اندر حکایت رشد، بزرگ شدن یا صبور شدن من!!

مدتها قبل از اینکه جوجه بتونه بشینه، در مورد بازیهای بچه های 7-8 ماهه کتاب و مقاله می خوندم. یه جایی درباره بازی بچه ها با آرد یا پودر سرلاک و ... خونده بودم و اینکه این بازی برای بچه ها لذت بخشه و فایده داره و ... تصورم یه چیزی در این حدود بود که خودم یه پیش بند می بندم و  یه پارچه پهن می کنم وسط آشپزخونه، جوجه رو میذارم وسطش و توی یه کاسه یه کم آرد بهش می دم و حدود نیم ساعت به من و او حسابی خوش می گذره بعد دست و صورتش رو می شورم، لباسش رو عوض می کنم و پیش بند خودم و پارچه زیر پاش رو میندازم تو ماشین لباسشویی!عین چیزی که تو کتابا می نویسن... خلاصه پسرک بزرگ شد و نشست و دو سه ماه قبل یه روز صبح عزم جزم کردم که بازی رو امتحان کنیم!! همه چیز رو مثل نوشته جلو بردم ولی... پسرک جدای از اینکه آردها رو به خودش و من (حتی موهام!!) پاشید ظرف کمتر از 5 دقیقه با خالی کردن ظرف بیرون از اون پارچه ای که من پهن کرده بودم به بازی خاتمه داد!!!! توی تمام این مدت کم هم من با فشردن دندونهام روی هم سعی می کردم خونسرد باشم و اون همه کثیف کاری رو تحمل کنم. بعد به دلیل اینکه احساس می کنم بچه ها خیلی خوب احساسات ما رو متوجه می شن و ترجیح می دم قیافه ناراحت و معذب من رو فقط برای کارهای بد به خاطر بیاره، کلا قید این مدل بازی های پر از ریخت و پاش رو زدیم و یه مدت رو خودم کار کردم. روز پنج شنبه هفته قبل، یه بار دیگه امتحانش کردیم. این بار پارچه بزرگتری پهن کردم و خودم هم پیش بند نبستم!!! تو کاسه بزرگی یه کم آرد ریختم و دادم دست پسرک، خودم هم برای اینکه خونسرد بمونم دوربین بدست گرفتم و شروع کردم به عکاسی!!! و جوجه لذتی برد که نگین... یه کمی که گذشت دیدم من هم دارم همراه با او و نگاه شگفت زده اش لذت می برم. 5 دقیقه بعد یه کم آب هم به آردها اضافه کردم و واقعا نونوایی شروع شد! بعد به پسرم یه قاشق هم دادم، و بعد تر دو تا تکه یخ هم به مخلوط اضافه کردم. از وسطهای بازیش دست به کار شدم و عصرونه اش رو هم بهش دادم که با توجه به اینکه سرگرم بازی بود بی بهانه خورد. این بار ببر کوچولو بازیش رو با زدن دست های خمیریش به شیشه فر و در کابینتها و کف آشپزخونه تموم کرد ولی من اصلا عصبانی نشدم! در هر صورت می خواستم گاز رو تمیز کنم و تازه جای دستهاش رو در فر خیلی هم قشنگ بود!!!!

بیشتر از نیم ساعت بازی کرد و تمام مدت صورت من رو که این بار اصلا توش تحمل کردن نبود رو دید.

بعد که بهش فکر کردم دیدم چه قدر صبورتر شدم!!

پی نوشت: پسرم امروز برای خواب عصر مهمان من شده و روی تخت ما خوابیده و من در حالی که به چهره ماهش توی خواب نگاه می کنم می نویسم.

خدایا همه این فینگولوهای نازنین رو حفظ کن.

   + گل - ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩