پسرکی یک هفته مانده به سه سالگی...

پسرک از بعد از عید تغییرات زیادی کرده...

تا وقتی کوچکتر بود، هر ماه تغییرات جدید خیلی به چشم می اومد ولی حالا انگار چند ماهی یک بار باید منتظر تغییرات خیلی بزرگ باشم. مثل:

- پسرکی که همیشه به مشوق برای نقاشی نیاز داشت، حالا خودش تصمیم میگیره که بره نقاشی کنه، 8 یا 9 فروردین بود که برای اولین بار خودش رفت سراغ وسیله های نقاشی و بعد حاصل تلاشش رو که روی یک صفحه چند تا کوه کشیده بود داد به پدر که: بابا برای تو کشیدم...

- حالا خیلی از عصرها من که توی آشپزخانه سرگرم می شم و می بینم صدایی ازش نمیاد وقتی چک می کنم متوجه می شم خودش رفته سراغ یکی از پازل ها و مشغول چیدمان است. کارش که تمام می شود صدایم می کند که بیا ببین چه خوب چیدم و بعد بلافاصله خرابش می کند و تکه ها را می گذارد توی جعبه برای دفعه بعد!!

- تازگی ها گاهی خودش کشو لگو ها را می کشد و با چند مدل لگویی که هر کدام را به هدف علاقه مند کردنش به لگو بازی خریدم و برای یک سال و نیم فقط با تلاش من یا پدرش باهاشون بازی می کرد، مشغول بازی می شود. برج میلاد می سازد و برایش ماشین هایش پارکینگی با در اتوماتیک و ...

- میزان گریه ها بسیار کمتر شده. از کمک هایی که چند جلسه مشاوره قبل از عید بهمون کرد نمیشه غافل شد. تونستیم آرین رو به حرف زدن تشویق کنیم. حالا دوباره روزهای زیادی داریم که گریه پسرک درشون بلند نمیشه.

در کنار تغییرات مثبت بالا ماشین بازی همچنان اولویت اول است. اطلاعاتش درباره ماشین ها زیاد شده و دقتش هم خیلی بالا است. یکی دو هفته قبل کنار خیابون خیره یه پژو شده بود و بعد میگه: مامان ببین راننده این پژو قالپاق زانتیا بسته بهش. البته غافل نشیم که از دسته همون مردانی است که تغییر رنگ موی مامانش رو احتمالا متوجه نمیشه!!!

و البته تغییرات منفی هم داشتیم.

- پسرکی که از 9 ماهگی تنها خوابیده و همیشه هم چراغ اتاقش خاموش بوده و روشنایی رو از چراغ های راهرو گرفته حالا ناگهان از تاریکی و سایه های روی دیوار اتاقش می ترسه و شبها می خواد که چراغ اتاقش روشن بمونه.

- جوجه خان بعد از عید تا حالا بارها صبح خواهش کرده که: مامان نرو اداره... باهم خونه بمونیم... وقتی می ری اداره من همه روز توی مهد بهت فکر می کنم و دلم خیلی برات تنگ میشه... یه وقتایی تحملم تموم میشه و می خوام گریه کنم و ...

و اینها رو که میگه من بدجوری مستاصل می شم و خودم هم دلم می خواد اون روز نرم اداره... برای همین از عید به این طرف تعداد روزهایی که دیر به کار رسیدم بسیار زیاده!!!

- از محیطهای شلوغ به شدت اجتناب می کنه. اصلا وارد سرسره ای که تعداد بچه های بالاش زیادن نمیشه و در صورتی که ببینه کس دیگه ای پشت سرش هست که می خواد سر بخوره، حتما عقب می کشه. این رو به عنوان یک بخش از شخصیت پسرم پذیرفتم که علاقه ای به درگیری نداره و ازش اجتناب می کنه. هنوز هم راه حلش توی درگیریها گریه است.

خلاصه بالا و پایین داریم با این جوجه سه ساله که حالا روزی چند بار اعلام می کنه: پسرهای سه ساله فلان کار رو خودشون می تونن انجام بدن!!! (مثل پریدن از جوی آب، بالا رفتن از کابینت و ...)

امیدوارم همه بچه ها در کنار خانواده هاشون شاد و سلامت باشن و شاد شاد بزرگ بشن.

   + گل - ٧:۳۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢