یک پله دیگر...

اینقدر جوجه ام درباره لباسهایش اظهار نظر کرد و این را نمی خوام و اون رو دوست ندارم و ... کرد تا یه روز حوصله مادرش سر رفت...

به پسرک گفتم خیلی خوشحالم که اینقدر بزرگ شدی که درباره لباسهات نظر بدی ولی پسری که به این اندازه بزرگ شده خودشم باید لباس بپوشه!

می دونم که خیلی از بچه ها خیلی زود تر از 4 سال و خورده ای شروع کردن به پوشیدن لباسشون ولی من یه مادر فوق العاده سرویس دهنده هستم و پسرک بسیار وابسته (یا تنبل!!) نتیجه اینکه تا همین یکی دو روز قبل همیشه من لباس می پوشوندم و گاهی متهم می شدم به اینکه بد پوشوندی... دستم... سرم... و در این چند ماهه مدام غر شنیدم که این را نمی خوام... اون رو دوست ندارم و...

حالا دارم با خودم صبوری تمرین می کنم. اصلا اشکالی ندارد که چند هفته دیر به کلاس موسیقی برسیم یا من صبح دیر به اداره برسم یا ... داریم یاد می گیریم هم من و هم پسرم.

دو روز اول به دعوا و گریه حسابی گذشت ولی امروز روز راحت تری بود حداقل صبحش.

   + گل - ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٠ امرداد ۱۳٩۳