خریدن همراهی به چه قیمتی...

امروز عصر توی تاکسی به مقصد خونه، سه خانم مسافر عقب بودیم و کمی بعد خانم میانسالی هم جلو سوار شد. تقریبا بلافاصله جمله ای گفت و منتظر همراهی یا همکلامی نگاهی به راننده و نیم نگاهی به عقب انداخت. جمع شنونده کاملاً ساکت بودند. چند دقیقه بعد جمله دیگری درباره موضوعی کاملاً متفاوت گفت و بازهم مشتاقانه به بقیه برای ادامه صحبت نگاهی کرد ولی شنوندگان خسته یا بی حوصله یا مثل من ذهن مشغول هیچ کدام وارد گفتگو نشدند.

کمی بعدتر بانوی جلو نشسته جمله اش را با آه و گفتن چند تا .... به این و اون شروع کرد و اینبار خیلی سریع همراهی آتشین مرد راننده و کمی بعدتر یکی از خانمهای عقب را بدست آورد.

از اونجا به بعد مسیر تا دم مهد پسرم به این فکر کردم با این اوضاع چرا از مربی و مدیر مهد کودکم بابت حضور دخترک کم سنی که اولین حرف زشت را در ذهن پسرک نشانده انتقاد می کنم؟

پی نوشت: پسرک را بعد از مهد بردم پارک که هم او انرژی خالی کند و هم من ذهنم را. بی توجه به من چند تا پیچ را می پیچد و می رود و من مدام باید مراقب باشم که ناپدید نشود و هی جابجا بشم. صدایش کردم که: عزیزم تا اون جایی برو که همیشه بتونی مامان رو ببینی، خیلی پشت درخت ها نرو یا توی پیچ های اون طرف پارک. با دقت گوش داد، کمی فکر کرد و آخر گفت: مامان تو هم پاشو پشت سر من بیا که من بتونم همیشه تو رو ببینم! خنده ام گرفت. خنده من رو گذاشت به حساب قانع کردنم و رفت پی بازیش. خوب که فکر کردم دیدم من نگرانم پس حق دارد که من باید کاری درباره نگرانیم بکنم و او مشکلی ندارد که به خاطرش بازیش رو تغییر بدهد و بعد واقعاً قانع شدم!!

   + گل - ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩۱