به مناسبت یک سالگرد

یک منی است که فکر می کند، تصمیم میگیرد، آینده نگری دارد، منطقی است و کلا آدم خوبی است. این من خیلی وقت است که مرا رها کرده و دیر به دیر به سراغ این یکی منِ من می آید. این منی که همه چیز را به هم میریزد. همه برنامه ها را همه تصمیمها را.

بیچاره تقصیری ندارد. خسته شده از بس برای من برنامه ریزی کرده، تصمیم گرفته و آینده نگری کرده و بعد این یکی منِ من زده زیر همه چیز و یه کار دیگه ای کرده.

14 دی ماه برایم سالگردی است. سالگرد روزی که یه آقای متشخص و آرام و متین به یه دختر کله شق شر شلوغ پیشنهاد ازدواج داد.

به این روزها که میرسم با خودم فکر میکنم اگر اون اتفاق نمی افتاد چه میشد؟

چه قدر ساده همه برنامه هایی که برای خودم درست کرده بودم به هم ریخت. همین آقایی که گاهی شاکی می شود که به اندازه کافی تاثیر گذار نیست و نمی تواند حرفش را در جلساتش جلو ببرد، آمد و طی شش ماه همه زندگی من رو زیرو رو کرد. اون زمانها یه دفتری برای خودم داشتم که خیلی منطقی تفاوت هامون رو توش نوشته بودم. یه لیستی بود که حالا بعد از چندین سال وقتی دوباره بهش نگاه می کنم هنوز هم خیلی مواردش درست هست. ولی اون آقا شد عزیز دلم، شد شازده کوچولوی سیاره من و منِ منطقیِ من تنهای تنها موند و رفت اون ته مه های وجودم.

فقط گاهگاهی سرکی می کشد، خودی نشون میده و بهم یادآوری می کنه که او هم هست. که یادم بیاد شاید زندگیم شکل دیگری میشد. که باز هم فکر کنم که چه قدر تصمیم گیری من در تعیین سرنوشتم اثر داشت و چه قدرش تاثیر رها کردن خودم در دست سرنوشت است.

گاهی که این یکی من بهم سر میزند حس می کنم دوستش دارم ولی اگر خیلی ماندگار شود، دو طرف ذهنم گیر میدهند به هم و میزنن به تیپ و توپ هم و این وسط من می مانم درب و داغون. قیافه ام نشان می دهد که چه قدر با خودم درگیرم. آخر هم دهن اون منِ منطقی را میبندم و یه گوشه ای از ذهنم زندانیش می کنم تا دفعه بعدی که دوباره از زندان فرار کند.

   + گل - ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱٥ دی ۱۳٩٠