و خدایی که همین نزدیکی است...

گاهی یادمون میره که اتفاقات بد چه قدر می تونن بهمون نزدیک باشن...

امروز بعد از ظهر، من و پسرم توی اتاق پیش هم نشسته بودیم، من مشغول کاری بودم و نگاهم به جوجه نبود، یه باری دست گرفت به زانوی من و ایستاد و شروع کرد به سرفه زدن، نگاهش که کردم دهنش باز بود، زبونش بیرون بود و چشاش به طرز وحشتناکی باز شده بود. یه قدرتی هدایتم کرد که بغلش کردم، دو تا زدم تو پشتش ولی فایده ای نداشت، دویدم تو حال و مغزم داشت تند تند کار می کرد، اول به خانم همسایه فکر کردم که پسر 8-9 ساله ای داره، بعد سریع یادم اومد که اگه نباشه، یا دیر درو باز کنه... یاد نوشته یه مامانی افتادم که وقتی سیب رفته تو دهن دخترش دست کرده و از حلقش درآورده، منم انگشت کردم دهن جوجه، مطمئنم انگشتم خورد به ته حلقش ولی چیزی به دستم نیومد و پسرک دیگه سرخ شده بود، یه بار دیگه انگشتم رو کردم تو دهنش، اینبار زبون کوچولوی ته حلقش رو لمس کردم و یه چیز دیگه هم به دستم خورد، کشیدمش بیرون، از تو حلقش که دراومد شبیه یه چیز پلاستیکی بود و پسرک شروع کرد به سرفه کردن... دست و صورتش رو شستم، پشت در دستشویی نشستم، تو بغلم نگهش داشتم و بلند بلند گریه کردم و خدا رو شکر کردم.

خدایی که همین نزدیکی است، شاید تو این چند روز من یادم رفته بود که چه چیزایی تو زندگیم اولویت اولند و باید برای اونها دعا کنم نه کاری که از دست دادم یا کار بهتری که امیدوارم پیدا کنم ولی خدا باهام بود و امروز یادم انداخت که تا پایان عمرم اگه هر لحظه و هر ثانیه هم برای دعا کردن فرصت داشته باشم، برای چی باید دعا کنم.

من اشک ریختم و گریه کردم و پسرم با تعجب نگاهم کرد. چیزی از کل داستان متوجه نشده بود، داستانی که شاید کلا کمتر از یک دقیقه طول کشید یک دقیقه ای که می تونست زندگی من رو به یه کابوس تبدیل کنه...

خدایا ازت ممنونم که پسری سالم رو به من و همسرم هدیه دادی و التماس می کنم صحیح و سالم برام حفظش کنی. توی همه موقعیتهایی که من هستم و نیستم، در شب و روز، در خواب و بیداری، ...

از امروز بعد از ظهر هر بار که یادش افتادم اشک ریختم و خدا رو شکر کردم، شکری که هیچ وقت در اندازه لطف او نیست.

   + گل - ۸:۳٠ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٠