ماه رمضان ما...

یک ربع مانده به افطار، می روم و میایم و سفره افطاری پهن می کنم، دو بشقاب سوپ و یک ظرف فرنی را می گذارم توی سفره و پسرک که یک کمی قبل تر آمده بود که: (یه چیزی بده بخورم، هله لوله (یعنی هله هوله!) بده بخورم!!!) توجهش جلب شد، ظرف خرما رو که آوردم، دوید که من درش رو باز کنم، گفتم باشه و برگشتم آشپزخونه، داشتم شام رو آماده می کردم و کمی طول کشید، نزدیک اذان که برگشتم کنار سفره اولین چیزی که به چشمم آمد، ظرف خالی فرنی بود، مامان بد عنق ذهنم غر زد که: اینقدر دست دست کردی تا آخر بچه جای شام فرنی خورد، حالا بعد این همه فرنی که خورده، عمراً شام بخوره. داشتم خودم رو دلداری می دادم که فرنی هم برای شام بد نیست و بادوم هم داشت و... همزمان قاشق رو بردم توی ظرف سوپ جلوم که یه چیزهای سفید رنگی خورد به قاشقم!!!

-         آرین اینا چیه؟

-         سوپه دیگه!!!

-         توش چیه؟

-         از اونا ریختم توش!! (به ظرف فرنی اشاره می کنه!!)

-         همه اش رو ریختی؟

-         آره، همش زدم ها!!

نماز روزه های همه قبول، برای ما به طور ویژه دعا کنید.

   + گل - ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ امرداد ۱۳٩۱