روزی که روز نمایشگاه رفتن ما نبود!!!

روز پنج شنبه بالاخره بعد از یک هفته امروز و صبح کردن، قبل از ظهر با جوجه رفتیم نمایشگاه غنچه های شهر. توی بخش بازی کودکان با لگو که هم بچه ها مشغول ساخت بودن، فسقلی خوشحال از اینکه این همه دیوار آماده هست، شروع کرده به خراب کردن یکی از دیوارها!! هی از لگوهاش بر می داشت و من هی میزاشتم سرجاش ولی سرعت او بیشتر بود و درنهایت وقتی یه مقداری از دیوار رو واقعا خراب کرده بود مسئول غرفه دعوامون کردو ما هم رفتیم!!! (توی خونه هم لگو بازی ما همین شکلیه! من یا پدر میسازیم و او خراب میکنه! کلا علاقه ای به ساخت و ساز با لگوها نداره. اگه راه حلی در این زمینه دارین ممنون میشم.)

بعد رفتیم توی یکی از غرفه هایی که بچه ها مشغول نقاشی بودن و پسرک که تو خونه با اشتیاق خط خطی می کنه، وقتی پاستل ها رو بهش دادن، یه سوراخ بین دو تا میز پیدا کرد و شروع کرد به پایین انداختن پاستلها از اون سوراخ کوچولو بعد هم دوباره از روز زمین جمعشون کرد و باز از اول!!!! از اینجا قبل از اینکه بیرونمون کنن خودمون رفتیم!!

یه جایی هم چند تا از این عموها که تو تلویزیون هستن شعر می خوندن، پسرک تو خونه با شعر عموزنجیرباف اینها آشنایی پیدا کرده و دوستشون داره ولی تمام مدت برنامه با تمام توان اخم کرد و دریغ از یه لبخند ساده!!!

بعد همه این داستانها هم توی اون هیاهو و شلوغی تو کالسکه اش خواب رفت و سه ساعت که من تو نمایشگاه می چرخیدم اصلا بیدار نشد!!!!

   + گل - ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠