اصول انتقاد یا انتقاد اصولی...

من کلاً آدم انتقاد پذیری نیستم. این را خودم می دانم و می دانم که نقطه ضعفی است که نیاز به بهبود دارد. دارم روی خودم کار می کنم. خیلی هم بهتر شدم. حالا به محض اینکه طرف یه چیزی می گه همون لحظه اول نمیرم در گارد دفاعی, صبر می کنم تا صحبتش تمام شود. خوب گوش میدهم و شاید به روی او نیاورم ولی واقعاً به حرفاش فکر می کنم. (اینکه قانع می شوم یا نه, مقوله دیگری است کلاً).

ولی گاهی پیش می آید که چند سال روی کاری سرمایه گذاری کردی و جون کندی و کلی هم تلاش کردی بعد کسی که در مجموع اون چند سال سر جمع یک ماه شاید به زور دیده باشدت, نتیجه کارت را نگاه می کند و فارغ از آن همه جانی که کندی و شرایطی که در آن سالها تو را به آنجا رسانده, در یک جمله تحلیل عجیبی از تفکرت بهت می دهد که فقط می خواهی بشینی یه گوشه به حال خودت زار زار گریه کنی...

اینجاست که به عمق جمله "درباره هیچ زندگی از بیرون قضاوت نکن" پی می بری. بیخودی نیست که don't judge a book by its cover می گویند.

پی نوشت: خیلی دردناک است که برای چند سال با همه وجودت تلاش کرده باشی, برای زندگیت. آن وقت کسی ثمره تلاشت را (که مسلماً کاستیهای دارد) بدون توجه به همه شرایط, ناکارآمد بداند و بدجوری حالت را بگیرد. خیلی...

پی پی نوشت: می دانم که خیلی گنگ است. می دانم. ولی این روزها ذهنم به همین گنگی است. رسیده ام به احساس عدم کفایت. به عدم توانایی به عدم درک و به درک نشدن

   + گل - ٢:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳