خاطرات

قبل ترها دفتر کوچکی داشتم که چیزهایی از اتفاقات مهم را درش می نوشتم. چند وقت قبل داشتم می خواندمش، تمامش درباره اتفاقات هیجان انگیزی بود که با پسرم افتاده بود. همه اش پر بود از شادیهای مادرانه ام. همه اش پر بود از استقلال پسرکم و از استحکامش و من ماندم و این سوال بزرگ که ناراحتی ها را فراموش کرده ام یا پسرک اینقدر تغییر کرده؟

برای دوره ای از استقلال زود هنگامش شگفت زده بودم حالا از وابستگی هایش کلافه ام. مربی مهدش معتقد است که دوره زود گذری است که رد می شود. ولی پسرم عملا از من جدا نمی شود. تمام مدت خانه بودنمان، همه وقت مهمانی (در حالیکه 5، 6 بچه دیگر در اتاق بغلی مشغول بازی هستند و چند بار هم سراغش را می گیرند.) تمام وقتی را که در پارک هستیم و کلا همیشه.

هنوز درگیر اتفاقی هستیم که کمی قبل تر برایش افتاد. سفر رفته بودیم و توی پیاده رو جلو هتل وقت قدم زدن به عادت همیشه حسابی دوید و از ما دور شد، بعد ناگهان چرخید و در حال داد و گریه به سمتمان آمد، مرد عرب قد بلند هیکل داری با آن لباس خاص بهش گفته بود می خورمت ها!! (که بنده خدا یعنی شوخی کرده بود که پسرک زیاد از ما دور نشود و بعد هم کلی معذرت خواهی کرد و باهاش صحبت کرد که جوجه خان هنوز هم داشت گریه می کرد.) احساس می کنم هنوز ذهنش درگیر آن داستان است و گاهی از نا خودآگاهش بیرون میزند. شاید باید دوباره با رروانشناسش مشورت کنم.

پی نوشت: این روزها گاهی بی حوصله می شوم و پسرکی را که به هوای پیدا کردن مامنی به سراغم آمده را می رنجانم و بعد بسیار از خودم عصبانی می شوم.

   + گل - ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٦ آبان ۱۳٩٢