بچه جان یه کم شجاع باش...

برای خیلی از بچه ها حرف زدن و بازی کردن در جمع بزرگان کار بسیار ساده ای است. کاری که نیاز به تشویق ندارد تازه گاهی باید کنترل هم بشود که بچه چقدر شلوغ می کنی.

ولی...

پسرک ما از اون گروه نیست. جوجه در جمع غریبها باید صبر کند؛ محیط را بشناسد؛ آدمها را بشناسد بعد تازه مخاطب قرارش بدهند و چیزی ازش بپرسند تا صحبت کند.

جوجه را برده بودم نمایشگاه کتاب کودک؛ غرفه رادیو نمایشگاه مثل همه نمایشگاه ها فعال بود و هر بچه ای که دوست داشت می رفت بین برنامه هایشان شعر یا سوره ای می خواند. آقا و خانم جوان و خوش صحبتی هم مسئول غرفه بودند. بعضی از غرفه ها را دیده بودیم که به پسرم گفتم میخوای تو بری شعر بخونی پشت بلند گو؟ سریع گفت نه. که انتظارش رو داشتم. گفتم اگه شجاعتتو جمع کنی و بری یه شعر بخونی یه جایزه داری. میگه: مامان مهربون باش من خجالت می کشم نمیخوام برم شعر بخونم. گفتم باشه نرو. بیا بریم بقیه کتابها رو نگاه کنیم. پا به پا شد و گفت ولی من ماشین جدید می خوام.

بغلش کردم و گفتم جایزه ماشینی اگه شجاع بشی داری ولی اگه هم نخوای شعر بخونی من حرفی ندارم ولی جایزه هم نمی دم. پسرک سبک و سنگینی کرد و بر خلاف انتظار من رفت به غرفه. (دست من رو تو دستش نگه داشت البته)کل شعر ای ایران رو اونجا خوند حاضر جوابی مجری رو هم کرد و اومد که بریم. از اونجا که اومدیم بهش می گم اولش یه خورده نگران بودی ولی وقتی صداتو از بلندگوهای سالن شنیدی خیلی کیف کردی نه؟

گفت نه!!! اصلا کیف نکردم. من فقط به خاطر جایزه شعر رو خوندم.

حالا دارم فکر میکنم خوب شاید یه بچه ای یه جور دیگه است. ولی شایدم بعضی روحیات اکتسابیند. و باید تقویت بشن.

همونجا بچه های کوچک تر و بزرگتری رو دیدم که با خنده می اومدن شعری می خوندن و میرفتن. بعید می دونم که هیچ کدوم با وعده جایزه اومده باشن. بچه ها خیلی با هم فرق می کنن.

   + گل - ۱:۱٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩۳