باز باران...

باران مبارک همه باشد...

گلوهای خشک خاک خورده مان واقعاً به باران نیاز داشت.

پدر و پسر نشسته اند به تماشای فوتبال و من بعد از بیشتر از سه ماه با آرامش پشت یه کامپیوتر که با سرعت اتوبوس دودی به شبکه نت وصله نشستم...

خدا رو شکر. خدا رو شکر که خانه ای داریم که در آن کامپیوتری هست که با مودمی به دنیای مجازی وصل می شود و من هم هنوز انگشتانی دارم که باهاشون روی کیبورد بنویسم و ... (بخشی از نیایش شبانه یک مادر تازه از شعب ابیطالب برگشته!!!)

بله... نام ما رو به افرادی که در این شهر شلوغ و درهم برهم و دوست داشتنی در حال قورت دادن دود و خاک هستند اضافه کنید... (البته اگر کسی لیستی داره!!)

   + گل - ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢ خرداد ۱۳٩۱