اسم بازی به سبک پسری چهار سال و نیمه!!

پدر داشت با جوجه (راستی پسرک به من گفته بهم نگو جوجه؛ خوشم نمیاد!!) به قول پسرک اسم بازی می کرد. اینجوری:

- بابا "بی" بگیم.

بعد خودش تندی می گه: بی ام و

- چند تا کلمه دیگه پدر و پسر گفتن تا دوباره نوبت به پسر رسید:

-بی شعور!

بابا ساکت مانده بود احتمالا داشت فکر می کرد چه واکنشی داشته باشه که پسرک ادامه داد:

- می دونی یعنی چی؟

- نه؛ نمی دونم

- مثل همونه که بگیم یه چیزی نمک نداره دیگه؛ بی شور یعنی شور نیست بی نمکه!!!

پی نوشت:

نمی دونم همه مادرها با پسرهای چهار سال و اندیشون دست به گریبانند یا فقط داستان ماست. این روزها احساس می کنم چند تا بچه مختلف تو خونه داریم. یه پسر آروم و خوش اخلاق که گپ می زنه و بازی می کنه و شاید نیم ساعت برای صحبت کردن کنارت باشه، یه پسر آتش پاره که روی مبلها بپر بپر می کنه و معلق می زنه، آکروبات بازی می کنه و توپ به گلدونها شوت می کنه زمین هم می خوره سفت ولی بی خیال بلند می شه و میره پی بازی. یه پسر نق نقو که حوصله هیچ کس و هیچ چیز رو نداره و مدام میخواد کارتن ببینه،یه بچه لوس و متوقع که هرکاری دستور داد باید انجام بشه و اگر انجام نشه قشقرق راه میندازه و اگر دستش موقع رد شدن به پهلوی کسی بخوره مثل کسی که بزرگترین جراحت تاریخ بهش وارد اومده رفتار می کنه و احتمالا همسایه ها احساس می کنن مادر بچه به چه شیوه ظالمانه ای در حال شکنجه بچشه!!!

حالا ما یه روزهایی یکی از این بچه ها تو خونه داریم و مصیبته که اگه نوبت بچه آخریه باشه!! و یه روزهایی همه این بچه ها هر کدام چند ساعتی مهمان ما هستند!!! خلاصه داستانی دارم نگفتنی... یه روزهایی واقعاً کلافه می شم و دیگه نمی دونم چکار کنم

   + گل - ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ مهر ۱۳٩۳