داستان مامانی که در پایان 16 ماهگی از پسرش عقب افتاده!!

1- چند وقت قبل با خودم دنبال راهی میگشتم که دسته بندی کردن اشیا رو با  پسرم بازی کنیم. تو همون روزها یه بعد از ظهر جوجه خان نشست و سه نوع لگویی که داره رو با دقت از هم جدا کرد و جدا جدا گذاشت!!

2- من و شازده کوچولو هیچ کدوم آدمهای مرتبی نیستیم. حالا می خوام از کوچکی نظم رو هم به زندگی خودمون و هم جوجه بیارم. دو سه هفته قبل از مهد که برگشتیم بعد از عوض کردن لباس به نظر خودم می خواستم جا دادن لباس ها رو به پسرک یاد بدم.

من: آرینی میای ببریم لباسها رو با هم بذاریم تو کشو؟

جوجه خان بلند شد، لباسها رو گرفت برد کشوی درست رو باز کرد، لباسها رو گذاشت توش و در کشو رو هم بست و اومد!! (این یعنی حالا اینم کاره مامان که میخوای دوتایی انجام بدیم؟؟)

3- عصرونه گاهی به پسرم کشمش و بادوم و پسته و... میدم. از هر کدوم یه کمی میریزم تو یه پیاله کوچک و میزارم که بخوره. چند روز قبل یه بیسکویت بهش دادم و راهمو کشیدم و اومدم بیرون، رفت از کابینت یه پیاله برداشت، بیسکویت رو گذاشت توش و برای خودش اورد هال!!

4-تا حالا جرات نکرده بودم پسرم رو سوار سرسره کنم. دیشب رفته بودیم پارک و برای بار اول پسری سوار سرسره شد. بعد اینکه ترس من و شازده کوچولو کم شد!!! آقا خیلی راحت خودشون از اون بالا سر می خوردن و میومدن پایین بدون هیچ ترسی! بعدم میخواست از همون سمت سطح شیب دار برگرده بالا که باز سر بخوره!! پله های سرسره رو با چنان سرعتی بالا می رفت که ... خلاصه که ما فهمیدیم پسرک سرسره رو خیلی بیشتر از تاب دوست داره!!!

5-پسرکم قیافه مظلومی داره و هرچی من دیده بودمش در مواجهه با بچه های بزرگتر از خودش بود که راحت کوتاه می اومد و دنبالشون راه می افتاد. همیشه ناراحت بودم که بعدها روحیه اش واقعا این مدلی بمونه و نتونه گلیم خودش رو از آب بکشه. چند روز قبل یکی از ماشینهاش رو با خودش برده بود مهد. عصر مربیش گفت آرین دیگه نباید با خودش ماشین بیاره، چون به هیچ کدوم از بچه ها نداده و تازه هر کسی هم که خواسته به ماشینش دست بزنه به شدت دعوا کرده!!! (راستش به روی خودم نیوردم ولی خیلی خوشحال شدم که می تونه جلوی هم سناش از خودش دفاع کنه!!!)

6- آخر هفته گذشته ما تصمیم داشتیم بعد از حدود شش ماه بریم ولایت، جوجه خان با یه ضربه سر و یه سرماخوردگی و یه دونه دندون نیش، کل برنامه ریزی ما رو فرستادن هوا...خدا رو شکر که همه به خیر گذشت. فسقل خان 13 دندونه شد.

7- از همه کلماتی که با چ شروع میشن خوشمون میاد و میگیم: چرخ، چشم، چیه، چرا!، چیک چیک (به جای جیک جیک به عنوان صدای جوجه!!)

8- آب بازی این روزها بازی محبوبی است. با من بیشتر توی حموم میمونه تا با باباش. امروز با گریه از حموم اومد بیرون. ترجیح می ده تو حموم ننشینه، انگار ایستاده مسلط تره به اوضاع.

9- با مداد شمعی و رنگ انگشتی هم نقاشی می کشیم در حد تیم ملی!!!

10- پیشی و بع بعی تو خونه ما صداشون وارو شده!! از نظر پسر من، پیشی میگه ااااممم (با فتحه) و بعبعی می گه ااااااببب (باز هم با فتحه و به جای بع!!!) هاپو هم سفت و سخت میگه هاهاهاهاها!!!

11- همه اعضای بدنی که تو شعرهای کتاب تاتی هست یاد گرفته. ما نیازمند چند تا شعر برای ابرو، پیشونی، لپ و چونه هستیم!!!!

پی نوشت 1: پسرم دوشنبه هفته قبل ضربه بدجوری خورد. در حال دویدن با سر رفت توی پایه تخت و سرش در 10 ثانیه آنچنان ورمی کرد که من تا حالا رو سر هیچ کس ندیده بودم. منم که دستپاچه شده بودم تو اون روز بارونی و سرد جوجه رو با لباس راحتی و زیر یه پتو رسوندم درمانگاه. خدا رو شکر سرش چیزیش نشده بود ولی عوضش سرما خورد!!! من یاد گرفتم که: ورمهای ناگهانی و زیاد وقتی ضربه شدید باشه ولی زخم باز نشه که خون بریزه بیرون ایجاد میشه و نباید خیلی نگرانش بود.

پی نوشت2: این مدت این قدر گرفتار بودم که خیلی کم از پسرم نوشتم. متاسفم که بخشی از کارهای این روزهاش رو فراموش کردم و ننوشتم.

   + گل - ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٠