روز طوفانی!!

قبل از ظهر: پسرک رو می گذارم توی روروئک تا برم از آشپزخونه خوردنی براش بیارم، یک دفعه از توی آشپزخونه نگام میافته که دو تا پاش تو هواست و سرش یک وجبی زمین!!! پای چپش را تکیه داده بود به میله روروئک و تلاش می کرد که بیاد بیرون!

نتیجه اخلاقی: روروئک وسیله به درد نخوری است، تا هشت ماهگی که دکترش اجازه استفاده رو نداد و حالا بعد سه هفته که ازش بیشتر به عنوان صندلی غذا استفاده کرده، باید بازنشستش کنیم.

بعد از ظهر: ببر کوچولو توی هال مشغول بازی با قاشق محبوبش بود، رفتم به مرتب کردن آشپزخانه، و در همون حال هم با او دالی موشه بازی می کردم. برای یک دقیقه رفتم پایین و وقتی اومدم بالا یک جفت چشم سیاه از کنار اپن آشپزخونه زل زده بود به من و می خندید! هم خنده ام گرفته بود و هم ترسیده بودم، اومدم دیدم پیشی پشمالو گنده که اتفاقی کنار مبل افتاده بوده شده پلکان و آقا تشریف آوردن بالا!

سر شب: با ماشین اسباب بازیش کنار میز وسط حال بازی می کرد که ماشین از دستش افتاد، منتظر بودم که مثل همیشه غرغر کنه که اسباب بازی رو بهش بدم ولی اینبار با اعتماد به نفس، درحالیکه دستش رو تکیه داده بود به مبل خم شد و ماشینش رو برداشت، صاف شد و به بازی ادامه داد!!

امروز روز شلوغی بود با سه کار جدید، خدا فردا و فرداهایش را برای ما ختم به خیر کند.

   + گل - ٩:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٩