اولین های تازه...

یه مدتی از زندگی ما پر بود از همه اولین های جوجه... یه مدتی خلوت تر شده بود. ولی حالا بازهم اولین داریم.

- یه بازی ساده و خیلی کوتاه از اینترنت برا جوجه دانلود کردم، و دو سه روز قبل فسقلی برای اولین بار بازی کامپیوتری رو امتحان کرد.

- امروز از جوجه پرسیدم: مامان موهاشو چه رنگی کنه که خوشگل بشه؟

یه کمی فکر کرده و میگه: آبی... قشنگ میشه...

- و بالاخره بعد از مدتها انتظار، تقسیم کردن و بخشیدن هم وارد اخلاقیات فسقلی شده... چند روز قبل، براش یک برگ برچسب ماشین که خیلی دوست داره، آوردم و رفت دفتر برچسب ها رو آورد، بعد من رو صدا زده که بیام پیشش و میگه: میذارم تو هم از برچسب ها بچسبونی... دیروز عصر هم بدون اینکه درخواست کنم منو تو پاستیلهاش شریک کرد... و پسرک همچنان بزرگ می شود...

   + گل - ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩۱

داستانهای من و پسرم و wc!!

حالا با گذشت حدود دو ماه از ابتدای شروع پروژه جوجه خان همچنان به همراهی من در دستشویی نیاز دارد.

واین همراهی ها هر از چند گاهی داستانهایی هم دارد.  

اولین باری که پوشکش رو باز کردم و رفت دستشویی، هنوز ننشسته روی صندلی، دستش رو گذاشته روی با.سنش و میگه: این چیه؟ بعد هم خودش رو ناز میکنه! همین سوال رو در مورد قسمت های دیگه هم پرسیده!!

به خاطر علاقه ای که به ماشین داره، صندلی توالت رو براش شکل ماشین خریدم، حالا جوجه هر بار میره دستشویی، به شیوه سنتی و اجدادی میشینه و با ماشین بزرگش بازی می کنه تا کارش تموم بشه!!!!

یکی از این دفعات ماشین محترم رو چرخونده طرف من، قسمت مثلاً پلاک ماشین رو نشون میده میگه اینجا چی نوشته؟

اولین باری که دستشویی پی.پی کرد، پا شده پشتش رو نگاه می کنه و با تعجب می گه: این چیه؟؟ وقتی براش توضیح دادم که همون پی.پی معروف است در اولین اقدام زد لهش کرد!!!! بعد هم شستن معمولی رو قبول نداشت و خواست به همون شکل قبلی تا پایین پاهاش شسته بشه!

یک شب وقتی منتظر بودیم.... یه باری میگه:

- مامان ببین خورشید خانم اومده توی دستشوییمون...

من نگاه کردم و دیدم آقای کوچولو نور لامپ رو کف خیس دستشویی دیده و فکر کرده خورشید خانومه...

چراغ رو بهش نشون دادم روی سقف و بهش میگم که نور چراغه که دیده یه کمی با تعجب لامپ و زمین رو نگاه میکنه و آخر میگه:

- خورشید خانم نیومده دستشویی پس؟

یه نوبت دیگه بازهم در همون لوکیشن قبلی:

یک فقره سوسک قهوه ای هم اومد قدمی بزنه!!

- مامان، این چیه؟

- این سوسکه عزیزم، ببین چه قهوه ای قشنگیه... دست و پاهاشو... اونا که روی سرشه شاخکه و ...

- سوسکه اومده جیش کنه؟

- شاید، احتمالاً اونم جیش داره.

- دیگه بره خونشون پیش مامانش...

- باشه بهش میگیم، سوسک کوچولو برو خونه تون...

و جناب سوسک قدم زنان تشریف بردند.

همون شب بعد از خوابیدن پسرک، پدر جلوی در دستشویی ایستاده و با لحنی شبیه لحن من میگه: آقا سوسک قهوه ای قشنگ با شاخکهای ناز، کجایی؟ بیا یه دمپایی رو سرت بزنم!!!

پی نوشت:‌بین خودمان بماند با وجودی که خوش هم میگذرد و لحظات خنده دار هم زیاد داریم ولی گاهی زمانی رو که توی دستشویی میگذرونم حساب می کنم و نگران میشم... 

   + گل - ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩۱

ماه رمضان ما...

یک ربع مانده به افطار، می روم و میایم و سفره افطاری پهن می کنم، دو بشقاب سوپ و یک ظرف فرنی را می گذارم توی سفره و پسرک که یک کمی قبل تر آمده بود که: (یه چیزی بده بخورم، هله لوله (یعنی هله هوله!) بده بخورم!!!) توجهش جلب شد، ظرف خرما رو که آوردم، دوید که من درش رو باز کنم، گفتم باشه و برگشتم آشپزخونه، داشتم شام رو آماده می کردم و کمی طول کشید، نزدیک اذان که برگشتم کنار سفره اولین چیزی که به چشمم آمد، ظرف خالی فرنی بود، مامان بد عنق ذهنم غر زد که: اینقدر دست دست کردی تا آخر بچه جای شام فرنی خورد، حالا بعد این همه فرنی که خورده، عمراً شام بخوره. داشتم خودم رو دلداری می دادم که فرنی هم برای شام بد نیست و بادوم هم داشت و... همزمان قاشق رو بردم توی ظرف سوپ جلوم که یه چیزهای سفید رنگی خورد به قاشقم!!!

-         آرین اینا چیه؟

-         سوپه دیگه!!!

-         توش چیه؟

-         از اونا ریختم توش!! (به ظرف فرنی اشاره می کنه!!)

-         همه اش رو ریختی؟

-         آره، همش زدم ها!!

نماز روزه های همه قبول، برای ما به طور ویژه دعا کنید.

   + گل - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱