کتابخوانی

خیلی قبل تر ها کتاب که می خوندم، از قسمتهایی که به دلم می نشست یا منو به فکر وا می داشت یادداشت بر می داشتم، بعدترش هر وقت به آن یادداشتها مراجعه می کردم هم آن کتاب برایم تداعی میشد و هم مکاشفه ای داشتم از درون خودم که چرا در اون زمان این جمله به دلم نشسته! یادمه که مثلا "تهوع" سارتر را سه بار خواندم و اینقدر این کتاب منو گیر انداخت که هر بار یه جاهاییش به یادداشتهایم اضافه می شد.

یه کمی بعد از اون خیلی قبل تر ها، کتاب می خوندم ولی یادداشت بر نمی داشتم، آخه کتاب خوندنم محدود شده بود به مدت زمان نشستنم در سرویس اداره.

حالا حدود یک سالی بود که هر چه خوانده ام درباره بچه یا مربوط به بزرگ کردن بچه یا برای بچه یا ... بوده، از هفته قبل تصمیم گرفتم کتاب خواندن برای خودم را هم دوباره شروع کنم. کتابهایی که شاید الان به کار بچه نیاید ولی مسلما با تاثیری که روی من می گذارد بر او هم اثر دارد و به علاوه بزرگتر که شد و خودش رفت سراغ این دست کتابها هم من می دونم که چه می خواند و هم حرف داریم برای گفتن و هم ... اصلا بی خیال، اگه به هیچ کار جوجه هم نیاید می خواهم برای خودم بخوانم.

اینجوری شد که رفتم سراغ کتاب "باباگوریو" که خیلی وقت بود بدون خوانده شدن در کتابخانه خاک می خورد. می خواهم باز هم یادداشت بردارم و اینبار یادداشت هایم را اینجا بگذارم تا اظهار نظر های شما را درباره اش داشته باشم.

   + گل - ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩