این روزهایمان...

1- دارم سعی می کنم که طی یک فرایند آموزشی بخشهایی از مدیریت مالی را به کودک یاد دهم. دراین راستا چند وقتی است که پسرک روزهای جمعه پول تو جیبی می گیرد. حالا دیروز:

- مامان، تو هفته ای یه بار اون روز که تعطیله به من پول میدی؟

- بله، هر هفته

- این هفته چون دو روزش تعطیله پس باید دو تا پول بدی!! پول امروزم کو؟

2- بچه دارد چند تا عکس از پدرش را که مال 6 سال قبل است و یکی از دوستان بابا برایش فرستاده نگاه می کند. بعد عکس دومی:

- بابا چقدر اینجا بچه بودی!!!!

و راست می گفت جناب همسر در این شش سال بسیار تغییر کرده!! (اصلاً هم ربطی به اینکه زنش به فکرش بوده یا نه نداره!!)

3- طی فرایندی مجبور به جابجایی کلاس شطرنج پسرم شدیم. روز اولی که رفتیم برای تعیین سطح در موسسه جدید، خانمی آمد و کمی با پسرم بازی کرد و کلاسی را برایش تعیین کرد. طی صحبتهامون متوجه شدم که معلم کلاس آقا است. از در موسسه که بیرون آمدیم پسرک گفت من از اینجا خوشم نیومد. اینجا نریم.کلی تو در و دیوار زد و حرفهای عجیب و غریت بهم زد و ایرادات عجیب گرفت تا شب که پیش باباش داشت می گفت شاید مامان بد فهمیده باشه و معلم کلاسم همون خانمه باشه، اون وقت فهمیدم دردش چیه. 

یه جلسه هم کلاس رو امتحان کرد ولی نهایتاً زیر بار کلاس با معلم مرد نرفت!!

4- این روزها گاهی پسرکی داریم بسیار مهربان و مستقل و به فکر مادر و پدر و گاهی این پسر می رود و پسرک غر غروی مدعی و متوقعی به جایش می آید که هیچ کس از عهده راضی کردنش بر نمیاد. ولی در هر دو حالت بسیار مشتاق خندیدن و خنداندن است. این روزها گاهی به زور هم شده کل خانواده باید بخندند...

5- رابطه ام با پسرم دارد به تکامل خوبی میرسد. با هم می توانیم یک روز پرکار خوب را بیرون از خانه بگذرانیم. 

6- رابطه عاشقانه مادر و فرزندی بسیار قوی ادامه دارد و من گاهی لذت می برم و گاهی کلافه میشوم. 

7- در مهد بچه ها خودشان تصمیم گرفته اند که خواهر و برادر هم باشند و پسرک با یکی از بچه های کلاس برادر شده و دختری هم از کلاس دیگر خواهرش شده اند. حالا روزها برایم از خواهر و برادرش و کارهایی که کرده اند تعریف می کند و بعد هم ذکر می کند من دوستای دیگری هم دارم ها... این دو تا خوب خواهر و برادرم هستند...

   + گل - ۱:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩۳

ما و مریضی و مادرانگی...

یک هفته قبل مریض شدم اساسی... دفعه قبل که اینجوری مریض شده بودم پسرکم شاید دو ساله و خورده ای بود.

اینبار که مریض شدم، اوضاع به همان سختی دو سال قبل بود شاید هم کمی سخت تر. بعد من هی با خودم فکر کردم یعنی بزرگ شدن بچه به اندازه دو سال نباید هیچ تاثیری در میزان درگیری والدین داشته باشد، آیا؟

بعد به این فکر کردم شاید اشکال از منه. شاید به اندازه کافی به پسرک متکی بودن به خودش را یاد نداده ام، شاید زیاد سرویس داده ام و شاید بچه را بیش از اندازه به خودم وابسته کردم.

یک هفته گذشت، مریضی خوب شد، و من همه آن داستانها را فراموش کردم و مثل قبل با بچه ام رفتار می کنم!!!!!!!!

   + گل - ۳:٠۱ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ آذر ۱۳٩۳