زمستان نامه...

خانواده کوچک ما در فکر یه کوچ است.

نه کوچی بزرگ  به غریبستان، کوچ کوچکی به همین نزدیکی به سرزمین مادریمان. سبک و سنگین کردیم با همسر و به این نتیجه رسیدیم در کوتاه مدت مطمئناً مزایای رفتن به ماندن می چرپد. در بلند مدت به احتمال زیاد!! این شد که رفتنی شدیم.

حالا من مانده ام و اموراتی که از حدود عمل خودم خارج است. داستان نامه های اداری است و طول کشیدن کارهای اداری و عدم امکان برنامه ریزی!!!

همه اینها در کنار داشتن جوجه ای چهار سال و نیمه که می خواهیم تا حد امکان تحت تاثیر نامشخصی ها قرار نگیرد و تا می شود زندگیش روال ثابت و پایدارش را داشته باشد. در کنار نامشخص بودن زمان جابجایی و مشکل شدن انجام برنامه ریزی چند ماهه و نیاز به آماده کردن زندگی و بچه و...

خلاصه قصه ایست ماههای پایانی سال 93

همیشه معتقد بودم و هستم که تغییر می تواند سرچشمه رخدادهای خوب باشد. می تواند یعنی بالقوه اش را دارد. بالفعل درآوردنش کار خودمان است.

آرزو می کنم سال آینده سال لبخندهایمان باشد و شادیمان از نتایج تصمیمات.

- پی نوشت: نوشته بودم درباره پول توجیبی دادن به جوجه ام. با اینکه به نظر خودم فلسفه را برایش گفته بودم و فکر می کردم متوجه منظورم شده ولی انگار اشتباه می کردم. پسرک در یه اسباب بازی فروشی هواپیمای جنگی دید که دوستش داد ولی وقت اسباب بازی نبود. گفت از پولهای خودم می خرم. قیمت هواپیما بیشتر از پولی بود که جمع کرده بود به علاوه اینکه کیف پولش هم نبود. گفتم من بهت پولشو قرض می دم. ولی هواپیما پیش من امانت بمونه تا وقتی پولت به این اندازه برسه. قبول کرد. صبوری کرد تا پولش به اندازه بشه و بارها شمرد و حساب کرد. صبح روزی که پولش به اندازه شده بود بهش گفتم پس پولها رو بده به من برو هواپیماتو از فلان جا بردار. پولها رو داد یه لحظه مکث کرد و بعد زد زیر گریه که: حالا که کیف من خالی خالی شد... تو گفتی پولهات اینقدر شد هواپیماتو می دم نگفتی همه پولامو بدم تو....

دوباره از اول همه چیز رو توضیح دادم و سعی کردم برای تمام شدن پولهاش همدردی کنم و گفتم مثل این می مونه که همه پولهاش رو داده به فروشنده. میگه ولی تو اون روز این قدر پول ندادیا!! (من با تراول پرداخت کردم و او داشت اسکناس به من می داد!!) خلاصه مادری که من باشم زیر بار پس دادن پولها نرفتم و پسرک بعد کمی غر پذیرفت که پولهایش تمام شده و باید از اول پول جمع کنه!!

بعد این روز دوباره من به این فکر کردم که با وجود بزرگ شدن پسرم هنوز هم بسیار محتمل است که متوجه استدلال من نشود و همین باعث دعوا و بحثمان شود.

پی نوشت دو: "بزن به چاک" را نمی دانم جوجه کجا شنیده بود و چه جوری برای خودشت تعبیر کرده بود که دیدم وقت ماشین بازی دارد ضمن سناریوی تخیلی به یکی از شخصیتها می گه که :"بزن به چاک" بعد به یکی دیگه می گه: "چاک فرار کن اون می خواد با تویوتا بزنه بهت"!!

   + گل - ٢:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ دی ۱۳٩۳