چهار سالگی را هم فوت کرد...

پسرک چند روز قبل جشن چهار سالگی گرفت. آنقدر بزرگ شده بود که باورم نمیشد.

تمام روز تولدش روز او بود و هرچه خواست انجام داد و اصلا نه نشنید. شب خودش را دعوت کرد اتاق مامان و بابا و پدر و مادر تا صبح از لگدهای پسرک آسایش نداشتند و پسرک گویی دوباره به دنیا آمد.

پنج سالگی را روانشناسان کودک سال آرامی می دانند. هر چند که پسرک سختی چندانی در 4 ساله اول هم به ما نچشاند :) امیدوارم همه بچه ها شاد و سالم زندگی کنند.

پی نوشت: پسرم یک ماهی هست که کلاس موسیقی می رود. در راستای همراهی با پسرم مطالعاتی می کنم در خصوص آموزش بخشهایی از درس به شیوه کودکانه. سعی می کنم آدرس چیزهایی را که می خوانم اینجا بگذارم شاید به درد کسی بخورد یا شاید آرشیوی باشد برای آینده.

آموزش در کلاس با نت سیاه شروع شده و جلسه قبل نت سفید هم به داستان اضافه شد. برای یاد دادن کشش ها به پسرم به این سایت رسیدم که خیلی شیرین قضیه را توضیح داده بود.

پی نوشت 2: تولد آرشیدا عزیز و همه جوجه های اردیبهشتی مبارک باشه.

مامان آرشیدا عزیز مثل همیشه نمیتونم توی وبلاگ شما کامنت بگذارم.

   + گل - ٩:٤۳ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳

تئوری عدم و سوالات دیگر...

پسرکم این روزها سوالات عجیب بیشتری می پرسد.

چند روز قبل وقت عوض کردن لباس می پرسه: مامان؛ اون وقتی که من نبودم، تو هم نبودی، بابا هم دینا (دنیا) نیومده بود خونه مون هم نبود و شهر هم نبود، اون وقتا چه جوری بوده؟ بعدش چی شد؟

یه بار دیگه هم می گه: مامان می دونی من تو رو خیلی دوست دارم؟

من: ممنون عزیزم منم شما رو خیلی دوست دارم.

جوجه: تو می دونی چرا؟ یعنی چرا من تو رو دوست دارم اونم اینقدر زیاد؟ تازه بابا رو هم دوست دارم اونم نمیدونم چرا!!

و قص الی هذه...

دانشم و اطلاعاتم در این زمینه ها کم که هست ولی همون جزئی رو هم که می دونم نمی دونم چه جوری برای یه بچه بگم...

پی نوشت: امسال بهار، سال ورزشی رو شروع کردیم. بیشتر عصرها دوچرخه سواری بعد از مهد رو داریم و پسرک بناست شنا رو هم شروع کنه. بیشتر سال رو با هوا درگیریم تصمیم گرفتیم تا دوباره اوضاع هوا خراب نشده تا میشه از هوای مناسب استفاده کنیم.

   + گل - ٧:٤۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳