مرز محبت تا کجاست؟

قبول دارم که پسرم لوس شده است. البته به قول یکی از دوستانم بچه ای که هیچ فامیلی دور و برش نیست لازم است که همه محبتی را که لازم دارد از من و پدرش بگیرد و این مقداری قضیه را سخت تر می کند. شاید اگر هر روز یا یک روز در میان مادر بزرگی میدید خاله ای عمویی دایی... اون وقت بخشی از محبت مورد نیازش رو از اونها می گرفت و اینقدر هم ادا در نمی آورد.

دم در مهد صبحها ما به قول مدیر مهد مناسکی داریم... بچه را بغل می کنم، می بوسم، ناز می کنم، دوست دارم می گم، به هم می گیم که چه قدر دلمان برای هم تنگ می شود و کمک می کنم تا کفشهایش را بپوشد و پایین پله ها منتظر می مانم تا همه پله ها را بالا برود و 10 بار به هم خداحافظ می گوییم.

در بین مناسک ما هم کلاسیهای جوجه هم می آیند، هم سن پسرم هستند ولی مادر اصلا وارد مهد هم نمی شود، بچه می آید و مستخدم مهد کمک می کند تا کفشش را بپوشد و بعد هم کیفش را می گیرد دستش و می رود به امید خدا!!

نگرانم که پسرم را بچه ای لوس بار می آورم که بعدها ضربه اش را بیش از همه خودش خواهد خورد.

پی نوشت برای مامان آرشیدا:

مثل همیشه نمی تونم براتون کامنت بگذارم. همیشه از خواندن درباره دختر گلت لذت می برم. یه بخشی از مشکلی که داریم با بچه ها اقتضای سنشون هست. ولی من همیشه با پسرک با تشویق کارم بهتر جلو میره. به جای اینکه بگم اگه بدرفتاری کنی اجازه نمیدم کارتون ببینی، اگر بگم به شرط اینکه امروز عصر خوش اخلاق باشی وقتی رفتیم خونه اجازه می دم کارتون ببینی. احتمالاً بهتر جواب می گیرم

جمله همون جمله است فقط از یه طرف دیگه بهش می گم.

خوب باشین و همیشه شاد

   + گل - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩۳

اسم بازی به سبک پسری چهار سال و نیمه!!

پدر داشت با جوجه (راستی پسرک به من گفته بهم نگو جوجه؛ خوشم نمیاد!!) به قول پسرک اسم بازی می کرد. اینجوری:

- بابا "بی" بگیم.

بعد خودش تندی می گه: بی ام و

- چند تا کلمه دیگه پدر و پسر گفتن تا دوباره نوبت به پسر رسید:

-بی شعور!

بابا ساکت مانده بود احتمالا داشت فکر می کرد چه واکنشی داشته باشه که پسرک ادامه داد:

- می دونی یعنی چی؟

- نه؛ نمی دونم

- مثل همونه که بگیم یه چیزی نمک نداره دیگه؛ بی شور یعنی شور نیست بی نمکه!!!

پی نوشت:

نمی دونم همه مادرها با پسرهای چهار سال و اندیشون دست به گریبانند یا فقط داستان ماست. این روزها احساس می کنم چند تا بچه مختلف تو خونه داریم. یه پسر آروم و خوش اخلاق که گپ می زنه و بازی می کنه و شاید نیم ساعت برای صحبت کردن کنارت باشه، یه پسر آتش پاره که روی مبلها بپر بپر می کنه و معلق می زنه، آکروبات بازی می کنه و توپ به گلدونها شوت می کنه زمین هم می خوره سفت ولی بی خیال بلند می شه و میره پی بازی. یه پسر نق نقو که حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداره و مدام میخواد کارتن ببینه،یه بچه لوس و متوقع که هرکاری دستور داد باید انجام بشه و اگر انجام نشه قشقرق راه میندازه و اگر دستش موقع رد شدن به پهلوی کسی بخوره مثل کسی که بزرگترین جراحت تاریخ بهش وارد اومده رفتار می کنه و احتمالا همسایه ها احساس می کنن مادر بچه به چه شیوه ظالمانه ای در حال شکنجه بچشه!!!

حالا ما یه روزهایی یکی از این بچه ها تو خونه داریم و مصیبته که اگه نوبت بچه آخریه باشه!! و یه روزهایی همه این بچه ها هر کدام چند ساعتی مهمان ما هستند!!! خلاصه داستانی دارم نگفتنی... یه روزهایی واقعاً کلافه می شم و دیگه نمی دونم چکار کنم

   + گل - ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳