باز هم کارهای تازه...

چند سال قبل با نوه یکی از دوستان مامانم رفتم سرزمین%عجایب. همراه اون پسر کوچولو چند تا از اسباب بازیها رو سوار شدم و محوطه شهربازی رو دویدم. هفته قبل جمعه برای اولین بار پسر خودم رو بردم همونجا. همراه جوجه سوار همون قطار شدم ولی... این کجا و اون کجا... من و پسرکم و شازده کوچولو یک ساعتی رو واقعا خوش بودیم.

تا حالا یه مامان دیدین که با یه بچه کوچولو تو سوپر خرید می کنه؟ مامانه برا خودش راه میره و خرید میکنه و بچه هم برای خودش توی قفسه ها می چرخه و خرید میکنه!! دو سه روز قبل من و پسرم برای اولین بار همچین تجربه ای داشتیم... ظهر وقت برگشت خونه رفتیم سوپر سر کوچه. همیشه توی مغازه  پسرک بغلم بوده ولی حالا که چند روزیه برا خودش راه میره، توی سوپر هم تا من چیزایی رو که میخواستم برداشتم، پسرک یخچال سوپری رو پیدا کرده بود و داشت چیزایی رو برمیداشت...خرید که تموم شده بود ما هر کدام با خریدهای خودمون تو پیاده رو راه افتادیم به سمت خونه...

   + گل - ۱٠:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٠

مادر و پسری که از اداره میان...

خسته و مونده از شبی که خوب نخوابیدم و گرسنه و تشنه از این روزه های روزهای بلند تابستون میرم دنبال پسرم دم مهد... پسرکی سرحال با لبخندی به پهنای صورت قشنگش با کلاهی که کج به سرش گذاشتن میاد به طرفم و به من نرسیده از بغل مربیش خودشو میندازه بغلم.از پله ها که پایین میایم مثل همیشه برای عکس موش سرآشپز و دو تا نی نیو یه پیشی و کلی ماشین که تو حیاط مهد هستن ابراز احساسات می کنه. از در مهد بیرون نیومده شروع می کنه: چرخ... چرخ...ممممم...آآآآآ و این داستان وقتی ما سوار ماشین میشیم اوج میگیره بی وقفه به هر ماشینی که از کنارمون رد بشه میگه چرخ... بعد شروع می کنه به آواز خوندن و حرف زدن... تا وقتی از تاکسی پیاده میشیم دیگه یادم میره که خستمه، گرسنمه، امروز با رئیسم کل کل کردم، خیلی تشنمه و... منم بی خیال کوچه و خیابون دارم براش میخونم...پسر پسر قندو عسل، پسر پسر حبه نبات، نمک نمک بار نمک... و شروع می کنه به قر دادن تو بغل من...

سر کوچه خونه که میرسیم انگار گرمای تابستون روی او هم اثر میگذاره شاید هم وظیفه سر حال آوردن یه مامان خسته و داغونو انجام داده و دیگه کارش تموم شده. سرشو میذاره رو شونه ام و دستاشو میندازه دور گردنم و دیگه تا رسیدن به دم در هیچی نمیگه...

   + گل - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠

یه چیزهایی هست که خیلی کیف داره...

-        یه پسر شیطون داشته باشی که یه لحظه نشستن هم براش نوعی توهین به حساب بیاد بعد یه روز بعد از ظهر از وسط بازی یهویی بیاد بغلت و ولو بشه تو آغوشت و تازه این قدر بمونه که یه دل سیر سر پرموشو ناز کنی و حظ ببری و به اون کله کوچولو بی موی پارسالش فکر کنی...

-        همیشه کفش پسری رو نشسته پاش کرده باشی بعد یه روز صبح وقت پوشیدن کفش جوجه خان جای نشستن دست بذاره سر شونه ات و پاش رو دقیق بذاره تو کفش بعد هم اون یکی پا...آخ کیف می ده... حس می کنی جوجه داره بزرگ میشه...

-        یه پسر فسقلی با باباش رفته باشه حموم. بعد اینکه بازی و شستشو تموم شده بابا از تو حموم بگه مامان هستی که پسری رو بگیری؟ بعد صدای یه جوجه بیاد که صدا میزنه عزیز... این قدر کیف می ده که از ته ته دلت بگی جااااان عزیز بعدم تا دم حموم رو پرواز کنی...

   + گل - ٤:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٠

یه ببر کوچولوی 15 ماهه!!

ببر کوچولوی خونه ما، این روزها بیشتر صحبت می کنند!!!!

از افاضات جدید یکی اینه که سیب، شیر، کفش رو بیان می کنند و بقیه اشیا همچنانن "چی" اطلاق میشن!!!! J

من خیلی وقتها وقتی پسرک رو صدا می زنم پسوند و یا پیشوند عزیزم هم داره. حالا جوجه خان جای مامان به من میگه عزیز!!! هر وقت فسقلی صدا میزنه عزیز ناخودآگاه یه خانم 70 ساله گرد و تپلی میاد تو ذهنم و خنده م میگیره ولی اینقدر بامزه بهم میگه عزییز...  که کم کم داره خوشم میاد. شایدم دیگه همین رو قبول کنم و برای همیشه جای مامان لقبم بشه عزیز...

فسقل خان تحرکش هم خیلی بیشتر شده. چند شب پیش همه وسیله های توی کابینتی که در اختیارش هست رو گذاشت بیرون. (یکی از کابینتهای آشپزخونه رو دادم به جوجه که معمولا من که تو آشپزخونه باشم میاد و همه رو میریزه بیرون و بعد با هم جاشون میدیم. اکتشافاتی دارن آقا!) بعد یهویی پاش رو گذاشت رو طبقه پایینی و رفت طبقه بالایی نشست! یه کمی بعد هم شاکی بود که چرا سقف کابینت پایینه و نمیتونه بشینه!!

چند وقتیه که پسری می تونه از مبل بره بالا. دو سه شب پیش رفت روی کاناپه کنار اوپن آشپزخونه و بعد خودش رو از پشتی کاناپه آویزون کرد و رفت رو اوپن!!(خوب ما هم همه وسایل خونه رو چرخوندیم که دیگه مبلی کنار اوپن نباشه!!)

پسرم همیشه وقتی می گفتیم بوس بده از پیشونیش بوس می داد ولی حالا گاهی وقتی بگم از لپ، لپش رو تعارف می کنه... یه بوس خوشمزه ای هم خودش می کنه که نگیییییییین

من وقت لباس عوض کردن و پوشک عوض کردن روی شکمش پوووخ می کنم و او کلی کیف می کنه، حالا تازگیها خودش هاپوی عزیزش رو میزاره رو صورتش و میگه بوووووو...

هنوز ماشین بازی محبوب ترین بازیشه. بعد از اون کتاب و بعد بقیه بازیها

فکر کنم هنوز خستگی دندونهای آسیایی از تنمون درنیومده بازهم میخوایم دندون در بیاریم...

   + گل - ٥:٥۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ امرداد ۱۳٩٠