خلسه مادرانه

جوجه که راه افتاده بود بیرون از خونه کالسکه می نشست و کم راه می رفت یه کمی بعدترش اول خودش کالسکه هل می داد تا خسته بشه بعد هم می نشست توی کالسکه. بعدتر از اون هم دستهایش رو توی هوا تاب می ده و کمی جلوتر از من یا پدرش راه می ره. ولی یه روزهایی مثل امروز که ناگهان پنج تا انگشت کوچولو دور انگشتهای دست راستم حلقه می خورند و تمام طول کوچه مهد دستم تو دست پسرم هست، مست می شوم و تازه می فهمم پسرک با این نیمچه استقلال زودتر از موعد، من رو از چه لذت هایی محروم کرده است.

پی نوشت: این روزها بسیار سریع می گذرند. نمیدونم تنبلتر شده ام، وابستگی پسرم به من خیلی زیادتر شده، یا عذاب وجدانم از زمانهایی که در مهد می گذراند زیاد شده که همه وقت خانه بودن رو با او میگذرانم و کوچکترین زمانی برای خودم ندارم. دلم گاهی عجیب برای خودم تنگ می شود.

   + گل - ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱