و پنج سال گذشت...

یک وقتهایی وقتی بعد از اداره پسرم را میبرم کلاس و بعد حدود ساعت هفت و نیم با هم میرسیم خونه؛ و غذا هم نداریم و خانه هم ترکیده؛ لباس عوض نکرده میرم سراغ شام؛ هنوز پدر و پسر مشغول جنگ پیش از تعویض لباس هستند چیزکی می پزم و یک کمی هم جمع و جور می کنم و شام آماده می شه و می خوریم و کمی کارهای خانه و کمی  کارهای قبل از خواب و مسواک و ورزش و ... و بالاخره بچه ساعت نزدیک 10 که میرود توی تختش، تازه انگار بعد از نزدیک به 15 ساعت می نشینم. تازه یه وقتایی بعد از خوابیدن اون سری به نت می زنم یا چند صفحه از کتابی می خوانم و کمی با همسرم گپ میزنم و و و ...

دیشب با خودم فکر می کردم اون آدم پنج سال پیش نیستم که نیستم. در این شکی نیست...توانم زیاد شده. بیشتر می دوم و کمتر غر می زنم. من همون آدمی هستم که وقتی ساعت 4 از سر کار می اومدم مامانم غذایم را آماده می کرد و نهایت اقداماتم در بعد از ظهر کلاس زبان و گاهی باشگاه و بقیه هم خواندن کتاب بود. نه... من اون آدم نیستم.

   + گل - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٤