جمله سازی و شعرخوانی این اواخر

پسرکم این روزها بسیار صحبت می کند. خیلی چیزها هست که هنوز وقتی برای اولین بار می گوید، شگفت زده می شوم مثل دیشب که ناگهان وسط قصه گفت بریم رستوران!!! یا شب قبلش که ناگهان قبل از آمدن پدرش گفت پیتزا بخوریم!!! یا چند شب قبل که خودش شامش رو تموم کرده بود و مشغول دسر خوردن بود بعد ناگهان به پدرش گفت: بابا شام بخور، تموم بشه بعد مامان دسر بیاره، خوشمزه است!!!

جملات به مرور بسیار طولانی تر شده اند. خیلی وقت است که جملات ترکیبی می گه. چند شب قبل که با پدرش رفته بود برای لالا (این اتفاق هیچ وقت نمی افته!!!) بعد از چند دقیقه صداش میومد که بهش می گفت: بابا تو برو، مامانو صدا بزن بیاد پیشم. جملات با سه فعل رو با تعجب من درست میگه.

شعر هم می خونه در حد تیم ملی. اگه یه روز صبح کله سحر یا عصر حدود ساعت پنج یه مادر و پسر رو دیدین که پیاده رو رو گذاشتن روی سرشون و بدون توجه به یه عالمه آدم بد اخلاق و خسته یا خواب آلود و خسته در حال خواندن شعرهایی مثل یه روز یه آقا خرگوشه، یا جوجه جوجه طلایی یا ABCD با صدای بلند هستند، حتما بیاین جلو تا با هم سلام و علیکی کنیم!!

   + گل - ٧:٤٧ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩۱

کابوس...

خواب دیدم همسرم با زن دیگری ارتباط دارد. چیزی که در طول این همه سال زندگیمان حتی لحظه ای بهش فکر هم نکردم.

 خواب درهم دیدن حاصل ذهن آشفته است که من الآن به شدت درگیرش هستم. از طرفی بودن در تهران را دوست دارم از طرفی دلم آرامش شهری نسبتاً کوچک تر را می خواهد (راستش را بخواهید دیگه اصلاً به شهرهای خیلی کوچک فکر نمی کنم. زندگی در شعب ابی طالب از قورت دادن دود خیلی سخت تر است!!) دلم برای جوجه ام چیزهایی را می خواهد که جز در تهران نمی توانم فراهمشان کنم (البته در تهران هم اما و اگر دارد!!) و دلم سلامتی او را هم می خواهد که در تهران فراهم نمی شود.

   + گل - ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱

خلسه مادرانه

جوجه که راه افتاده بود بیرون از خونه کالسکه می نشست و کم راه می رفت یه کمی بعدترش اول خودش کالسکه هل می داد تا خسته بشه بعد هم می نشست توی کالسکه. بعدتر از اون هم دستهایش رو توی هوا تاب می ده و کمی جلوتر از من یا پدرش راه می ره. ولی یه روزهایی مثل امروز که ناگهان پنج تا انگشت کوچولو دور انگشتهای دست راستم حلقه می خورند و تمام طول کوچه مهد دستم تو دست پسرم هست، مست می شوم و تازه می فهمم پسرک با این نیمچه استقلال زودتر از موعد، من رو از چه لذت هایی محروم کرده است.

پی نوشت: این روزها بسیار سریع می گذرند. نمیدونم تنبلتر شده ام، وابستگی پسرم به من خیلی زیادتر شده، یا عذاب وجدانم از زمانهایی که در مهد می گذراند زیاد شده که همه وقت خانه بودن رو با او میگذرانم و کوچکترین زمانی برای خودم ندارم. دلم گاهی عجیب برای خودم تنگ می شود.

   + گل - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱

باز باران...

باران مبارک همه باشد...

گلوهای خشک خاک خورده مان واقعاً به باران نیاز داشت.

پدر و پسر نشسته اند به تماشای فوتبال و من بعد از بیشتر از سه ماه با آرامش پشت یه کامپیوتر که با سرعت اتوبوس دودی به شبکه نت وصله نشستم...

خدا رو شکر. خدا رو شکر که خانه ای داریم که در آن کامپیوتری هست که با مودمی به دنیای مجازی وصل می شود و من هم هنوز انگشتانی دارم که باهاشون روی کیبورد بنویسم و ... (بخشی از نیایش شبانه یک مادر تازه از شعب ابیطالب برگشته!!!)

بله... نام ما رو به افرادی که در این شهر شلوغ و درهم برهم و دوست داشتنی در حال قورت دادن دود و خاک هستند اضافه کنید... (البته اگر کسی لیستی داره!!)

   + گل - ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱