مهربان ترین پسر دنیا

پسرکم را برده ایم نمونه گیری. قبلش برای جوجه ام توضیح می دهم که کمی آمادگی داشته باشد (هرچند که خودم هم درست نمیدانم که روش نمونه گیری چیه و بعدا مشخص شد که توضیحاتی که براساس صحبت های دکتر گفته ام غلط بوده!!!)

پسرک می پرسد: حتماً درد هم داره؟

- آره احتمالا. ولی من پیشت می مونم دست منو تو دستت نگه دار و هر وقت دردت گرفت حسابی فشار بده. اونجوری دردت میاد پیش من. (می خواستم آرامش پیدا کند مثلاً)

میریم برای نمونه گیری. پسرک دستم را نگه می دارد. یه جایی از شدت نگرانی و احتمالاً کمی هم درد گریه می کند شدید. ولی دستم را اصلا فشار نمی دهد.

بیرون که آمدیم بعد آروم شدن پرسیدم چرا وقتی دردت گرفت دستم رو فشار ندادی؟

-آخه اونجوری تو هم دردت می گرفت. نمی خواستم تو درد بکشی.

عاشقانه دوستت دارم مرد بزرگم. بعد با خودم فکر کردم کاش چیزهای بهتری برای همراهیش بهش گفته بودم.

پی نوشت: جوجه ام گاهی بسیار لوس است و از خود راضی و گاهی بدجوری از خود گذشته می شود و من می مانم سرگردان.

پی نوشت 2: پسرک این روزها گاهی واقعاً مستاصل می گوید: پس این مهد کودک من کی تمام می شود؟ کاش یه مدتی مهد من و اداره تو تعطیل می شد. دلم کباب است برای جوجه ای که تقریبا سه سال است بیشتر روزهایش را در مهد گذرانده و دلش برای خانه و مامانش تنگ می شود.

   + گل - ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٢

چیزهایی که نمی خواهم فراموش کنم!!

با جوجه ام رفتیم سوپری، او کیک خرید و من شکلات تلخ محبوبم را. آمدیم خانه، اول نصف کیکش را خورده بعد آمده سراغ من:

مامان، به خاطر اینکه من پسرتم میخوای از شکلاتت بهم بدی با هم بخوریم؟؟

 

سر عصری پسرک آمده سراغم:

- مامان امروز آ. توی مهد داشت یه داستان ترسناکی رو تعریف می کرد من بهش گفتم نگو من شب خواب بد می بینم ولی گوش نداد تا آخر داستان رو تعریف کرد.

- می خوای برام بگی داستانش درباره چی بود؟

- نه مامان. اگه بگم بعد تو هم شب خواب بد می بینی. من دیگه بهش فکر نمیکنم تا داستانش از ذهنم پاک بشه!!!!

پی نوشت: تازگیها پسرکم بسیار مشتاق شده که درباره فیلم یا کارتونی که دیده یا کتابی باهام صحبت کنه و من خیلی لذت می برم. از یه طرف به خاطر داستان سوسکه و مامانش و از یه طرف به خاطر اینکه گاهی بخش هایی که برایش جذاب بوده و خواسته درباره اش صحبت کنه خیلی برام جالبه.

   + گل - ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢