تلنگر...

پشت در کلاس موسیقی پسرم 5 نفر می نشینیم. من و دو مامان دیگه و پدر و مادری که با هم دوقلوهایشان را می آورند. بار اول برایم این سوال پیش آمد که چرا زمانی را که می شود فقط یکیشان معطل باشد هر دو معطل می شوند ولی از جلسه دوم یا نهایتاٌ سوم دیگه این سوال را نداشتم چون اون زوج معطل نمیشدند. تمام آن یک ساعت را با هم مشغول بودند. با هم گپ می زدند می خندیدند راه حل پیدا می کردند, تلفنهای مشترکشان را میزدند و...

هر بار که کنار هم می دیدمشان می فهمیدم که می شود از وقتهای به ظاهر علافی هم نهایت استفاده را برد. به جای اینکه یکیشان با بچه ها بیاید و دیگری تنها در خانه بماند هر دو باهم می آیند و از یک ساعت باهم بودنشان لذت هم می برند.

آخرین جلسه کلاس پسرک, برحسب تصادف پدر کودک همراهمان بود. از مجموع یک ساعت پشت در کلاس ماندنمان 10 دقیقه را برای انجام دادن یک کار بانکی بیرون رفت, 10 دقیقه را با هم صحبت کردیم و 40 دقیقه باقیمانده را با تمام دقت به ایمیلهای نخوانده و اخبار روز گذراند...

نه که فکر کنید ما هیچ وقت با هم صحبت نمی کنیم یا پدر کودک هیچ وقت زمانی برای خواندن ایمیلهایش ندارد. نه... فقط می شد آن زمان با هم بودن را یک جور بهتری گذراند که برای باقیمانده ترمهای موسیقی بچه ها من هر بار به جای آه با لبخند آن پدر و مادر را نگاه کنم.

نه که فکر کنید من صبورانه تحمل کردم و هیچی هم نگفتم!! دو بار گفتم که کاش من هم یک موبایل بودم!!! ولی نصیبم فقط یک لبخند بود که آدم به شوخی بی مزه ای می زند!! گاهی همسران اصلا هم را درک نمیکنند.

   + گل - ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳