایی کوچک هم باشیم!!! این پروسه دندان در آوردن هم بد دردناک است ها!!!!

   + گل - ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩٠

طفلک همسایه پایینی خونه ما!!!

پسرک بیشتر از برج ساختن با مکعب های رنگیش دوست داره برجهایی رو که من میسازم خراب کنه. برای همین تازگیها جهت تکراری نشدن بازی، عملیات تخریب رو با توپ انجام می دیم. من برج رو می چینم و آقا از فاصله یک متری توپ رو میندازه (گاهی با دست و گاهی با پا) بعد هم که برج ریخت خوشحالی می کنیم و بالا و پایین می پریم. این بازی گاهی ساعت 5/2 بعد از ظهر بعد از برگشت از مهد و گاهی ساعت 5/6 صبح به محض بیدار شدن از خواب انجام می شود. کلا ما آدمهای همسایه آزاری هستیم!!

پی نوشت: اگر تصمیم گرفتید شما هم مثل ما با اعصاب همسایه ها گیتار بزنید یادتون باشه جهت افزایش اعتماد به نفس فسقلی ها بازی را از فاصله خیلی نزدیک شروع کنید که بتونن توپ رو به برج بزنن. بعد کم کم فاصله رو زیاد کنید.

   + گل - ۳:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩٠

بازی زمان خواب

یه بازی که این روزها با پسرم انجام میدم رو از یه مقاله به عنوان "معجزه زمان خواب" یاد گرفتم.

توی این مقاله توضیح داده که برای نظم دادن به ساعت خواب بچه ها برنامه مشخصی برای یک ساعت قبل از خواب داشته باشید که کودک به مرور یاد بگیره که شروع اون برنامه به معنای نزدیک شدن زمان خوابه. این مسئله باعث میشه کم کم ذهن بچه هم شرطی بشه و در این زمان خمیازه بکشه و آماده خواب بشه!!(که البته درباره کودک مورد نظر ما هنوز این اتفاق نیافتاده!!)

حالا بازی:

حدود ساعت 9 با جوجه خان شروع می کنیم به جمع کردن وسایل بازی از دور خونه. مثلا صندوق مکعب ها رو می زارم وسط هال و خودم می شینم کنارش، بهش می گم مکعب ها رو بیاره. اگه یه گوشه فقط یه رنگ بود بهش می گم مثلا مکعب آبی رو هم بیار. یا وقتی هر مکعبی رو برام میاره میگم خیلی ممنون که مکعب قرمز رو آوردی. اگه هم یه باری همون رنگی رو که میگم بیاره کلی دست و کف و هورا چاشنیش می کنم. بعد میریم سر وقت بقیه وسایل. یه کشو پایین تختش گاهی هم کنار اتاق میشه پارکینگ ماشینها. به پسرک میگم ماشین سفیده رو بیار و اون میاره منم جاش می دم بعد ماشین سبز و قرمز و ... (جالب اینجاست که جوجه همیشه وقتی میگم ماشین سفید یا ماشین سبز درست میاره ولی وقتی میگم مکعب سبز گاهی اشتباه می کنه!!)

بعد تر عروسک ها رو جمع می کنیم. قور قوری، خانم اردکه، آقا خرسه، ... من صدا می زنم و جوجه برام میاره و میذاریمشون سر جاشون. (گاهی درست میاره گاهی هم غلط. یه چیزی هم که از یه مقاله دیگه یاد گرفتم اینه که وقتی بچه یه چیزی رو اشتباه کرد نباید بهش منفی داد. مثلا اگه می گم آقا خرگوشه و او میره عروسک گاو رو میاره بهتره بگم خیلی ممنون که آقا گاوه رو آوردی حالا برو آقا خرگوشه رو بیار)

خلاصه همه چی جمع میشه بعد جوجه با بابایی میرن مسواک میزنن!!! و بعد تر اگه لطف کنن آماده میشن برای لالا که خودش گاهی پروسه عظیمی است که در این مقال نگنجد!!

 

   + گل - ٧:۱۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٠

صحبت می کنیم!!!

بعد از اون همه علاقه ای که پسری به چرخ و کلیه وسایل چرخنده داشت، حالا هم اولین شیئی که با اطمینان و محکم اسمش رو میگه چرخه!!

دو سه روز قبل یکی از ماشینهاش رو آورده و چرخش رو گرفته رو به من و محکم میگه "چر" از اون به بعد هم چرخ ماشینهای توی کتابها و یا فیلمهای تلویزیون و چرخ چمدون و دیروز هم ماشین لباسشویی در حال کار به نام چرخ مزین شدند!!!

   + گل - ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠

من هم به دنیا اومدم!!

پیش نوشت: اگر حالتان خوب است و می خواهید خوب بماند اصلا این پست طولانی و پر از انرژی منفی را نخوانید!! (از من گفتن)

امسال هدیه تولدم جدا از آپاندیسی که قبل از روز تولد تشریف آوردن، جناب کیستی که هنوز هویتشان در پاتالوژی در حال بررسی است و جوجه خانی که در همین هفته بیماری من هم سرما خورد هم دندان جدید در آورد، یه حکم عجیب و غریب اداری هم بود به این مضمون که در صورت نیاز به خدمات بنده در شهرستان اینجانب را به آنجا (که معلوم نیست کجاست!!) منتقل می کنند!!!

گفته بودم هر از چند گاهی این سوال را از همسرم می پرسم که کلا انگیزه ما از ماندن در کشورمان چیست؟ من می پرسم و او هم لیست بلندی از وظایف و اخلاقیات را جلو من ردیف می کند. لیستی که سابقا خیلی سریع و کامل قانعم می کرد ولی حالا متاسفانه هر چه که میگذره کمتر و کوتاهتر قانع می شم.

دلم می خواد یه چیزهایی رو برای پسرم محیا کنم که اینجا امکانش نیست. دلم یه کمی خیال آسوده و فراغ خاطر می خواد که حداقل خودم در حد توانم برای جوجه خان وقت بگذارم که اون هم به دلایل مختلف از دست می دم. دلم فقط و فقط آرامش می خواد و اطمینان از آینده که گیرم نمیاد. نمی دونم این معادله به نظر من نباید خیلی سخت باشه ولی در شرایط ما به جواب نمی رسه. زن و شوهری که هر دو تحصیل کرده هستند و خیر سر آموزش عالی مملکت در دانشگاههای معتبری هم درس خوانده اند و درس به درد بخوری هم خوانده اند و هر دو سابقه کاری قبلی هم دارند و بعد کلی دو دو تا چهار تا ازدواج کرده اند و حالا هم بعد چند سال که هر دو کار می کنند و تصمیم گرفته اند که بچه دار بشند و خدا را شکر بچه سالمی هم دارند که خرج چندانی برایشان درست نکرده است و کلی هم مقتصدانه رفتار کرده اند و می کنند نباید دیگه حالا دور و بر سی سالگی زندگیشان روی یه روالی افتاده باشد که بدانند 10 سال دیگه کجای کار خواهند بود؟ این قضیه به نظر من اصلا معادله نیست چون یه طرفش که همه چی معلومه. پس چرا به جواب نمی رسه؟ چرا یه روز در میون باید به خودمون بگیم هر دم از این باغ بری می رسد؟ چرا هر سال آه بکشیم و دریغ پارسال رو داشته باشیم؟ چرا یکی اجازه داره که خیلی راحت با تکون یه خودکار اعصاب و روان آدم رو یه هفته تمام به هم بریزه؟ چرا آخرین کسی که در مورد زندگیت تصمیم میگیره خودتی؟ چرا وقتی مریض میشی نباید با خیال آسوده تو یه بیمارستان دولتی بخوابی؟ چرا برای اینکه گیر عوارض بعد از عمل نیافتی باید بری بیمارستان خصوصی بعد توی تمام مدت درمانت نگران هزینه درمان هم باشی؟ چرا هزینه مانتو معمولی که می پوشی یک دهم حقوقته؟ لباس گرونه یا حقوقت کمه؟ چرا هر روز باید یه پسر کوچولو رو ببینی که کنار بساط کفاشی پدرش تو پیاده رو نشسته و بهترین سالهای عمرش رو به بدترین شکل دود می کنه و می فرسته هوا و انگاری وجود و عدم وجودش برای هیچ کس مهم نیست؟ چرا پیدا کردن یه تاکسی که سر نشیناش تا رسیدن به مقصد با هم یا با راننده دعواشون نشه (یا راننده شون با یه راننده دیگه به فحاشی نرسه!) این قدر کار سختیه؟ چرا پسر فسقلی من از مجموع 14 ماه زندگیش حداقل 5 ماه رو به خاطر آلودگی هوا سرفه های شدید و ناجور زده؟

ولش کنین از این چراها این روزها خیلی دارم. یه بخشیش به خاطر موندن تو خونه و کسالت دوران نقاهته. یه بخشیش هم واقعیات زندگی هر روزه مونه که گاهی بدجوری به آدم فشار میاره!!!

پی نوشت: ممنون از همه دوستانی که احوالم رو پرسیدن. بهترم و از سه روز دیگه باید برگردم سر کار!

   + گل - ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٠

ما در این روزهای نبودنمان!!!

به صورت اورژانسی جمعه شب بیمارستان بستری شدم تا شنبه آپاندیس عمل کنم. برای همین چند روزه که نیستم. سخت ترین بخش دوران نقاهتم عدم توانایی بغل کردن جوجه خان است که بسیار هوس برانگیز و ناراحت کننده است.

بعدا توضیحات مفصل تری در این باره می نویسم.

   + گل - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٧ تیر ۱۳٩٠