سه سالانه ها...

تفکرات سه سالانه

با پسرک رفتم دستشویی. همون جوری که نشسته با حالت متفکرانه ای می گه: مامان میدونی وقتی من بلند شم و بچرخم اون طرفی، چراغ میاد این سمتم!

(پسرک به سمتی نشسته که چراغ دست چپش هست و وقتی بچرخه میاد دست راستش) بعدم چون فکر کرد من نفهمیدم چی میگه، چند بار قضیه رو برام توضیح داد.

دلسوزیهای سه سالانه

پسرم برای پدرش که دارد خودش را کش و قوس میدهد، توضیح می دهد که: بابا این کارو نکن میوفتی، دست و کمرت حسابی درد می گیره، پدر کمی گوش می کنه و بعد از چند لحظه که دوباره کار مشابهی رو انجام میده میشنوه که: عزیز دلم گوش کن، من چند بار به تو تذکر دادم که اینجوری میوفتی زمین ها!!!

مچ گیری های سه سالانه

دارم برنج تمیز می کنم و حوصله شلوغ بازی پسرک را ندارم، سر کیسه برنج را زود می بندم و میگم این برنج ها خیلی کثیفن، شما دست نزن. پسرک ساکت می نشیند تا من کارم را انجام میدم، وقتی کار برنج ها تمام می شود و می خوام از کابینت یه ظرف بردارم، می پرد که: مگه دستای تو از اون برنجهایی که خیلی کثیفن، کثیف نشده؟ پس دست به ظرفها نزن!!!

حاظر جوابی های سه سالانه

در حین رفتن پای مبارک را می گذارد روی دست من بیچاره که روی زمین نشستم و بی خیال می رود، صدایش می کنم: آقای م..... دستم له شد!! از همون جا رو به من می کنه که: خانم ص...... معذرت می خوام!

حسابگرانه سه سالانه

خاله از مغازه زنگ زده که از جوجه بپرسه پراید چه رنگی می خواد. پسرک رنگ مورد علاقه اش رو سفارش می ده و خداحافظی میکنه و میاد آشپزخونه پیش من، توضیح می ده که چی شده. می گم: از خاله تشکر کردی؟ فکری می کنه و چند ثانیه بعد می گه: نه، وقتی رفتیم خونه شون و پراید رو بهم داد تشکر می کنم!!

لذت های مادرانه ای سه سالانه

رفته ایم مهمانی. پسرک به نهایت مودب است درست دست می دهد، درست سلام و احوالپرسی می کند. مستقلانه میرود تنهایی در آشپزخانه و آب طلب می کند. درست غذا می خورد و تشکر می کند و مودبانه حاضر جوابی می کند و روی خواسته اش در جمع می ایستد. کیفور می شوم. کیفور مادرانه ای در جمع. آن شب یادم میرود همه درگیری های کوچک و بزرگی که با بچه ام دارم. بیخود است می دانم. ولی دل مادر است دیگر... من به همین سه سالانه اش افتخار می کنم. مطمئن باشید مهمانی هایی که با بهانه گیریهای عجیبش درگیر بوده ام یادم نرفته!!!!

   + گل - ۸:٠٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢