حدود اختیار و استقلال کودک کجاست؟

جوجه هنوز یک ساله نشده بود که یک سری برچسب خیلی قشنگ از خاله اش هدیه گرفت. برچسبها خیلی قشنگ بودن و پسرک هنوز شخصیتهایشان را هم نمی شناخت.

روزی را که می خواستم برچسب ها را به کمد و تختش بچسبانم یادم هست. نصفه و نیمه راه می رفت و دنبالم این طرف و اون طرف می آمد و من بیشتر فکرم به این بود که برچسبها صاف و مرتب و براساس یک نظمی چیده شوند...پسرکم را انگار آن روز نمیدیدم.

بعدترها پسرک برچسبهای زیادی خرید و همه را خودش کج و معوج و اون طوری که دوست داشت به کمد و تخت و در اتاقش چسباند ولی هنوز هربار که نگاهم به آن برچسب های صاف و مرتب می افتد حال بدی پیدا می کنم. یادم می افتد که خیلی وقتها آنجایی که به نظر خودم می خواستم شرایط بهتری را برایش ایجاد کنم, خوشحالش کنم, خوشگلش کنم و... خودش را فراموش کرده ام.

این روزها خیلی به این موضوع فکر می کنم که مسئول 90 درصد مسائل فعلی کودکم من هستم. همین حالا هم درست نمی دانم کجا به او فکر می کنم و کجا به این موضوع که دوست دارم دیگران پسرِ من را آن گونه ببینند.

می ترسم. می ترسم از اینکه کم کم دارد بهم اثبات می شود در پرورش نهال وجودم اشتباه کرده ام. می ترسم پسرکم را خیلی بیشتر از آنچه بگذارم خودش باشد, به عنوام پسرم بزرگ کرده ام.

حالا هی تند تند به تصمیمات خودم شک می کنم.

حالا وقتی پسرک کاری می کند که مال دو ساله هاست مچ خودم را میگیرم که: تقصیر خودت بود که در دوسالگی نگذاشتی دوسالگیهایش را تمامِ تمام کند

من به آرامش احتیاج دارم. کاش روزی برسد نه خیلی بعدتر, همین زمانها روزی برسد که نفس عمیق راحتی بکشم و با لبخند به ثمره تلاشهایم نگاه کنم. نه با تردید و نه با حس شکست.

   + گل - ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٩ شهریور ۱۳٩۳