مادر و پسری که از اداره میان...

خسته و مونده از شبی که خوب نخوابیدم و گرسنه و تشنه از این روزه های روزهای بلند تابستون میرم دنبال پسرم دم مهد... پسرکی سرحال با لبخندی به پهنای صورت قشنگش با کلاهی که کج به سرش گذاشتن میاد به طرفم و به من نرسیده از بغل مربیش خودشو میندازه بغلم.از پله ها که پایین میایم مثل همیشه برای عکس موش سرآشپز و دو تا نی نیو یه پیشی و کلی ماشین که تو حیاط مهد هستن ابراز احساسات می کنه. از در مهد بیرون نیومده شروع می کنه: چرخ... چرخ...ممممم...آآآآآ و این داستان وقتی ما سوار ماشین میشیم اوج میگیره بی وقفه به هر ماشینی که از کنارمون رد بشه میگه چرخ... بعد شروع می کنه به آواز خوندن و حرف زدن... تا وقتی از تاکسی پیاده میشیم دیگه یادم میره که خستمه، گرسنمه، امروز با رئیسم کل کل کردم، خیلی تشنمه و... منم بی خیال کوچه و خیابون دارم براش میخونم...پسر پسر قندو عسل، پسر پسر حبه نبات، نمک نمک بار نمک... و شروع می کنه به قر دادن تو بغل من...

سر کوچه خونه که میرسیم انگار گرمای تابستون روی او هم اثر میگذاره شاید هم وظیفه سر حال آوردن یه مامان خسته و داغونو انجام داده و دیگه کارش تموم شده. سرشو میذاره رو شونه ام و دستاشو میندازه دور گردنم و دیگه تا رسیدن به دم در هیچی نمیگه...

   + گل - ٦:۳٤ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ امرداد ۱۳٩٠