وروجکی که در آستانه 19 ماهگی گاهی دل میبَرد و گاهی امان میبُرد!!

پیش نوشت: این پست خیلی طولانی است، حوصله ندارین، نخونین!!! بیشتر وصف الحال این روزهای ما است برای ثتب در خاطرات که فراموشم نشود.

اپیزود اول:

پدر دیر رسیده خانه و پسرک که دلش برای بابا تنگ شده بعد از شام حاضر به لالا نیست. بالاخره ساعت 5/9 راضی میشه که شب به خیر بگه و با من بیاد اتاقش. میگم: آب میخوای، میگه: نه و میریم برای لالا.

دو دقیقه بعد، هنوز جناب هاپو رو به بغلش ندادم:

-        دهنش رو اندازه یه کروکودیل کوچولو باز میکنه!!

-        من: بابا، لطفا آب!

-        بابا آب میاورد و جوجه خان یه قلپ می خورد و دوباره دراز میکشد.

هاپو را میدهم بغلش، خرسی را هم بهش میدم، سی ثانیه بعد:

-        مَئو، مَئو

-        من: بابا، لطفا پیشی رو پیدا کنین و بیارین! (جناب پیشی اصلا در برنامه خواب روتین ما نقشی ندارند!!)

-        بابای طفلکی پیشی را میاورد و تحویل میدهد و میرود.

دو دقیقه بعدتر:

-        همه حیوانات بیچاره از رختخواب پرت میشوند بیرون!! و دوباره جناب کروکودیل دهانشان را باز می کنند!!!

-        من: بابا، بازهم آب!!!

-        بابا باز هم آب میاورد، پسرک اینبار دو قلپ میخورد و دراز میکشد. لیوان را نمیدهم به بابا که پیشم باشد. (مثلا دست پسرک را خوانده ام!!) بابا میرود.

-        جوجه بابا را صدا میزند و اشاره به لیوان که بِ بِ (یعنی که ببر!!)

بابا که میرود میخواهم عروسک ها را دوباره بدهم بغلش،

-        هل میده عقب که نه و صدا میزند بابا بابا!!

-        بابا که میاید به ترتیب عروسک ها را طلب می کند، هاهاها (یعنی هاپو) اِسی (خرسی) و مَئو، بعد اشاره به هاپوی پشمالوی بزرگی که هم قد خودش هست و معمولا گوشه اتاق لم میده و پسرک گاهی روش میخوابه میکنه و دوباره: هاهاها!!! هاپوی گنده هم به جمع حاضرین در رختخواب اضافه میشه و پسرم دیگه کلا دیده نمیشه!!!!

-        فکر میکنم که دلش خیلی برای بابا تنگه و میگم: میخوای با بابا لالا کنی من برم؟ محکم میگه نه، میگم: باشه من میمونم بابا هم پیش ما بمونه تا خواب بری.

-        محکم میگه نه و اشاره به بابا که برو و دوباره به نشانه شب به خیر بای بای میکنه!!!

بابای بیچاره میره بیرون و وروجک در کمتر از 10 دقیقه به خوابی عمیق میره!!!!!

اپیزود دوم:

من و شازده کوچولو هنوز هم به عادت روزهای اول زندگی مشترک هروقت خونه مون تنها باشیم از یه بشقاب غذا می خوریم، زانو به زانو، سر سفره.(احتمالا میگین: اَه، اَه... مطمئن هستم که خیلی از اقوام حتی نزدیک نمیتونن این رو باور کنن که من سخت گیر با کسی حتی شوهرم در بشقاب غذا شریک بشم!!!) پسر کوچولو تا حالا مشکلی با قضیه نداشت، ما با هم میخوردیم و او هم از بشقاب خودش. حالا چند روز قبل یهو بشقاب خودش رو زد عقب، با قاشق اومد اینور سفره و شریک بشقاب ما شد!!!!

هنوز تصمیم نگرفتیم که عادت خودمون رو ترک کنیم که فسقل خان از بشقاب خودش خوردن رو یاد بگیره یا بی خیال بشیم و کلا یه دیس خانوادگی تشکیل بدیم!!!!

اپیزود سوم:

چند وقتی یک دستی نگه داشتن جوجه موقعی که میخواستم دست و صورتش رو بشورم مخصوصا وقتی از بیرون می اومدیم و نیاز به صابون هم بود خیلی سختم شده بود. یه چارپایه گذاشتیم کنار آشپزخونه و شست و شوی جوجه رو منتقل کردیم به اونجا، می ایستاد روی چارپایه و من راحت تر کار میکردم. حالا چند روزی است که آقا خودشون میخوان دستها رو بشورن و صابون بزنن و کوچکترین کمکی رو هم نمیپذیرن!! در نتیجه بی خیال لباسهایی که اساسا خیس میشن و آشپزخونه ای که آباد میشه، کلی هم آب هدر میره و نهایتا هم با گریه و داد و بیداد از چارپایه میاد پایین!!

اپیزود چهارم:

سرشب که بابا میاد خونه، مینشینیم به میوه خوردن و گپ زدن، گاهی هم اون وسطها کل خانواده میزنن زیر آواز، اول یکی شروع میکنه و با کلی کج و راست شدن و پیچ و تاب یه چیزی می خونه و بعد همین جور نوبتی میخونیم و چیزهایی میگیم و میخندیم. لذتی داره این کنسرت سه نفره نگفتنی...

و این داستان ادامه دارد...

پی نوشت: سخت است که در یک شهر گندهِ گنده، تنهای تنها زندگی کنی و هیچ کدام از نزدیکانت پیشت نباشن، سخت تر است که در همچین موقعیتی بچه کوچک هم داشته باشی، سخت ترتر است که بچه مریض هم بشود، سخت ترترتر است که بچه خوب نشده خودت مریض بشی، سخت ترترترترتر است که در این شرایط با همسر محترم هم بزنین به تیپ و توپ هم!!!!!

پی پی نوشت: در ولایتمان سیدی داریم که خیلی مسن است و خیلی به دلها نزدیک است. این سید خانه ای دارد در یکی از کوچه های تنگ قدیمی، خانه ای با حوضی در وسط. محرم که می شود، همه درازای آن کوچه باریک را چادر میزنند برای عزا، قبل از اذان صبح مراسمشان را شروع می کنند. دم دمای صبح که بشود، همه اهالی آن حدود سبکِ سبک شده اند. تعطیلی این چند روزه را میرویم ولایت. دلم بدجور هوای خانه سید را دارد.

   + گل - ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٠

من و یه کار بد دیگه!!

میشینم تو یه جمعی از چند تا از دوستان. با یکی از اون آدمها درباره چند تا از آشنای مشترک حرف میزنم اون هم نه حرفهای خوشایند. خیلی کار بدیه، خیلی خیلی خیلی.

خیلی روی خودم کار کردم که این کار رو کنار بگذارم ولی امروز مچ خودم رو خوب گرفتم که چندان موفق نبودم. از دست خودم عصبانی و ناراحت هستم. دارم تلاش می کنم اخلاق خودم رو قبل از اینکه پسرم ازم خیلی چیزها رو یاد بگیره اصلاح کنم و اونهایی که می دونم غلط هستند و عوض کنم. کاش روش جبرانی بود. چیزی شبیه undo!!

   + گل - ۸:٢٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

سخت ترین کلمه!!!

می دونین سخت ترین کلمه دنیا چیه؟ برا فسقل من آب!!

بله همین کلمه ای که برای خیلی از بچه ها اولین یا دومین کلمه است برای پسر من گفتنش به معضلی تبدیل شده!!! اوایل که فقط میرفت آشپزخونه و اوهوم اوهوم میکرد تا به آب برسه!! حالا که کلی پیشرفت کرده، دهنش رو به بزرگی یه کروکودیل کوچولو باز می کنه بدون اینکه هیچ صدایی ازش دربیاد!!! (خودم یاد اون موجودات کوچولو می افتم تو سرنتیپیتی که دهنشون رو باز می کردن تا از بارون پر بشه!!!)

خلاصه فسقل خان ما در اواخر ماه نوزدهم، دو سه تا فعل دیگه هم یاد گرفته (بده و بگیر رو هنوز گاهی جابجا میگه!!) ولی در گفتن کلمه آب مشکل داره!!

پی نوشت: ویروسهای مزاحم دست از خونه ما هم برنداشتند. پسرک 4 روز است که سرما خورده و دو روز اول هفته مامانش رو هم خونه نشین کرده. امروز تب تمام شده ولی سرفه ها بدجوری ادامه دارند.

   + گل - ٢:۳٥ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠