چیزهایی که نمی خواهم فراموش کنم!!

با جوجه ام رفتیم سوپری، او کیک خرید و من شکلات تلخ محبوبم را. آمدیم خانه، اول نصف کیکش را خورده بعد آمده سراغ من:

مامان، به خاطر اینکه من پسرتم میخوای از شکلاتت بهم بدی با هم بخوریم؟؟

 

سر عصری پسرک آمده سراغم:

- مامان امروز آ. توی مهد داشت یه داستان ترسناکی رو تعریف می کرد من بهش گفتم نگو من شب خواب بد می بینم ولی گوش نداد تا آخر داستان رو تعریف کرد.

- می خوای برام بگی داستانش درباره چی بود؟

- نه مامان. اگه بگم بعد تو هم شب خواب بد می بینی. من دیگه بهش فکر نمیکنم تا داستانش از ذهنم پاک بشه!!!!

پی نوشت: تازگیها پسرکم بسیار مشتاق شده که درباره فیلم یا کارتونی که دیده یا کتابی باهام صحبت کنه و من خیلی لذت می برم. از یه طرف به خاطر داستان سوسکه و مامانش و از یه طرف به خاطر اینکه گاهی بخش هایی که برایش جذاب بوده و خواسته درباره اش صحبت کنه خیلی برام جالبه.

   + گل - ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳٩٢