پل بازی...
یه بازی هست که من نمیدونم چرا این قدر برای پسرم خنده داره!! من و بابا برای پسرک پل میشیم و او از بین دست و پاها و از زیر شکممان رد میشود و غش غش می خندد. قضیه وقتی من و شازده کوچولو هم سعی کنیم از زیر این پلهای متحرک رد بشیم خیلی خنده دار تر میشه!! کلی کارهای غیر منتظره انجام میده و متناسب با ارتفاع پل سر و کمرشو خم میکنه و گاهی حتی سینه خیز میره و ...
و باز هم مردانه...
دیدین آقایون که میرن جلو آینه که مثلا مو شونه کنن، کلی ادا و شکلک برای خودشون در میارن و با خودشون میخندن؟ (آخر هم احتمالا مو شونه نکرده میان عقب و برا خودشون بوس میفرستن!) حالا نمی دونم با اینکه بابای پسرک اینکار رو انجام نمیده، این فینقولو خان این غریزه مردانه رو از کجا کشف کرده؟ می ایسته جلوی در فر که تنها آیینه ای که به قدش میرسه (متاسفانه!) و شکلک در می آورد و میخندد با خودش!!!
مردهای خانه ما یا خانه مردانه ما!!!
نمی دونم آمار دقیقی درباره تعداد آقایونی که به برنامه های حیات وحش علاقه دارند وجود داره یا نه، ولی بین آقایونی که من میشناسم بالاتر از 90 درصدشون با علاقه تمام همه برنامه های از این دست مثل راز بقا و ... رو تماشا میکنند. همسرم هم از این قانون مستثنی نیست. چند شب پیش نمیدونم از کدوم کانال یکی از این برنامه ها رو گیر آورده بود و نگاه میکرد. جوجه خان که چندان اهل تلویزیون دیدن نیست هم پشت به تلویزیون مشغول بازی بود. یادم نیست که چی میخواست که چرخید طرف TV یه لحظه چند تا گاو میش بزرگ رو با حیرت نگاه کرد و گفت: ماااااا... بعد که صحنه عوض شد و نمیدونم چه جانور دیگه ای داشت نشون میداد (چون من مبهوت فسقل خان بودم!!) دیگه دهنش از تعجب و حیرت باز مونده بود... چشم از TV برنداشت و خودشو رسوند به بغل بابا و پدر و پسر با اشتیاق کامل مابقی جانوران رو نگاه کردند!!!
پی نوشت: واقعا مادران پسر دار خیلی زود تنها میشن!!!!
18 ماه تمام تمام...
ساعت 5 صبح فردا، 18 ماه بودنم با پسرکم پُرِ پُر می شود. 18 ماهی که مثل همه مادرها هم برایم زود گذشت هم دیر. انگار همین صبحی بود که دکتر یه جوجه صورتی رو در حالیکه گریه میکرد، گذاشت رو شکمم، انگار سالها پیش بود...
توی همه زندگیم هیچ کس این قدر بهم نزدیک نبوده، با هیچ کس در این مدت کوتاه این قدر وقت نگذروندم (جز مادرم وقتی هم سن الان پسرم بودم!)، هیچ کسِ هیچ کس رو این مدلی دوست ندارم.
پسرکی که الان بعد از دو روز دردسر و داستان واکسن، دراز کشیده و چرت عصر گاهی میزنه، فسقلی که سایه بازی هنوز یکی از علایق اصلیشه، جوجه ای که به همه ماشینهای آژیردار مثل آمبولانس، ماشین آتش نشانی و... میگه بَبو! امید اصلی زندگی من و شازده کوچولوم توی سیاره کوچکمونه.
پسر عزیزم، اصلا مهم نیست کجا باشی، مثل الان تو فاصله دو متری یا هر قدر که بخواهی دور، شاید مثل این دو روزه کار زیادی برای تسکین دردت از دستم برنیاد ولی همیشه همیشه دعای من پشتته، آغوشم برات بازه و یه تکه بزرگ از قلبم همراهته.
18 ماه تمام-4!!
یه چیزی که خیلی دوست دارم اینه که به نظر پسرکم بو*سه های من هنوز هم شفابخش هستن!! هر وقت ضربه ای بخوره میاد تا بو*سش کنم و بعد هم واقعا آروم میشه مگه اینکه ضربه خیلی کاری باشه.
حالا دیگه اگه یکی از ماشینها در اثر بی احتیاطی راننده به مبل بخوره یا جناب هاپو از یه جایی بیافتن، اونا رو هم میاره تا من شفا بدم!!!!
پی نوشت: تو فرصتهای خواب جوجه یه مادر فهمیده میره یه کمی استراحت میکنه که برای شب بیداری احتمالی توان داشته باشه، ولی من بی جنبه خونه نمونده همش در حال راه رفتنم!!
18ماه تمام- 3!!
دست جوجه ام خیلی درد می کنه. دست را از یه زاویه خاص بیشتر تکان نمیده و خم و راست نمیکنه. همون خانمی که هفته ای فقط یک روز واکسن میزنه گفت که باید واکسن رو به دستش بزنه و نمیشه به پاش زد. امیدوارم کار اشتباهی نکرده باشه.
18 ماه تمام- 2!!
جوجه خان این روزها اگر بگویی شعر بخوان مثل قبل سکوت نمی کند. میزند زیر آواز... بعد از وسطش سکوت می کند و اشاره می کند که من بخوانم... حالا من از وسط اون آواز اَاَ بََ و ... از کجا باید بفهمم این کدام شعر است؟ خوب یکی رو شانسی شروع می کنم به خواندن...
جوجه جوجه طلایی... فسقلی میگوید نه نه!!!
توپ سفیدم... بلند تر می گوید نه نه!!
اسب سفیدم... نه نه!!
خلاصه دیگه انگار با یه آدم خنگ طرف شده که نمی دونه بیت دوم یه شعر واضح که خونده چی هست بیحوصله میگه نه تا اتفاقی من می رسم به شعری که شازده به نظر خودش خونده و رضایت میده!!!!!
18 ماه تمام- 1!!
مرکز واکسیناسیون نزدیک خونه ما به خاطر کم بودن بچه ها فقط روزهای سه شنبه واکسن میزنه. (دو تا خانمی که مسئول هستند همه روزها تشریف دارن، من نمیدونم بقیه روزها در مرکز واکسیناسیون چه می کنن که فقط یک روز در هفته واکسن میزنن!!) 13 این ماه سه شنبه نیست برای همین جوجه یا باید چند روز زودتر واکسن میزد یا چند روز دیرتر. ما ترجیح دادیم زودتر باشه و پسرک امروز واکسن 18 ماهگی زده. منم از ترسی که از این واکسن داشته و دارم پیشاپیش فردا رو هم مرخصی گرفتم که فسقل خان مهد نره و خودم پیشش باشم. برامون دعا کنید که دو روز سختمان را راحت بگذرانیم.
مکالمه مادر و پسر
دارم بافتنی می بافم. می آید جلوی من و شروع می کند با احساس تمام به تعریف کردن. اینقدر کیف می کنم از تعریف هایش که بافتنی رو رها می کنم و زل می زنم به سر و گردنی که کج و راست می شوند، بازوهایی که در هوا می چرخند و به این طرف و آن طرف اشاره می کند و دهن کوچولوی زیبایی که باز و بسته میشود، غنچه می شود و صداها ازش بیرون میریزند. پسرم صحبت می کند و من تک و توک کلمات آشنا از بین حرفهایش بیرون میکشم: پرده، در، افتاد و... قسمت زیاد این تعریفهای با آب و تاب رو نمی فهمم. به تلافی نفهمیدن بیشتر و بیشتر از خودم هیجان نشان می دهم و همراه با داستان او بالا و پایین میروم و لذتی می برم از این مکالمه نگفتنی.
زبانی سریعتر از مغز!!!
یک نفر دارد با یک نفر دیگر حرف می زند. من احساس می کنم که دارند دچار سوءتفاهم میشوند. در یک لحظه خیلی بیخود خودم رو میندازم وسط بحث و به نظر خودم موضوع رو توضیح میدم.
بعدترش که داستان تموم شده به این فکر میکنم که کارم درست بود؟ حالا اون بنده خدا احتمالا پیش خودش میگه من چهقدر بیفکرم که نفهمیدم اگر نظر من رو میخواست از خودم میپرسید! و ... تازه نتیجه توضیحات من احتمال زیاد اتفاقی است که محبوب همه است ولی چندان برای من فرقی نمیکند!!
پی نوشت: نیازی به توضیح نیست که وقتی اون دو نفر فوق الذکر شوهر و مادر شوهر آدم باشند اوضاع اصولا پیچیده تر میشه!!! اصلا اگر مادر و پسری دارن دچار سوءتفاهم میشن، به یه نفر دیگه چه؟ اصلا من خودمم خوشم نمیاد یه نفر دیگه بخواد بیاد بهم بگه می دونی منظور بچه ات اینه!!!
پی پی نوشت: کلمه فوق الذکر رو از نامه های اداری این روزها یاد گرفته ام!!
نظرات ()

