این همه قند و شکر که از دهنت می ریزد...

بچه ها در سن الان پسر من صحبت های محیر العقول زیاد می کنند. پسرک هم از این افاضات دارد. هر بار یکیش پیش میاد به خودم می گم یادم باشه این رو بنویسم ولی کم بودن زمان و دیر به دیر سراغ نوشتن رفتن باعث می شه متاسفانه بخش بزرگیش فراموش بشه.

- مامان، چشم پاهامون کجاست؟

- عزیزم پا که چشم نداره.

- پس چه جوری می بینه که نره تو چاله؟؟

جوجه خان دارد شرط می گذارد که از شکلاتی که برای دوستانش خریده، فردا به فلانی و فلانی نمی دهد. مثل همیشه و با تئوری کلی خودت رو جای دیگری بذار شروع می کنم که اگه اون دوستت یه بسته شکلات بیاره و به همه توی کلاس تعارف کنه ولی بگه به تو نمیده چی میشه؟

- خیلی خوشحال می شم. اصلاً دلم نمی خواد!!!

پدر پسرک غرق خنده: دستت رو شده، یه کمی خلاقیت می خواد برای روش های دیگه!!!

- جمعه ظهر جوجه زیر بار چرت نیم روزی نمی رود و ساعت به شش که می رسد خسته گوشه حال ولو می شود. می دانم که اگر بخوابد شب دیر می خوابد و فردا صبح قصه داریم. از آشپزخانه صدایش می کنم که بیا با من ظرف بشور (کاری که همیشه برای او پر از شادی و خنده است و برای من زحمت مضاعف!!). می آید تا آشپزخانه و می رود روی چهارپایه و کف طلب می کند بعد:

- من خواب بودم منو صدا کردی ها!!

- ببخش عزیزم نمیدونستم خوابی.

- دفعه بعد منو از خواب بیدار نکن که ظرفها رو بشورم!!! (احساس کردم کزت رو تو خونه دارم!!)

پی نوشت: کمی راحت تر اگر با قضایا کنار بیاییم اتفاقات خوشایند زیادی می افتد. پسرک چند وقتی دلتنگ رکاب زدنی بود که با شروع فصل پاییز و سردی و آلودگی هوا امکانش نبود. چند روز قبل پدر و پسر دوچرخه را حسابی شستند و تمیز کردند و خانه ما شد پیست دوچرخه سواری سرپوشیده برای ماه های زمستانی پسرم. و چقدر پسرم خوشحال است که همه جای خانه را با دوچرخه دور می زند... به وسایل خانه و در و دیوار زیاد می خورد ولی ارزشش را دارد.

 

   + گل - ۸:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢