من و دغدغه های این روزها

این روزها که بیشتر و بیشتر به زمان شروع به کارم نزدیک می شم و انگاری دیگه کم کم داره باورم میشه که بناست از پسرک جدا بشم، دارم یه جور دیگه به اوضاع نگاه می کنم، وقتی داد و بیداد می کنه و نق می زنه، بیشتر حوصله می کنم و کمتر عصبی می شم، وقتی تمام روز عین براده آهنی که به آهن ربا می چسبه بهم می چسبه* و همرام همه جا میاد، به خودم می گم خیلی زود وقتی میرسه که باید بهش زنگ بزنی و بخوای که به دیدنت بیاد، وقتی از درد لثه هاش بیدار می شه و فقط تو بغلم آروم میشه و نمی خواد بذارمش زمین، به این فکر می کنم که خیلی زود، خوردن مسکن رو یاد می گیره و دیگه به تسکین  آغوش من فکر هم نمیکنه، وقتی باید یه شعر یا لالایی رو هزار بار بخونم تا بخوابه به روزی فکر می کنم که کتاب خوندن و موسیقی گوش دادن قبل خواب رو به شنیدن قصه یا لالایی من ترجیح می ده ... می دونم که اینها همه مراحل رشد و پیشرفت اونه و می دونم که تو همون زمانها هم حتما چیزهای دیگه ای هست که لذتش رو ببرم، چیزی که حالا بهش فکر می کنم اینه که هنوز هم باید حس کنم دارم یه خورده از یکی از عزیزترینانم دور می شم تا لذت لحظه لحظه بودن باهاش رو درک کنم؟؟ یه حسی شبیه این رو زمانی که ناگهانی پدرم رو از دست دادم پیدا کردم که هنوز هم باهامه و گاهگاهی از جایی بیرون می زنه. در زمان حیات پدر این قدر درگیر اختلاف عقیده هامون بودیم که هیچ وقت به این موضوع فکر هم نکرده بودم که میشه با وجود همه اون اختلافات یه جورایی هم از بودن با هم لذت ببریم. یه چیزایی هست که فقط یه پدر و دختر می تونن با هم شریک بشن و ازش لذت ببرن، و من هیچ وقت تجربه اش نکردم و همیشه هم حسرتش باهامه. بعد فوت پدر فکر کردم این شده درس بزرگی برام که دیگه این طوری رفتار نکنم، ولی این چند روز تلنگری خوردم که انگاری نه!! هنوز هم درسم رو یاد نگرفتم.

حالا دارم سعی می کنم کمتر غر بزنم و شکایت کنم، هر چند  پسرک شیطون تر شده و بیشتر خسته ام می کنه. تا به کی این روال و توان من ادامه داشته باشه...

*: هر بار جوجه این جوری چسب من می شه، یاد یه اپیزودی می افتم از سریال 77 مهران مدیری، خود مدیری، نیما فلاح و خانمی که اسمش یادم نیست بازی می کردن و نیما فلاح نقش یکی از اون آدامس فروش های سریش رو بازی می کرد که بغل کت مدیری رو چسبیده بود و تا خونه بهش چسبیده بود و رو زمین کشیده می شد!!! (حالا تونستید من و پسرک رو تجسم کنید؟)نیشخند

چه قدر طولانی شد!

   + گل - ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٩