اندر حکایت من و غذا دادن به یه ببر کوچولو!!

نمی دونم چه شرکتی اولین ماشین لباسشویی رو طراحی کرد و چرا سیستم گردشی براش انتخاب شد، ولی واقعا ازشون برای این اختراع خوب تشکر می کنم، الهی خیر از جوونیشون دیده باشند و عاقبت به خیر شده باشند!!!!

چند روزه بهترین محل برای خوروندن غذا به پسرک شده وسط آشپزخونه روبروی ماشین لباسشویی در حال کار! زل می زنه به چرخش لباسها در ماشین و راحت قاشق رو قبول می کنه! حالا خوبه به خاطر اینکه تازه از سفر اومدیم این قدر لباس کثیف تو خونه داریم!! فکر کنم از فردا باید لباس کثیف های همسایه ها رو قبول کنم یا پسرک و پیاله سوپش رو بردارم برم خشک شویی محل!!!

تازگیها یه راه حل دیگه هم پیدا کردم، نان!!! بله یه تیکه نون میدم دست پسرک، (البته گاهی تکه نون رو هم خودم باید نگه دارم!) بعد او یه گاز نون می خوره، یه قاشق سوپ، سرلاک، فرنی یا هر چیز دیگه!!!!

دیروز نهارش رو با یه قوری فلزی بهش دادم! قوری که توش جوشونده درست می کنم رو دادم دستش، تا او قوری و درش رو معاینه کرد و کله در قوری (اون قلمبه که رو در قوری و کتری می گذارن، اسمش چیه؟) رو کند بعد هم فهمید که چه جوری چیزی از توش در بیاره ... نهارش تموم شد!

 کلا بچه پر خوراکی نیست، این قدری می خوره که رفع ضعف بشه و بعد راه میافته به بازی! می دونم که نباید خیلی اصرار کنم، می دونم که هر وقت خودش گرسنه بشه راحت تر می خوره، می دونم که توی این دنیا وقتی دور و بر بچه خوردنی به اندازه کافی هست، اصولا دچار سوتغذیه نمیشه، می دونم ... ولی بازهم نمی تونم تحمل کنم که صبحانه یا نهارش رو کامل نخوره! هم به این خاطر که دلم راضی نمیشه چون می دونم یک ربع که باهاش بازی کنم بالاخره می خوره هم حوصله ندارم نیم ساعتی یه بار قاشق به دست بشم تا ببینم اون کی میلش می کشه!

   + گل - ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩