مکالمه مادر و پسر

دارم بافتنی می بافم. می آید جلوی من و شروع می کند با احساس تمام به تعریف کردن. اینقدر کیف می کنم از تعریف هایش که بافتنی رو رها می کنم و زل می زنم به سر و گردنی که کج و راست می شوند، بازوهایی که در هوا می چرخند و به این طرف و آن طرف اشاره می کند و دهن کوچولوی زیبایی که باز و بسته میشود، غنچه می شود و صداها ازش بیرون میریزند. پسرم صحبت می کند و من تک و توک کلمات آشنا از بین حرفهایش بیرون میکشم: پرده، در، افتاد و... قسمت زیاد این تعریفهای با آب و تاب رو نمی فهمم. به تلافی نفهمیدن بیشتر و بیشتر از خودم هیجان نشان می دهم و همراه با داستان او بالا و پایین میروم و لذتی می برم از این مکالمه نگفتنی.

   + گل - ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٩ مهر ۱۳٩٠