پرستار بچه نمی خوام!!

یه وقتایی چه قدر همه چیز گره می خوره!! شب رو تا صبح نخوابیده باشی، صبحش سرت و نصف فک پایینت درد کنه، بعد جوجه هم تصمیم بگیره همون روز بهونه گیری کنه، قبل ظهر زمین هم بخوره و دندونهای نصفه نیمه لبش رو زخمی کنه، یک ساعتی گریه کنه بعدم با سختی خواب بره، مهمون ناخونده هم یهویی بخواد برات بیاد و دقیقا وقتی بیاد که با صدای زنگ جوجه رو بیدار کنه تازه هدیه هم برات دو تا فنج بیاره که نمی دونی بودنشون برا جوجه خوبه یا نه، بعدم که میره به خاطر صدای اونا دیگه جوجه نخوابه، بعد آش و لاش می شی، بعد ساعت 7 میشه و همسرت میاد و به عنوان دلداری اون همه خستگی می گه می خوای پرستار بچه بگیریم که کارت کمتر بشه؟!!

نه واقعا پرستار بچه نمی خوام، می خوام که یادت باشه من با همه کارهای خونه و تنهایی تو این شهر غریب و روزی 12 ساعت با این جوجه بودن بهم سخت می گذره، می خوام یادت باشه که میشه بعد خوابوندن پسرک تو هم پیشش نخوابی، می خوام یادت بیاد که میشه مثل قدیمترها گاهی با هم کتابی ورق بزنیم حتی اگر شده به خاطرش نیم ساعتی از خوابمون بزنیم، می خوام ...

پی نوشت 1: کسی هست که بتونه برا من توضیح بده چرا آقایون می گن که وقتی خسته هستن حتی اگه نخوان هم خوابشون می بره و کاری هم نمی تونن دربارش انجام بدن؟

پی نوشت 2: همه این اتفاقها دیروز افتاد ولی انگار قرن ها پیش بوده!!

پی نوشت 3: گاهی دلم برا خودم می سوزه، گاهی برا پسرک که مامان خوبی نداره گاهی برا همسرم که می دونم داره بیشتر از توانش کار می کنه و حاضر نیست کارش رو عوض کنه. شده مثل فیلم عروس خورشید که درست نمی دونی دلت برا کی باید بسوزه!!!

پی نوشت 4: دوستی یه بار برام نوشت که از خلاصه نوشتنم خوشش میاد، نمی دونم اگه این پست رو بخونه چی می گه!!

   + گل - ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٩