18 ماه تمام تمام...

ساعت 5 صبح فردا، 18 ماه بودنم با پسرکم پُرِ پُر می شود. 18 ماهی که مثل همه مادرها هم برایم زود گذشت هم دیر. انگار همین صبحی بود که دکتر یه جوجه صورتی رو در حالیکه گریه میکرد، گذاشت رو شکمم، انگار سالها پیش بود...

توی همه زندگیم هیچ کس این قدر بهم نزدیک نبوده، با هیچ کس در این مدت کوتاه این قدر وقت نگذروندم (جز مادرم وقتی هم سن الان پسرم بودم!)، هیچ کسِ هیچ کس رو این مدلی دوست ندارم.

پسرکی که الان بعد از دو روز دردسر و داستان واکسن، دراز کشیده و چرت عصر گاهی میزنه، فسقلی که سایه بازی هنوز یکی از علایق اصلیشه، جوجه ای که به همه ماشینهای آژیردار مثل آمبولانس، ماشین آتش نشانی و... میگه بَبو! امید اصلی زندگی من و شازده کوچولوم توی سیاره کوچکمونه.

پسر عزیزم، اصلا مهم نیست کجا باشی، مثل الان تو فاصله دو متری یا هر قدر که بخواهی دور، شاید مثل این دو روزه کار زیادی برای تسکین دردت از دستم برنیاد ولی همیشه همیشه دعای من پشتته، آغوشم برات بازه و یه تکه بزرگ از قلبم همراهته.

   + گل - ٥:٤٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠