پسرک سه سال و خورده ای در سفر

آمده ایم سفر. پدر پسرک یک جایی را حوالی قله روی نقشه پیدا کرده که برویم برای گردش. راه مسلماً خوب نیست تقریبا سنگلاخ است و ماشین بیچاره جانش بالا می آید تا ما را برساند آن بالا. توی مسیر جوجه خان درباره اینکه این راه چقدر بد ساخته شده برای ما توضیح دادند!! خلاصه رسیدیم و اون بالا هوا خیلی خوب بود و فضای زیبایی هم بود پسرک حسابی بازی کرد و خسته شد. وقت برگشتن توی همون جاده سنگلاخی خوابش برد. وقتی بیدار شد که خیلی وقت بود از مسیر کوه خارج شده بودیم و جاده اصلی بودیم. اولین جمله: وای مامان چه خوب، تا ما برگشتیم اینجا جاده رو درست کردن!!!

فردای آن روز وقت نهار، وسط دشت نشسته ایم که جناب الاغی هم تشریف آوردن به آواز خواندن.

پسرک با خنده: این الاغه چه عر عری می کنه....بابا بگو الاغ که عر عر نمیکنه!!

بابا: الاغ که عر عر نمیکنه عزیزم.

پسرک با تعجب: پس چی میگه؟!!

و تقریبا هر روز در چند روز گذشته: امشب دیگه برگردیم تهران خونه خودمون!!

عجیب علاقه ای دارد پسرکم به خانه و خیلی از نظر عاطفی وابسته خانه است.

   + گل - ۸:٠۸ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ امرداد ۱۳٩٢