منطق از نوعی دیگر!!

پیش نوشت: این اتفاق یکی دو ماه قبل افتاده ولی چون هنوز هم هر از چند گاهی به ذهنم میاد تصمیم گرفتم درباره اش بنویسم شاید بتونم ولش کنم! متن طولانی است، از اون مدلها که آخر خوندن باید فکر کرد موضوع از کجا شروع شده!! پیشاپیش از سر رفتن حوصله تون معذرت میخوام.

رفتم به اداره ای برای مصاحبه، کسیکه مصاحبه علمی از من گرفت، مرد میانسالی بود، با ته ریش بامزه. یکی از اون آدمهایی که سنگ ته رود بعضی ادارات دولتی هستند، این قدر سرشون به کار گرم بوده و کاری به کار هیچ کس نداشته اند که شاید 20 بار مدیر کل عوض شده باشه ولی اونا پابرجا بودن، هر چند که 27-8 سال گذشته و جای یه ترقی درست و حسابی، فقط شده اند رئیس یه بخش!!

خلاصه که بخش سوالات تموم شد و بهم گفت: خیلی خوب بود و چه قدر معلوماتت خوبه و چه قدر دانشگاهت خوب بوده و چه دوره خوبی رفتی و... (من رو هم تصور کنید که هی لبخندم پهن تر میشد و تمام سعیم رو میکردم صدایی رو که از ته دلم میگفت یه جای کار میلنگه رو نشنوم! آخه کی تو مصاحبه اول کلی کارمند آینده اش رو تحویل میگیره!!)

بنده خدا همین جور گفت و گفت و ما کیفمون کور شد تا شنیدم که میگه: ولی مدیر کل جدید که تازه اومدن برعکس مدیر کل قبلی زیاد نظر خوبی نسبت به استخدام خانمها ندارن!!!

گفتم: چرا؟ (ته دلم گفتم ...)

گفت: ایشون معتقدند که وقتی یه آقا میره سر کار تشکیل خونواده میده و مخارج یه خانم هم قبول میکنه، ولی وقتی یه خانم میره سر کار، کلی از انگیزه اش برای ازدواج رو از دست میده، آخه خودش پول در میاره و میتونه هر چی که دوست داره بخره پس دیگه چه نیازه به ازدواج؟؟

و من ماندم و قدرت این استدلال!! این که دختران جامعه رو در وضعی نگه داریم که برای رفع نیازهای مادیشون ازدواج کنن، یا اوضاع قوانین زندگی زناشویی و حقوق زن در این مقوله اینقدر خراب باشه که نگران باشیم دختران اگه نیاز مادی نداشته باشند زیر بار ازدواج نمیرن!!!

نمیدونم تا کی میخوایم با این روش توهین آمیز ادامه بدیم، توهین به زن، به مرد، به عشق، به پیوند مقدسی به نام ازدواج. طرز تفکر جامعه مون داره به کجاها میرسه؟ (هر بار به اینجای فکرم میرسم، یاد یه قسمتی می افتم از سریال دوستان، یه جایی همه به ریچل میگن آخه تو که نمیتونی تا ابد از پدرت پول بگیری، اونم در نهایت خونسردی میگه میدونم برای همین میخواستم ازدواج کنم!! چرا طرز تفکر تصمیم گیرندگان ما شده مثل طنز نویسای دهه 90 اونور؟؟؟)

چند سال قبل که تازه لیسانسم رو گرفته بودم، رفتم یه جایی برای مصاحبه، اون زمان کلی انگیزه داشتم که ثابت کنم خانمها توی محیط صنعتی هیچی از آقایون کم ندارن، برای همین وقتی مدیر عامل توی جلسه نهایی بهم گفت میخوام تعهد بدی که مثل بقیه خانمها یک سال دیگه نخوای ازدواج کنی و یک سال بعدشم بچه بیاری، با اینکه بهم برخورد ولی به روی خودم نیاوردم و با سر رفتم سر کار و سه سال تمام خیلی بیشتر از خیلی از مردان همکارم کار کردم تا آدمهایی رو که خودشون رو زده بودن به خواب بیدار کنم که نشد!!! و خوشبختانه یک ماه قبل از ازدواجم از خیر اثبات همه چیز گذشتم و از اون شرکت دراومدم و رفتم دوباره سر کلاس، حالا 4 سال گذشته، من دوباره می خوام برم سر کار، اینبار هیچی رو نمی خوام به هیچ کس ثابت کنم، اتفاقا میخوام همه این نکته رو به یاد داشته باشن که من یه زنم که ازدواج هم کردم و بچه هم دارم و درست هم همینجوری کار کنم!!

اینبار انگیزه من از سر کار رفتن، فقط حضور دوباره در جامعه است، همین و بس. اصلا نمیخوام به مدیرم بگم بین من و همکار مردم فرقی نیست، می خوام بدونه که فرق هست و این فرق رو هم در نظر بگیره. می خوام اینبار اگه تونستم توی این اوضاع کاری پیدا کنم، طور دیگه ای کار کنم.

پی نوشت: این متن دو هفته قبل نوشته شد ولی این مدت فرصتی برای پستش پیدا نشد، تا حالا.

   + گل - ٥:٠٥ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩٠