آرزو و دیگر هیچ...

با پسرم در حال بازی یک ورژن خاص اسم بازی هستیم!! یک حرفی او تعیین می کند و ما چیزهایی را اسم می بریم که با آن حرف شروع می شود. میگوید: آ

من: آرزو

- مثل اون دوست من؟

- آره. حالا شما بگو

-آرزو

- من که گفته بودم

- نه؛ منظور من اون آرزوی دوستم نبود؛ اون آرزویی بود که تو ذهنمونه؛ بهش فکر میکنیم.

من نمی دونم بچه ها این مفاهیم انتزاعی رو چه جوری حلاجی می کنن!!!

پی نوشت: جوجه دوست دارم بلزش را بگذارد جلوش و یک شعری که دوست دارد بخواند و خیلی نا مرتبط با آواز، با مضراب روی سازش بکوبد!!! بار اول خیلی برایم جالب بود که بین ساز و آواز ارتباط برقرار کرده و کلی تشویق نمودم ولی حالا مانده ام در ادامه اجراهای دراماتیک استاد!! چه واکنشی داشته باشم!!

   + گل - ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ ; شنبه ۳۱ خرداد ۱۳٩۳

سفر دو نفرانه...

در یک اقدام انتحاری پسرکم را برداشتم و با خودم به یک مسافرت کاری سه روزه بردم!! جوجه هم خدایی جلوی همکاران روسفیدم کرد و خیلی همراهی و همکاری و...

پسرک ساعتهایی از روز را تنهایی در هتل ماند و ساعتهای زیادی را با مامان به هرجا که دلش خواست رفت (فکر کن مامان جوجه از اینکه پسرک را تنها گذاشته چه عذاب وجدانی گرفته... یعنی هرچی جوجه می گفت جوابش باشه بود!!!) نهایتاً اینکه یه پسر سرماخورده را با خودم برگرداندم که حسابی بهش خوش گذشته بود و رسماً خودش را مهمان همه ماموریت های آتی مادرش کرده

پی نوشت: همین جوری و الکی پسرک را بردیم یه کلاسی که به قول خودش شرطنج یاد بگیره و حالا بعد پنج هفته صفحه شطرنج و مهره هایش شدن همراه همیشگی پسرم و عصرها اصرار میکند که یکی بیاد با من بازی کند و اگر کسی پیدا نشود می رود سراغ کتاب شطرنج و خودش را مشغول می کند!! خلاصه که صحبتهای نصفه و نیمه بچه ها را هم جدی بگیرید شاید واقعا از علاقه درونی ناشی شده باشد. البته ممکن است این علاقه هم گذرا باشد و تا چند هفته دیگر فروکش کند ولی همین ذوق و شوق چند ماهه هم با ارزش است.

   + گل - ٧:٤٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۳

نبوغ کودکانه...

به نظرم کاملاً عادی و یا تا حدی ضروری است که پدر و مادر هر کودکی فرزند خودشون رو باهوش با استعداد و توانا بدانند؛ از این نظر که باور پدر و مادر در ایجاد اعتماد به نفس در کودک اهمیت خیلی بالایی دارد.

من هم از این قاعده مستثنی نیستم. ضعفهای پسرم را می دانم ولی با این حال بارها وبارها بهش می گم که چقدر پسر توانا, قهرمان, باهوش, با دقت و... هست. ولی مرز باریکی است بین اینکه به آن اندازه از هوش و استعداد که بچه ات دارد باور داشته باشی و اینکه فرزندت را نابغه ای بدانی که در هر مقوله ای استعداد خاص و سرآمدی دارد!! و تازه به زجری که این تفکر به فرزندت میدهد هم اکتفا نکنی و این موضوع را به روشهای متفاوت (از وادار کردن کودک به اجرای نمایشهای متفاوت از قبیل شعر خواندن و جمع و ضرب کردن و... در جمع تا داستان گفتن اندرباب توانایی های خارق العاده جوجه سه ساله ات در مهمانی!!) حالی اطرافیانت کنی.

من خیلی تلاش می کنم که در تله دومی نیافتم. خیلی از کارهایی که پسرم می تواند انجام دهد و برای من بامزه و خاص است را تعریف نمی کنم چون بارها برایم پیش آمده که مادری با چشمان برق زن درباره یکی از فتوحات فرزندش برایم صحبت کرده و من یادم بوده که جوجه من هم مشابه آن کار را انجام داده و می دهد و خیلی چیز عجیب و غریبی رخ نداده! و کلاً خیلی از کارهایی که خیلی از بچه ها انجام میدهند و خیلی از تواناییهایشان مشابه است.

مطمئنم که هر بچه ای در زمینه ای استعداد دارد و فکر می کنم وظیفه من به عنوان مادر این است که کمکش کنم آن استعداد خاص را پیدا کند (اگر بشود!) و در کنارش و مهمتر از آن انتظار نداشته باشم در همه زمینه هایی که من دوست دارم سرآمد باشد.

این روضه ها را خواندم که بگم پدر یکی از بچه های همکلاسی جوجه در کلاس موسیقی بدجوری به نبوغ موسیقی کودکش اطمینان دارد و این را بدجوری حالی بقیه مادر و پدرهایی که پشت در کلاس می نشینند کرده است. آنقدر بدجوری که من هم مجبور شدم این کلمه را دوبار استفاده کنم و هم عمیقاً از اینکه کلاس به علت زیاد شدن تعداد بچه ها نصف شد و اون بچه از ساعت کلاس پسرک خارج شد و من دیگه برخوردهای خاص جناب پدرش را نمی بینم خوشحال شدم!!

پی نوشت: خدا همه رفتگان را بیامرزد. پدر من از آن مدلها بود که استعدادی را که فکر میکرد من دارم در هر جایی بیان می کرد. امتحان استانی که نمره اول میشدم را اگر می شد به رسانه استانی اطلاع رسانی می کرد و... و واقعیت اینه که من همیشه از این رفتارش معذب بودم. شاید برای همین است که وقتی از تواناییهای کودکم می خواهم صحبت کنم اول ازش اجازه میگیرم و چیزی را که بگوید نگو, به هیچ کس نمی گویم حتی در غیابش.

   + گل - ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳