مکالمه مادر و پسر

دارم بافتنی می بافم. می آید جلوی من و شروع می کند با احساس تمام به تعریف کردن. اینقدر کیف می کنم از تعریف هایش که بافتنی رو رها می کنم و زل می زنم به سر و گردنی که کج و راست می شوند، بازوهایی که در هوا می چرخند و به این طرف و آن طرف اشاره می کند و دهن کوچولوی زیبایی که باز و بسته میشود، غنچه می شود و صداها ازش بیرون میریزند. پسرم صحبت می کند و من تک و توک کلمات آشنا از بین حرفهایش بیرون میکشم: پرده، در، افتاد و... قسمت زیاد این تعریفهای با آب و تاب رو نمی فهمم. به تلافی نفهمیدن بیشتر و بیشتر از خودم هیجان نشان می دهم و همراه با داستان او بالا و پایین میروم و لذتی می برم از این مکالمه نگفتنی.

   + گل - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠

زبانی سریعتر از مغز!!!

یک نفر دارد با یک نفر دیگر حرف می زند. من احساس می کنم که دارند دچار سوءتفاهم میشوند. در یک لحظه خیلی بیخود خودم رو میندازم وسط بحث و به نظر خودم موضوع رو توضیح میدم.

بعدترش که داستان تموم شده به این فکر میکنم که کارم درست بود؟ حالا اون بنده خدا احتمالا پیش خودش میگه من چهقدر بیفکرم که نفهمیدم اگر نظر من رو میخواست از خودم میپرسید! و ... تازه نتیجه توضیحات من احتمال زیاد اتفاقی است که محبوب همه است ولی چندان برای من فرقی نمیکند!!

پی نوشت: نیازی به توضیح نیست که وقتی اون دو نفر فوق الذکر شوهر و مادر شوهر آدم باشند اوضاع اصولا پیچیده تر میشه!!! اصلا اگر مادر و پسری دارن دچار سوءتفاهم میشن، به یه نفر دیگه چه؟ اصلا من خودمم خوشم نمیاد یه نفر دیگه بخواد بیاد بهم بگه می دونی منظور بچه ات اینه!!!

پی پی نوشت: کلمه فوق الذکر رو از نامه های اداری این روزها یاد گرفته ام!!

   + گل - ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠

نانوایی ما!!!

قبلا هم از آرد و خمیر بازی با پسرم نوشته بودم. تازگیها از یکی از مربیان مهد پسرم دستور تهیه یه خمیر بازی ساده رو یاد گرفتم که امروز با جوجه درست کردیم و بازی کردیم و کلی هم کیف کردیم!!! دستور ساده است. یک پیمانه آرد، نصف پیمانه نمک و آب به میزان کافی تا تبدیل به خمیری یک دست و خیلی نرم و لطیف بشه. پسرک خیلی خوشش اومد. خمیر بازیهایی که براش خریده بودم خیلی سفتن و بازی باهاشونو دوست نداشت. برای رنگی شدنش هم که رنگهای طبیعی زیادی وجود داره. ما امروز اول یه کمی با خمیر سفید بازی کردیم و بعد خمیرها رو بنفش کردیم. منم اینقدر شریک بازی شدم تا پسرم رسما خواست که تنهاش بذارم!! حسابی بازی کرد و در انتها یه نیمچه قالبی هم از ماشینش گرفت!! بعدترش اومد تا دستاشو بشورم.

پی نوشت: هفته قبل مهد پسرم جلسه ای داشت تقریبا دو ساعته با مدیر مهد برای همه والدین!! (از شیرخوار تا پیش دبستان!!) ولی از حق نباید گذشت که دو سه جمله مفید هم توی این جلسه شنیدم. یکیش این بود: اختیار زندگی رو دست بچه ندین ولی بپذیرید که وقتی باهاش بازی میکنید فرمانده بازی اوست. به نظرم خیلی از پدر و مادرها از بس به کنترل کردن عادت کردن که براشون سخته فرماندهی بچه رو بپذیرن. من که تصمیم گرفتم روی رفتار خودم با پسرک حسابی دقت کنم در این مورد.

   + گل - ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٤ مهر ۱۳٩٠

می پیچیم!!!!

چند روز قبل بعد از ظهر من تو آشپزخونه مشغول بودم که پسرک اومد دنبال خوردنی و مثل همیشه از سیب سرخ هم استقبال کرد. شستم و بهش دادم ولی تا رفت یادم افتاد تازگیها شنیدم این سیبها رو باید پوست کند. رفتم پیشش می گم: عزیزم سیبو بده برات پوست بکنم. یه گاز از سیب میزنه و ماشینشو که پشت منه نشون می ده و میگه: چَ رخ... من ساده می گم: بله عزیزم ماشینت چرخ داره حالا سیبو بده پوست بکنم. دوباره یه گاز میزنه و میخنده و پشت سر منو نشون میده و میگه: چرخ!!!

تازه دوزاری من افتاد که وروجک داره منو میپیچونه، خنده ام گرفته بود و همون جوری که او دوست داشت پیچیدم و رفتم!!!!

   + گل - ٩:٤٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

روزی که روز نمایشگاه رفتن ما نبود!!!

روز پنج شنبه بالاخره بعد از یک هفته امروز و صبح کردن، قبل از ظهر با جوجه رفتیم نمایشگاه غنچه های شهر. توی بخش بازی کودکان با لگو که هم بچه ها مشغول ساخت بودن، فسقلی خوشحال از اینکه این همه دیوار آماده هست، شروع کرده به خراب کردن یکی از دیوارها!! هی از لگوهاش بر می داشت و من هی میزاشتم سرجاش ولی سرعت او بیشتر بود و درنهایت وقتی یه مقداری از دیوار رو واقعا خراب کرده بود مسئول غرفه دعوامون کردو ما هم رفتیم!!! (توی خونه هم لگو بازی ما همین شکلیه! من یا پدر میسازیم و او خراب میکنه! کلا علاقه ای به ساخت و ساز با لگوها نداره. اگه راه حلی در این زمینه دارین ممنون میشم.)

بعد رفتیم توی یکی از غرفه هایی که بچه ها مشغول نقاشی بودن و پسرک که تو خونه با اشتیاق خط خطی می کنه، وقتی پاستل ها رو بهش دادن، یه سوراخ بین دو تا میز پیدا کرد و شروع کرد به پایین انداختن پاستلها از اون سوراخ کوچولو بعد هم دوباره از روز زمین جمعشون کرد و باز از اول!!!! از اینجا قبل از اینکه بیرونمون کنن خودمون رفتیم!!

یه جایی هم چند تا از این عموها که تو تلویزیون هستن شعر می خوندن، پسرک تو خونه با شعر عموزنجیرباف اینها آشنایی پیدا کرده و دوستشون داره ولی تمام مدت برنامه با تمام توان اخم کرد و دریغ از یه لبخند ساده!!!

بعد همه این داستانها هم توی اون هیاهو و شلوغی تو کالسکه اش خواب رفت و سه ساعت که من تو نمایشگاه می چرخیدم اصلا بیدار نشد!!!!

   + گل - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

آغاز افعال!!!

نمی دونم همه بچه ها در ابتدای هر ماه از تولدشون کارهای جدیدی رو انجام می دن یا این جوجه منه که هر ماه جدید رو با کارهای جدید شروع می کنه...

سه تا فعل به کلمات پسرم اضافه شده: ایخخخت (ریخت!!)، اف  تاد (افتاد!!) و اَفت (رفت!) و این افعال رو جابجا هم استفاده می کنه، مثلا:

-        ماشینش از روی مبل می افته و پسرک رو به من: ایخخخت!!!

-        جلوی پنجره نشسته و با ببرش کبوتری رو که روی آنتن خونه همسایه هست نگاه می کنه (من نمی دونم چه جوری پیداش کرده!!) کبوتر پر میزنه و میره و پسرک میگه: اف  تاد...

من تازه فهمیدم این سه تا فعل این قدر به هم نزدیکن!!

برای اینکه همچنان غرغرو بمونه هم یه دندون دیگه درآورد!! حالا 16 دندان داره و خدا رو شکر فقط 4 دندون دیگه در پیش داریم. 

   + گل - ٩:۳٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

ما و روابطمان

همیشه فکر میکردم و میکنم که انسانها در روابط دو نفره شان (حالا دو تا دوست، والدین و فرزند و یا زن و شوهر) کم کم و به مرور به درک بیشتر و مشاجره کمتر میرسند.

باید به مرور که در شرایط مختلف زندگی قرار می گیری و در کنار همسرت هستی، رفتار او رو ببینی، نیازش و نقطه ضعفش رو ببینی، کمکش کنی تا نقاط ضعفش رو اصلاح کنه و در خیلی از موارد فقط او را با همون نقطه ضعف بپذیری و سعی کنی تو اون شرایط مکملش باشی. و همسرت هم همین کار رو درباره تو انجام میده و به این ترتیب به مرور یاد میگیریم که شرایط سخت رو در کنار هم بگذرونیم. چون میفهمیم که در هر لحظه نیاز همراهمون چی هست.

هرقدر دو طرف هوشیارانه تر مراقب رابطه شون باشن احتمالا این درک دو طرفه سریع تر بدست میاد.

من و همسرم در مورد بیماری پسرکمان متاسفانه هنوز به این درک دو طرفه نرسیدیم و هنوز والدینی ناشی هستیم که در اوج ناآرامی پسرک وقتی ساعت دو صبح کل ساختمان رو با فریاد روی سرش گذاشته، به جای همراهی با هم در انتها بر سر هم داد میزنیم. 

بعد از اینکه پسرک آرام میگیرد و خواب می رود پدر هم می خوابد و من می مانم و این فکر که این بار چندم هست که زمان ناآرامی یا بیماری پسرم به هم پریده ایم و تا کی این داستان ادامه خواهد داشت؟

پی نوشت: برعکس نظر روانشناسان محترم که اعتقاد به تغییر رفتار دارن، من فکر می کنم رفتارهایی که تا سن بالای بیست سال در وجود هر آدمی شکل گرفته و نهادینه شده به این راحتی و با یه تصمیم قابل تغییر نیست. برای همین بخش اعظمی از روحیات همسرت رو باید بپذیری و فقط ازش انتظار تغییر خیلی جزئی رو داشته باشی.

   + گل - ٥:٤۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠

به بهانه 17 ماهگی ببر کوچکم...

از اول مهر مهد کودک پسری را عوض کردیم. دو هفته است که خیلی درگیر اضطراب و ناراحتی های جوجه هستم.

پسرک قبل از این جابجایی خیلی مستقل تر شده بود. شبها راحت می خوابید و اگه هم نیمه شب بیدار میشد بدون گریه صدایم میزد: ماما ماما... و من می رفتم آبی می دادم و نازی می کردم تا دوباره بخوابه. حالا همون پسرک شب تا صبح چندین نوبت بیدار میشه و داد میزنه و گریه می کنه و فقط میخواد که بغل بشه و دور خونه راه بره و بعد هم حتما کنارش دراز بکشم تا بخوابه. از هفته قبل که تصمیم گرفت خیلی ضربتی دندون 15 رو هم دربیاره، مریض هم هست از روز سه شنبه علائم سرماخوردگی هم داره و همه اینها قضیه رو تشدید می کنه. یکی از همکارانم که پسرش کمی از جوجه من بزرگتر است می گفت جایی خوانده که حدود 18 ماهگی یه اوج گیری دوباره در وابستگی بچه ها هست. همه اینها دست به دست هم داده که من از روز شنبه به این طرف یک ثانیه هم بدون پسرک نباشم. جوجه عزیزم گاهی بی دلیل گریه می کنه و می چسبه به من. خیلی سعی می کنم توانم رو زیاد کنم و مدام بهش توجه کنم ولی بعد از 3-4 شب خوب نخوابیدن و مداوم رسیدگی کردن به احوالات پسرک و بعد هم ضعف عمومی خودم واقعا توانم کم شده.

یه موضوع دیگری هم نگرانم کرده. مربی مهد جدید میگه پسرک دوست داره بیشتر وقتش رو توی تختش بگذرونه حتی وقتی که بیداره. من می دونم که پسر دور جوشی دارم که راحت با شرایط جدید کنار نمیاد و حالا دارم مدام با خودم فکر می کنم چه قدر تصمیمم برای تغییر مهد درست بوده؟ تا چه مدت عوارضش رو باید روی پسرم ببینم؟ واقعا ضربه سختی از این تغییر نخورده؟

از مهد جدید هم چندان راضی نیستم. برعکس مهد قبل که خیلی از مسائل بچه رو منتقل می کردن، این مربی چیزی نمگه تا خودت بپرسی. (مثلا دیروز که من به خاطر سرفه های آرین بهش گفتم به خاطر آلرژیش روی زمین نخوابه. تازه به من گفت که پسرک بیشتر زمان بیداریش رو هم توی تختش میگذرونه!!)

می دونم که در حال گذروندن دوره سختی هستیم و باید صبر کنیم تا بگذره و دوباره به آرامش برسیم. فقط امیدوارم در این بین پسرک آسیب جدی نخورد.

17 ماهگی جز این دو هفته سخت، دوران خوبی هم داشته، جوجه خان ترجیح می ده که خودش بیشتر راه بره، خیلی مسلط تر سوار سرسره میشه و به همون نسبت کمتر از تاب استفاده میکنه!!!علاقه اش به ماشینهاش بیش از حد زیاد شده و به همین نسبت به بقیه اسباب بازیها و از جمله لگوها کمتر توجه می کنه. گاهی با حوصله خوبی نقاشی میکنه. همچنان رنگها رو با ماشینهاش میشناسه!! مثلا بهش میگم برو ماشین سبز رو بیار، درست میاره. ولی بگم برو توپ سبز رو بیار، هنگ میکنه!!!

صفحه دوم کتاب گربه من نازنازیه رو خیلی دوست داره (یا به قول پدرش خیلی در موردش سوال داره!!) درباره ریز به ریز اشیا موجود در این صفحه براش حرف زدم ولی دوباره همین صفحه رو میاره و دو زانو میشینه جلوم و زل میزه گاهی  به من و گاهی به این صفحه!!!

   + گل - ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

من و تنهایی...

دیروز عصر پدر و پسر خونه بودن و من بعد اداره رفتم برا خودم آرایشگاه... به یاد ایام بسیار خوشی از زندگیم موهام رو کوتاه کردم چه کوتاه کردنی... از اون کوتاهی ها که هیچ اسمی غیر از مدل پسرونه نداره!! الان خانواده سه نفری ما همه یه مدل مو دارن! می خواستیم تفاهم زیاد شه!! بعد از آرایشگاه هم سر راه برا خودم از اون هله هوله های خیلی مضر که اصلا امکان خوردنش جلو بچه نیست خریدم و خوردم و بعدترش با روحیه ساعت 6 بامداد حدود ساعت 8 شب به آغوش خانواده برگشتم.

از دیشب تا حالا باد خوردن گردنم آنچنان کیفی بهم میده که در وصف نگنجد!!!نیشخند

   + گل - ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠

معضلی به نام مهد کودک...

مهد کودک معضل خیلی از مادران شاغل هست همون طوری که در شرایطی تنها راه حلشون هم هست!!

اول که قرار بود بیام سرکار دنبال مهدی نزدیک محل کارم گشتم که پسرک همراه خودم بیاد و وسط روز هم بتونم بهش سر بزنم و بعد از ظهر هم زود بهش برسم. حالا بعد از نزدیک به شش ماه تصمیم گرفتم مهدش رو جابجا کنم و اینبار دنبال جایی نزدیک خونه می گردم که تمام مدت زمستان فسقل خان مجبور نباشه این راه رو تو سرما و بارون و ... با من بیاد و برگرده.

مهد اینجا خوب بود و هست، از راستگویی مربیش بسیار راضیم. اوضاع مهد رو بهتر از اونی که واقعا هست نشون نمیدن. ولی حالا به مرور تعداد بچه ها خیلی زیاد شده، تعداد زیاد بچه ها باعث بی حوصله شدن مربیها و ایجاد مشکلاتی هم میشه مسلما. جدای از اون قراره پسرک رو ببرن کلاس بالاتر تو مهد و اون کلاس دیگه خیلی شلوغه و جدای از اون هنوز دوست ندارم که با بچه های یک و نیم سال بزرگ تر از خودش همراه بشه، میترسم که تاثیر بدی روی روحیه اش داشته باشه. همه اینها باعث شده که عزم جزم کنم برای یافتن مهدی دیگر...

انتظاراتم زیاد نیست. مهدی دیدم حوالی که ابتدا خیلی دلچسب و خوب به نظر می رسید. مدیر مهد خیلی خوش برخورد و بهم توضیح داد که استاندارد کلاسهاشون 8 نفره است. تصمیم گرفتم از بین مهدایی که دیده بودم جوجه رو ببرم اونجا ولی روزی که رفتم برای قطعی کردن ثبت نام اتفاقی یه مامان دیگه دیدم که بچه اش همون جاست و می گفت اول بهش گفتن تعداد 12 نفره است ولی بعد تا 20 تا هم توی یه اتاق بودن!!! اون کلاسی که من دیدم برای 8 نفر به سختی جا داشت چه برسه به 12 یا دیگه 20 نفر!! عطای مهد زیبا با حیاط بزرگ رو به لقاش بخشیدیم و راهمون رو کشیدیم اومدیم بیرون تا باز هم دنبال مهد بگردیم!!!!!

نمی دونم چرا راست گویی تازگیها به دسته مشاغل سخت پیوسته!!! خیلی سخت نیست گفتن واقعیت به مادری که میخواد عزیز ترین کسش رو در سن کم در جایی غریبه بگذاره و حداقل روزی 7-8 ساعت نبیندش.

نمی دونم چرا ظاهر سازی این روزها این قدر باب شده. خوشگل کردن حیاط و در و دیوار طبقه پایین مهد کار خوبیه ولی فراموش میشه که بچه بیشتر وقتش رو توی اتاقی میگذرونه که رنگ دیواراش کثیف شده و کفپوشش خراب شده.

نمی دونم چرا اهمیت ندادن به دغدغه های مادری باب شده.

نمی دونم چرا هرکس برای انجام دادن هر کاری که بابتش حقوق می گیره به کلی تشکر و سپاس نیاز داره و احساس میکنه لطف هم می کنه.

نمی دونم چرا به آموزش نقاشی و قصه گویی به بچه خیلی بیشتر از آموزش اصول آدمیت اهمیت میدن. خودم دیدم که توی یکی از همین مهدها مربی وقت خداحافظی به دختر کوچکی میگفت تو خونه به حرف مامانت گوش بده و وسیله هات رو جمع کن من از توی دوربین می بینمت ها!! و مادری که لبخند میزد و احتمالا فکر میکرد به اینکه دخترک چند شبی گوش به حرف خواهد داد از ترس دوربین!!! و بعد می گفت آموزش توی این مهد حرف نداره!!!

نمی دونم چرا نمی تونم جای کوچک و آرامی پیدا کنم برای روزی چند ساعت پسرک کوچکم. جایی که بدونم پسرم خیلی تحت فشار نیست.

   + گل - ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳ مهر ۱۳٩٠